صبح ها

صبح ها که می خوام از خواب بیدار بشوم و بروم سرکار، غم و خشم عالم در وجود من است . حتی گاهی می گم کاش بمیرم و مجبور نباشم از تخت خوابم جدا بشوم و خانه دوست داشتنی ام را ترک کنم.

اما همینکه از رختخواب جدا می شوم . قهوه ام رو درست می کنم .پرده را کنار می زنم به نور بیرون از خانه نگاه می کنم . دنیا رنگ دیگرش را به من نشان می دهد.

بعد با خودم می گویم واقعا ده دقیقه اول بیدار شدن هر روز، دشوار ترین لحظات زندگی من است.

احتمالا به خاطر مقدار زیاد هورمون کورتیزول در بدنم باشد.

شما هم صبح ها که بیدار می شوید به عالم و آدم بد و بیراه می گویید؟

شماره

سالهاست که فقط سه تا شماره ی موبایل را حفظ هستم .

که یکی از آن ها را هم  باید به  فراموشی بسپارم ...

نقطه سرخط

همه چیز در حال تکرار است .

چهارده سال گذشته اما همه چیز برگشته به همان روزهای بیم و امید .

 امروز مثل کودکی هستم که دفتر مشقش را سیاه کرده .اما کسی از غرض آمده و تمام سیاه مشق ها را پاره کرده است.

این کودک خسته باید نقطه سر خط دوباره شروع کند .

باید ذره ذره آب شدن را ببیند.

تب های پی در پی ...

ضعیف و ضعیف تر شدن ...

نه تاب و توانی است دیگر، نه چشمه ی اشکی ...

فقط آه حسرت است که گاه و بی گاه به این دنیای ناعادل لعنت

می فرستد که چرا کمی انصاف ندارد. 

 

موجود

چگونه می شود  دلتنگ کسی بود که وجود ندارد،

بوجود نیامد و  وجود نخواهد  داشت؟

مطب زنان

وقتی وارد مطب زنان و زایمان می شوی .

زنها به چند دسته تقسیم می شوند. 

دسته ی اول زنانی که هنوز باردار نشده اند و در تلاشند.

دسته ی دوم زنان بارداری که برگه های سونوگرافی به دست دارند که شاید زنان دسته ی اول به حال  آنها غبطه می خورندو برگه های سونوگرافی را در دستان زنان گروه دوم همچون کارنامه های قبولی با نمره های عالی می بینند.

و اما گروه سوم 

زنانی که جنین در شکم آنها از دست رفته ...برگه های سونوگرافی که همچون کارنامه های روفوزگی در دستانشان مچاله شده است‌...

کاش هیچ زنی در گروه سوم قرار نمی گرفت. 

دزد

داشت تبلیغ یک کارتون را می دید .فکر کنم اسمش "کارمن سندیگو" بود.

یکهو از شوق فریاد زد :من اگر بزرگ شدم خواستم دزد بشم ، دوست دارم مثل این بشم!

 

بله زمانه خیلی تغییر کرده است، دیگر ، بچه ها نمی خواهند فقط دکتر و مهندس و خلبان بشوند.

دزد هم یکی از گزینه هاست!

تولدش

فزدا تولدش است.پارسال که تولدش را در مهد کودک گرفتیم ،

گفت اون چه تولدی بود هیچ کس بهم کادو نداد.

خب معمولا تولدهای پیش دبستانی اینطور بود که کسی که تولدش بود کیک و خوراکی می برد و سر کلاس می خوردند و عکس می گرفتند .کسی هم کادو نمی آورد.

همان پارسال بهش گفتم سال دیگر یک تولد عالی برایت می گیرم.

اما امسال هم با وجود ویروس کرونا نمی توانم برایش تولدی را که دوست دارد بگیرم .

شاید اکنون من غمگین ترین مادر جهانم...

 

 

برای ری را

پاییز بیست سال پیش برای اولین بار به شهر تبریز رفتم. دانشگاه تبریز قبول شده بودم. قرار بود شیمی بخوانم. ولی خب اگر دندانپزشکی قبول می شدم خیلی خوشحالتر می شدم.  برای رفت و آمد از خوابگاه  به داخل

شهر از جلوی در دانشکده دندانپزشکی  گذر می کردم .وقتی می خواستم سوار تاکسی بشوم قبل از اینکه از داشتن سکه زرد و نقره ای بیست و پنج تومانی مطمئن بشوم ، می گفتم در دندان؟ و راننده هم با علامت سر می گفت بیا بالا..وقتی به در دندان می رسیدم سکه بیست و پنج تومانی را کف دست راننده می گذاشتم و پیاده می شدم.

یک نگاه حسرت بار به در دندان می انداختم و از در روبرویش که منتهی می شد به دانشکده شیمی و همچنین ایستگاه سرویس های خوابگاه ،وارد دانشگاه می شدم.

امروز که سخنرانی حامد اسماعیلیون را در مراسم تدفین همسر و دخترش دیدم..شنیدم که گفت او و پریسا اقبالیان در پاییز همان سالی که من وارد شهر تبریز شدم ، در همان شهر و در همان دانشکده دندانپزشکی که من تقریبا هر روز از روبرویش رد می شدم ، عاشق هم شدند.

اما من تا همین سه هفته پیش آنها را نمی شناختم ...‌

اما آن موشکهای لعنتی ، آن سقوط هواپیما ، من را برد به بیست سال پیش ..سالهای زندگی در تبریز ...سالهای دانشجویی سالهای جوانی..پاییزی که عاشق شدن در آن آسان بود...

و حالا این منم که  تمام شب خوابم نبرده و برای مصیبت کسانی که هیچوقت ندیدمشان سوگواری می کنم.

شاید بیست سال پیش خیلی اتفاقی در آنخیابان منتهی به دانشگاه از کنار هم رد شده باشیم..شاید هم یک روز در آن تاکسی ها کنار هم نشسته بوده باشیم... 

اما کاش آن موشکهای لعنتی وجود نداشتند.

و من نمی دانستم که آنها کدام پاییز و در کدام شهر عاشق هم شده اند‌.

کاش آن موشکهای لعنتی وجود نداشت و من دختری به نام ری را  را با آن چشمهای روشن نمی شناختم .

کاش امروز او هزاران کیلومتر آن طرف تر در حالی که فیل صورتی اش را بغل گرفته بود در زیر درخت دوست داشتنی جلو خانه شان بازی می کرد و من نمی دانستم که پدر و مادرش بیست سال پیش دانشجویان  دانشگاه تبریز بوده اند.

ا

 

 

 

سقوط

دو هفته ای است که شبها خوب نمی خوابم. وقتی هم که خوابم می بره توی کابوس هر شبم از هواپیما سقوط می کنم.

شاید سقوط واقعی سخت تر از کابوس های من بوده ...

شاید هم آسانتر ...

چه کسی می دونه

خشونت علیه زنان

یک شب وقتی سرم را روی سینه اش گذاشته بودم ،احساس کردم قلبش هیچ صدایی نمیده، وقتی سرم را چرخاندم و با گوش راستم امتحان کردم صدای تاپ تاپ قلبش را به وضوح شنیدم.
وقتی بهش گفتم :خندید و گفت :شاید گوش چپت جرم گرفته ...
همین کار را با صدای قلب دخترک هم امتحان کردم و همچنان گوش چپم نمی شنید...
بعد که با گوشی تلفن هم میزان شنوایی گوش چپم را امتحان کردم فهمیدم که واقعا شنوایی گوش چپم کم شده است.
وقت دکتر گرفتم برای شستشوی گوش...ولی تا آقای دکتر گوشم را معاینه کرد گفت:جرم نداره..پرده گوشت پاره شده...
با تعجب گفتم:مگه میشه خود بخود؟
یکم مکث کرد و گفت:توی گوشت چک نخورده؟
گفتم :چک ؟ نه ...برای چی باید چک بخورم..؟
نمی دانم که دکتر حرفم را مبنی بر چک نخوردن باور کرد یا نه..ولی شاید برای اینکه من متقاعد بشوم گفت: در اثر عفونت یا اختلاف فشار هم پرده گوش پاره می شود...
وقتی از مطب دکتر بیرون می آمدم با خودم فکر کردم چقدر چک خوردن یک زن مسئله عادی شده که یک پزشک قبل از بیان هر دلیل علمی دیگر برای پارگی پرده گوش من، اول آن را مطرح می کند.
البته نمی توان به او خرده گرفت.
خشونت حتی در خیابانها هم به راحتی قابل مشاهده است،در این جامعه مرد سالار ،خشونت خانگی که جای خود دارد .
#خشونت #خشونت_خانگی #زنان#خشونت_مردان#علیه_زنان
#زن#زن_ایرانی#ایران#زنستیزی#مردسالاری#تبعیض#جنسیتی
#25nov

استادیوم صد هزدر پسری

#دختریاپسر
همیشه یک ور خیالم راحت بود از اینکه دختر دارم و مجبور نیست بخاطر سربازی رفتن خیلی از برنامه های زندگی اش را دو سال به تعویق بیاندازد.
اما هر روز با اتفاقها و چالشهایی مواجه می شوم که یک ور بزرگتر از خیالم را از دختر داشتن در این سرزمین ناراحت می کند.
دیروز وقتی دخترک یک موتورسیکلت قرمز را دید و گفت :مامان ببین من از این موتورها می خوام که برام بخری...
و وقتی فهمید که راندن موتور سیکلت برای دختران قانونی نمی باشد خیلی دمق شد و گفت : قانون چرا فقط به دخترها کار داره؟؟
هنوز برایش نگفته ام که دیدن بازی فوتبال هم در استادیوم برای دختران قانونی نیست...
خبر خودسوزی اعتراض آمیز دختری که طرفدار فوتبال بوده در مقابل دادگاه دلم را به درد آورد...
شاید مادر آن دختر هم در کودکی به او نگفته بوده که نباید علاقه مند به تماشا کردن #فوتبال در استادیوم شود.
امروز که دخترکم به خانه بیاید حتما برایش می گویم که تماشا کردن فوتبال در #استادیوم هم مثل خیلی کارهای دیگر برای دختران ایران قانونی نیست...
#خودسوزی_زنان #استادیوم_صد_هزار_پسری 
#تبعیض_جنسیتی #تبعیض
#دختران#پسران#کودکان
#من_هم_با_سحر_سوختم
#دختراستقلالی#سح #دخترتاجی

زنده کردن مرده

یکهو وسط کارتون دیدنش رو کرد به من و گفت:

بالاخره یک راهی پیدا کردم که مامانت رو زنده کنیم.

بدون اینکه منتظر جواب من باشه ادامه داد:

پول می گذاریم روی قبرش زنده میشه...

گفتم: این حرفا چیه؟

گفت: چند شب پیش خودم شنیدم بابا بهت گفت پول روی مرده بذاری زنده میشه !

 

گلدان شکسته

بیشتر وقتها داد و فریاد ما پس از شکستن یک گلدان یا بشقاب ،بخاطر از دست دادن اون شی نیست، شاید فرصتی است که تمام حرفهای نگفته و گلایه ها را فریاد بزنیم...

بعد از اینکه سه تا گلدانم را بطور اتفاقی شکست ، عصبانی شدم،اما می دانستم دلایل مهمتری از آن گلدانها برای عصبانیتم دارم...

قول داد که سه تا گلدان برام بخره...اما چیزهای مهمتری هم هستند،که نیستند.

کاشت

گفت: یعنی من توی این کوچه بدنیا آمدم؟

گفتم: نه...ولی اینجا کاشته شدی...

حداقل

بعد از اینکه از بازی کردن باهاش خسته شدم و خواستم برم به کارهایم برسم،بهش گفتم : حالا یکم هم تنهایی بازی کن.

با حالت ناراحتی در حالی که بسوی اتاقش می رفت گفت: حداقل یک خواهری،سگی ،چیزی برای من نیاوردی باهاش بازی کنم...

معده درد

داشتم از معده درد شدید به خودم می پیچیدم،دست دخترکم روی معده ورم کرده ام بالا و پایین می رفت...

سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت : کاش حداقل یک نی نی توی دلت بود تا بعد از اینهمه درد، خوشحالمون می کرد.

 

 

 

خونه خاله

قرار بود با دخترک به خانه خاله اش که خواهرم باشه،بریم.

گفت : مامان میشه رسیدیم تو من رو بذاری اونجا و خودت بری؟

گفتم: چرا؟

گفت: تو لازم نیست خونه کسانی که من رو دوست دارند و بهم اهمیت می دهند،همراهم باشی..فقط جاهایی که به من اهمیت نمی دهند،کنار من باش!

نژادپرستی

#نژادپرستی
روشا و همکلاسی هایش اجازه دارند شنبه ها با خودشان اسباب بازی به مدرسه ببرند، شنبه که از مدرسه برگشت ،گفت: یکی از دوستام رنگ پوست عروسکش سیاه بود و همه بچه ها مسخره اش کردند و گفتند که زشته!
پرسیدم تو چی گفتی؟ گفت: گفتم که بامزه و قشنگه..
در کتاب همه دروغ می گویند، گفته شده که در سال دوهزار وهشت قبل ازانتخابات اوباما ، نظرسنجی ها نشان داده که نود و نه درصد مردم ، رنگ پوست اوباما در رای آنها تاثیری ندارد، ولی با اطلاعاتی که بعدا از گوگل بدست آمد،نشان داده شد که در ایالتهایی که مردم بیشتر جکها و کلمات نژادپرستی بر ضد اوباما را سرچ می کردند،اوباما رای کمتری آورده است، یعنی حدود ده درصد از دموکراتهای سفید پوست به اوباما رای ندادند،و جالب اینجاست که طی بررسی ها مشخص شد جاهایی که ترامپ رای آورده است ارتباط معناداری با میزان نژادپرستی مردم اون منطقه دارد.
می خوام بگم شاید اگر مردم آمریکا نژادپرست نبودند،ترامپ رای نمی آورد و وضعیت ما اکنون خیلی متفاوتتر بود.
من به سهم خودم تمام سعی ام را می کنم که یک انسان نژادپرست را به جامعه تحویل ندهم، کودکی را پرورش می دهم که به رنگ پوست کسی نخندد،،حتی رنگ پوست یک عروسک..
#bp

فرار از مدرسه

بچه ای که در سن پنج سال و نیمگی ازمدرسه فرار کنه،شانزده  سالش که شد حتما خیلی سر براه شده! 

کمبود

ما نسلی بودیم که با کمبود خیلی چیزها بزرگ شدیم، بچگی ما خیلی چیزهایی که الان هست وجود نداشت، خبری از آیپد و تبلت نبود، کانالی نداشتیم که از صبح تا شب کارتون پخش بکند، باید منتظر می شدیم تا ساعت پنج بشه تا بتونیم دو ساعت برنامه کودک ببینیم که اون دو ساعت هم نیم ساعتش به نصایح خانم مجری می گذشت، تلویزیون رنگی آرزوی خیلی هامون  بود.

 خودمان که یادمان نیست ولی بطور حتم اجابت مزاجمان دو سال اول زندگی در پوشک کامل و پنپرز نبوده ،انواع شیر خشکهای خارجی نخوردیم، ما رو کسی به کارگاه مادر و کودک نبرده،

ما از قحطی وکمبود نمی ترسیم ولی همیشه آرزومون بوده که بچه هامون در شرایط خیلی بهتری از خودمون رشد کنند، امیدواریم حداقل این تنها آرزومون برای فرزندانمون تحقق پیدا کنه،، 

 

خلا

مرا بوسید و گفت: وقتی پیر شدی ،خاله بچه من میشی! 

گفتم:عزیزم، ،من مادر بزرگش میشم.

 

 

شاید به این خاطر که مهربونترین کسانی روکه می شناسه، خاله هاشن!

دلار

برای خرید خانه مبلغی به دلار و مبلغی هم به یورو قرض گرفتم و قرار براین شد که به دلار و یورو پولها رو بازگردانم، اما متاسفانه با توجه به داشتن وام های متعدد و قروض دیگر که بازگرداندنشان ضروری تر بود، نتوانسته بودم مبالغ ارزی را تا همین امسال پس بدهم، 

قرار بود مبلغ یورویی را ابتدای تابستان پس بدهم، که روز به روز به ارزش یورو اضافه می شد و هر روز فکر وخیال من هم بیشتر می شد، تا اینکه آن شخص قرض دهنده لطف بزرگی کرد وقرض بنده را به نرخ یوروی دولتی پس گرفت .

اما مبلغ دلاری را هنوز پس نداده ام ، هر جور حساب می کنم می بینم اگر سه سال پیش همین مبلغ را نزول کرده بودم، کمتر از این بود که بخواهم امروز به نرخ دلار پس بدهم.

به کجا چنین شتابان ،، 

طرز دوست داشتنش

عکس عروسی ام را نگاه می کند ومی گوید :مامان ماسک زدی؟ 

می گم :نه

میگه:کلاه گیس گذاشتی؟ 

باز می گم :نه، ،

می گه چطوری اون موقع هم قد بابا بودی؟ 

می گم :خب کفشم پاشنه بلند بوده

می گه :نمیشه دوباره قدت بلند بشه و اون شکلی بشی؟ 

به عکس عروسی اشاره میکنم و میگم دوست داشتی مامانت این شکلی بود؟ 

سریع لبخند می زنه و می گه :من تو رو هر شکلی که باشی دوست دارم.

عدالت

پیش ترها ایدولوژی من این بود که در این جهان بطور کلی عدالت وجود دارد و برایند خوشبختی و شادکامی هر انسانی از زندگی تقریبا برابر با دیگری است،

اما چند وقتی است که به یقین قطعی رسیدم که در این جهان عدالت وجود ندارد و نباید خیلی درگیر بی عدالتی ها و تبعیض ها باشیم، 

حالا می دانم که میلیون ها انسان از من بدبخت تر و میلیون ها انسان دیگر از من خوشبخت ترند.

با ما چه کردید

آقای همسر از مخالفان سرسخت مهاجرت بود، اوایل ازدواج به کلاس زبان می رفتم که شاید روزی دلش برای رفتن نرم شود و آن روز من بدون مدرک زبان نباشم.اما آنقدر به ماندن پافشاری کرد که من نیز از خیر رفتن گذشتم، اماحالا درآستانه چهل سالگی دم از رفتن میزند، هر روز درفکر است،بهتر بگویم فکروخیال،

باماچه کردید که وطن پرست ترین کسی که میشناختم ،سودای کوچ کرده است؟

 

کمربند به به

من از روز اولی که می خواستم به دخترک شیر خودم رو بدم از عبارت به به استفاده کردم.

چون دوست نداشتم که وقتی زبان باز کرد یکهو جلو همه بگه : می می یا ممه می خوام!

دیروز توی اتاقم داشتم لباس عوض می کردم که یهو آمد توی اتاق و با شیرین زبانی گفت:

مامان چقدر کمربند به به ات قشنگه!!!

بعد کلی خندیدن و بوسیدنش با خودم گفتم که چرا من هنوز به دختر چهارساله ام کلمه سوتین را یاد نداده ام؟!

 

سایه

گاهی در خیالم تورا پس می زنم و گاهی سخت در آغوش می کشمت.

گاهی از شوق دیدنت ،روح در جسمم نمی گنجد و گاه از کابوس بودنت هراسان می شوم...

تو تنها آرزویی هستی که نمی دانم براستی آرزویی و یا سایه شوم وهم انگیز کج خیالی ام هستی...

دوزن

دو ماهی است که در مهد کودک دخترک مشغول بکار هستم .

نیمه وقت است و هر وقت اراده کنم دخترکم را در آغوش می کشم.

اما در من زنی است که نیاز به امنیت مالی بیشتر دارد.

در من زن مغروری است که از گرفتن پول توجیبی از همسرش هراسان است.

شاید این زنی که در درون من است به دنبال کار پردرآمدتری باشد.

اما آغوش وقت و بی وقت دخترک ،گامهایش را سست می کند.

حالا که می داند محبت بهترین مربی های دنیا ،به اندازه نیم نگاه مادرانه نیست.

در دلم جنگی است میان این دو زن.

زنی که می خواهد امنیت مالی داشته باشد و زنی که می خواهد کودکش در آغوش امنش باشد.

 

 

کار و همکار

نیمه مرداد ماه دوباره برگشتم سرکار.یعنی خانه دار شدن فقط پانزده روز به من وفا کرد.

حال یک کار دیگر هم به من پیشنهاد شده که مسیرش بهتر از اینی است که الان می آیم.

راجع به بقیه شرایطش فعلا چیزی نمی دانم. کمی دودل هستم.

نزدیک یک ماه و نیم است که به دفتر جدید آمده ام...

اینجا یک همکار مهربان دارم که تا چند روز دیگر می رود.

شاید اگر او می ماند رغبت بیشتری برای ماندن داشتم.

در این دنیای بی سر وته پیدا کردن دوست خوب بسی سخت است.

که من به مدد عوض شدن کارم ، پیدا می کنم...

یکی از فاکتورهای مهم آسایش ، داشتن همکار خوب است.

 

دختر راستگو

توی ماشین در حال حرکت بودیم. 

پدر همسر زنگ زد و پرسید کجایی؟ 

همسر گفت: الان توپخونه ایم.. 

دخترک از صندلی پشت فریاد زد: ما توی خونه نیستیم..توی ماشینیم.