پاییز بیست سال پیش برای اولین بار به شهر تبریز رفتم. دانشگاه تبریز قبول شده بودم. قرار بود شیمی بخوانم. ولی خب اگر دندانپزشکی قبول می شدم خیلی خوشحالتر می شدم. برای رفت و آمد از خوابگاه به داخل
شهر از جلوی در دانشکده دندانپزشکی گذر می کردم .وقتی می خواستم سوار تاکسی بشوم قبل از اینکه از داشتن سکه زرد و نقره ای بیست و پنج تومانی مطمئن بشوم ، می گفتم در دندان؟ و راننده هم با علامت سر می گفت بیا بالا..وقتی به در دندان می رسیدم سکه بیست و پنج تومانی را کف دست راننده می گذاشتم و پیاده می شدم.
یک نگاه حسرت بار به در دندان می انداختم و از در روبرویش که منتهی می شد به دانشکده شیمی و همچنین ایستگاه سرویس های خوابگاه ،وارد دانشگاه می شدم.
امروز که سخنرانی حامد اسماعیلیون را در مراسم تدفین همسر و دخترش دیدم..شنیدم که گفت او و پریسا اقبالیان در پاییز همان سالی که من وارد شهر تبریز شدم ، در همان شهر و در همان دانشکده دندانپزشکی که من تقریبا هر روز از روبرویش رد می شدم ، عاشق هم شدند.
اما من تا همین سه هفته پیش آنها را نمی شناختم ...
اما آن موشکهای لعنتی ، آن سقوط هواپیما ، من را برد به بیست سال پیش ..سالهای زندگی در تبریز ...سالهای دانشجویی سالهای جوانی..پاییزی که عاشق شدن در آن آسان بود...
و حالا این منم که تمام شب خوابم نبرده و برای مصیبت کسانی که هیچوقت ندیدمشان سوگواری می کنم.
شاید بیست سال پیش خیلی اتفاقی در آنخیابان منتهی به دانشگاه از کنار هم رد شده باشیم..شاید هم یک روز در آن تاکسی ها کنار هم نشسته بوده باشیم...
اما کاش آن موشکهای لعنتی وجود نداشتند.
و من نمی دانستم که آنها کدام پاییز و در کدام شهر عاشق هم شده اند.
کاش آن موشکهای لعنتی وجود نداشت و من دختری به نام ری را را با آن چشمهای روشن نمی شناختم .
کاش امروز او هزاران کیلومتر آن طرف تر در حالی که فیل صورتی اش را بغل گرفته بود در زیر درخت دوست داشتنی جلو خانه شان بازی می کرد و من نمی دانستم که پدر و مادرش بیست سال پیش دانشجویان دانشگاه تبریز بوده اند.
ا