بانو
یادداشتهای دختری که پدرش بانو صدایش می زند
+ می دونی چیه . من مرددم .می ترسم. - باز چی شده ؟ می خوای استراحت کنی بعد صحبت کنیم؟ + نه... می دونی من از زندگی تکراری می ترسم .. - قرار نیست زندگیمون تکراری باشه .اگه من بگم باور میکنی ؟ اگه من ازت بخوام؟؟ + راستش من از ازدواج می ترسم .حوصلشو ندارم .هیجانش در من مرده!! .. .. .. وباخودش فکر کرد همه چیزی که از زندگی می خواست همین بوده ..؟؟ یه کار معمولی ، یه شوهر معمولی ، یه زندگی معمولی پینوشت: کاش قبل از اینکه آرزوهامون بزرگ و بزرگتر می شد ،به آرزوهای کوچیکمون می رسیدیم.
حال خوشی نداشت . یه حالتی بین خواستن و نخواستن . یه حالتی مثل فرار،مثل بریدن ..
نوشته شده در 88/08/30ساعت
11:55 توسط بانو| |
| Design By : Night Melody |

