Daisypath Anniversary tickers


بانو

یادداشتهای دختری که پدرش بانو صدایش می زند

گاهی وقتهاست که دلم میگیرد. ..

وقتی فکر میکنم این اندازه که من هستم  آنها نیستند. 

گاهی وقتهاست که  دلم میگیرد...

وقتی می بینم  این اندازه که من مسئول هستم  بقیه نیستند.

سعی میکنم برای احساس و علایق آنها حرمت نگه دارم...

اما آیا آنها هم همینطورند؟؟

چند وقتی است که دنبال یک نابش میگردم. 

اما توی گوشم صدا میاد:

یافت نمی شود جسته ایم ما.

 

نوشته شده در ۹۴/۰۶/۰۶ساعت 2:51 توسط بانو| |

خیلی از آدمها هستند که به اشیا دل می بندند.

منم شاید جز این دسته از آدمها باشم.

همسرم قبل از اینکه به خواستگاری ام بیاید یک حلقه ساده طلایی برایم خرید .

هم اولین هدیه اش به من بود و هم نوعی درخواست به ازدواج بود...

بعد از آمدن دخترک حلقه کاملا برآیم تنگ شده بود.

اما به عنوان نماد عشقمان نگهش داشته بودم.

خودم رو پیرزن و دخترک رو زن جوانی تصور می کردم ...

و خودم رو می دیدم که در حین دادن حلقه به دخترک داستان خریدنش رو هم تعریف می کنم...

اما این سکانس از زندگی من دیگر اجرا نخواهد شد.

امروز حلقه را فروختم....

حلقه نمادین عشقمان را به همراه انگشتر نشان نامزدی و چندتا یادگار دیگر فروختم....

زنجیر وان یکاد دخترک و نیم ست طرح لوئیس ویتون که هدیه مادرشدنم بود ...

همه را فروختم...

کمی دلم لرزید...کمی غمگین شدم...

اما وقتی به حلقه طلای یادگار مادرم نگاه می کنم با خودم می گویم کاش مادرم این حلقه اش را

می فروخت اما خودش بود...

من یادگاری های همسر و دخترکم را فروختم اما دراین سکوت شب صدا نفسهای هردویشان را

می شنوم.

من شاید دلبسته اشیا باشم اما کسانی که آن اشیا را برآیم عزیز کرده اند ،بیشتر دوست می دارم.

 

 

نوشته شده در ۹۴/۰۶/۰۲ساعت 1:44 توسط بانو| |

یکی دو هفته است که شاهد پیشرفت حرف زدن دخترکم هستم.

با استفاده از لغات بسیاری درست  جمله بندی می کند .

البته هنوز مرز کاملی بین زبان فارسی و انگلیسی ندارد. 

و در صحبت‌هایش از لغات انگلیسی هم بهره می گیرد.

دو روز هم هست که با شیشه اش بدرود گفته است.

دخترم گامی دیگر بسوی بزرگ شدن برداشت .

 

نوشته شده در ۹۴/۰۵/۲۶ساعت 5:17 توسط بانو| |

چه عجب بالاخره این بلاگفا درست شد.

سلام به همه عزیزان

من به یکی دیگر از آرزوهام رسیدم و همانا داشتن خانه ای بزرگتر و در محله ای بهتر بود.

و مهم تر از همه اتاق دار شدن دخترکم در سن دو سالگی اش.

خدا جون متشکرم

البته برای رسیدن به این مهم خیلی سختی کشیدم...خیلی

هم روحی و هم جسمی. ..خیلی هم حرف شنیدم.اما ارزشش رو داشت.

دخترکم هم دارین دو ماه خیلی اذییت شد.

چون من آن مادر مهربان و باحوصله همیشگی اش نبودم....

اما جبران میکنم...قول میدهم.

البته هنوز خانه را بنام نزدیم. وام مسکن رو هم هنوز نگرفته ایم. .

اما بیشتر کارهای سخت را انجام داده ام. .

از این ماه باید ماهی حدود دو میلیون قسط بدهیم..

کلی هم بدهکاریم. 

اما ما جوانیم و خدا هم بزرگ.

ای زندگی به تو  سلامی دوباره میکنم....

نوشته شده در ۹۴/۰۴/۰۲ساعت 0:58 توسط بانو| |

فردا روز بزرگی است.سه تا کار مهم دارم..

و قبل از انجام کارها باید دخترک رو صبح اول وقت به خاله اش بسپارم...

دخترک خیلی بازیگوش و خود رای شده. ..اصلا حرف گوش نمی دهد.

جاهای اداری و کاری اصلا  نمی تونم با خودم ببرمش. 

اصلا از آن بچه هایی نیست که یک گوشه ساکت کنارم بنشیند.

به هیچ وجه شبیه به بچگی خودم رفتار نمی کند...

امیدوارم که وامی که می خواهم جور شود...

و اداره ثبت هم زودتر سند خانه ای را که فروختیم تک برگی کند.

جواهر فروشان سرویس جواهر عروسی ام را به نصف قیمت واقعی اش می خرند.

چقدر جواهر فروشی سود دارد.....

گران می فروشند و ارزان می خرند..

فردا باید به چندتا جواهر فروشی دیگر سر بزنم.

فردا باید ماشین 206 را برای فروش آگهی کنم...ماشینی که دخترک بازیگوشم 

فرصت سوار شدنش را اصلا به من نداد...

نمی دانم شاید هم مجبور شویم سمند آقای همسر را بفروشیم اگر وام جور نشود.

امیدوارم که فردا ناامید از در بانک بیرون نیایم...

آمین

 

نوشته شده در ۹۴/۰۲/۱۲ساعت 23:31 توسط بانو| |

خونه رو علیرغم موافق نبودن همسرم فروختم... 

روزهای اخیر به شدت دنبال خونه دو خوابه بودم. بالاخره پس از رفت و آمدهای بسیار یک خونه نسبتا خوب 

پیدا کردم..دیشب هم قولنامه اش کردیم اما صبح پیامکی برایم آمد که نشان داد برای خرید خونه کمی دچار 

مشکل شده ایم ..حالا تا یکشنبه وقت داریم که فکر کنیم یا خونه رو بخریم یا فسخش کنیم. 

فردا صبح منتظر یک روزنه امید هستم و نیازمند انرژی مثبت تا روزنه امید بشه ستاره امیدمون... 

به خودم قول داده بودم هدیه تولد دخترکم یک اتاق خواب کودکانه باشد.. 

دخترم چند روز پیش دوساله شد ولی بدلیل مهیا کردن کادو تولدش نتونستم برایش تولد بگیرم. 

امیدوارم خداوند کمک کند و به قولی که به خودم دادم بتونم عمل کنم. 

آمین

نوشته شده در ۹۴/۰۲/۰۹ساعت 23:17 توسط بانو| |

شاد و پر انگیزه ام.

یک تغییر دوست داشتنی در راه است.

خدا جون خیلی خوبی.خیلی خیلی

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۲۳ساعت 0:45 توسط بانو| |

خونه خواهرها ترمه دیده بودم.

موقع چیدن سفره هفت سین با خودم گفتم پس چرا من ترمه ندارم.

یادم افتاد که من موقع جهیزه بردن ، مادر نداشتم.

باید ترمه بخرم. نه به خاطر خودم...

شاید دخترم روزی که می خواد جهیزه ببره ، من نباشم.

سفره هفت سینش بی ترمه نمونه.

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۰۳ساعت 1:32 توسط بانو| |

بهش می گم سعی کن در سال جدید الکی عصبانی نشی.

می گه باشه تمام سعی ام رو می کنم که راستکی عصبانی بشم!

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۰۱ساعت 11:4 توسط بانو| |

خانه تکانی تقریبا تمام شد.چند تا کار کوچک مانده است.

با وجود دخترک و نبودن همسر خیلی سخت بود..

اما هیچ کار سختی غیر ممکن نیست!

سال 93 سال بدی نبود برای من.

شش ماه اول یک مادر کارمند بودم و شش ماه دوم یک مادر خانه دار.

به نظر خودم در هر دو موفق بودم...

اما شش ماه دوم را با وجود بدی آب و هوا بیشتر دوست دارم.

دوستان جدیدی که همه مثل من مادر هستند پیدا کردم...

کمی در روابط انسانی ام تغییراتی ایجاد شد که همه مطلوب بودند.

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۸ساعت 0:26 توسط بانو| |

امروز در راستای دوزبانگی دخترک، دیداری داشتیم با یک پسر کوچولو ی ناز.

دوستی می گفت جهت پیدا کردن دوست خوب برای فرزندان باید وقت گذاشت.

مادر این پسر کوچولو رو به طور مجازی می شناختم.

خانمی تحصیلکرده که برای آموزش و پرورش پسرش وقت و هزینه صرف می کند.

ملاقات خوبی بود..

و من برای  شاد بودن و رویش دخترکم باز هم ازین ملاقاتها خوب ترتیب می دهم.

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۰۱ساعت 3:3 توسط بانو| |

دخترکم رو که از شیر گرفتم تا چند وقت مامان صدایم نمی کرد و اسم کوچیکم رو صدا می زد. 

تا اینکه چند روزی رفتیم مشهد و انجا بود که دوباره به سمت مادر بودن مشرف شدم. 

حالا چند روزه که به من میگه مامانه و به باباش میگه باباله!!! 

هر چند وقت یکبار یه اسمی برام میزاره !!! 

روند دوزبانگی اش هم خیلی خوب داره پیش می ره و راضی هستم.

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۱۱ساعت 23:42 توسط بانو| |

دهم آذرماه دخترک را از شیر گرفتم.درست در روز تولد پدرش. 

زیاد سخت نبود...

اما از لحاظ روحی کمی به من سخت گذشت.

مثل اینکه  یکی از بندهایی که من و دخترکم رو بهم وصل می کرد را با دست خودم پاره کردم.

دخترکم عاشقانه دوستت دارم ...و دوست دارم مستقل و قوی باشی.

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۰۲ساعت 18:8 توسط بانو| |

این همه لگو و فلش کارت و اسباب بازی و مداد رنگی و کتاب داستان.

توی اتاق نشیمن که در واقع اتاق پذیرایی و اتاق ناهار خوری مون هم حساب میشه.

می گم نمیشه دیوار رو دو سه متر بکنم و یک اتاق واسه دخترک درست کنم?

خدا جون تو که بالاخره اتاق رو میدی لطفا زودتر بده....

اگر الان بدی بیشتر ذوق میکنم..

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۰۶ساعت 13:15 توسط بانو| |

دقیقا پنج سال گذشت.

از اولین باری که نگاهم در نگاهت افتاد

نم نم باران و قد رعنای تو

هنوز یادم هست که چه پوشیده بودی ...

پیراهن چهارخانه ، شلوار لی ، کوله پشتی ...

هنوز یادم هست که چه پوشیده بودم

پالتو سیاه ، شال طوسی رنگ تی تی  با حاشیه براق هفت رنگ

هنوز آن شال را دارم ... اما دیگر براق نیست...حاشیه اش هم  دیگر هفت رنگ نیست ...

هنوز جعبه شکلات به شکل قلب را یادم هست!

از همان جعبه هایی که سرنوشتشان این است که جای سوزن و نخ شوند...

پنج سال گذشت و ما بجای اینکه در این روز به هم هدیه دهیم کلی هدیه برای ثمره عشقمان خریدیم...

امروز برای دخترک نازم یک ماشین بزرگ ، صندلی ماشین و یک صندلی مخصوص بازی خریدیم...

دل در دلم نیست که فردا شود و به دخترکم ماشین سواری یاد دهم!

به او یاد دهم که چگونه روی صندلی اش بنشیند...

به او یاد دهم که بدون گرفتن هدیه هم می توان بهترین روز ولنتاین دنیا  را داشت...

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۲۶ساعت 0:31 توسط بانو| |

یک خانم کوچولو با پدر و مادرش  مهمونمون بود.

رفت توی آشپزخونه و گفت: خوش بحالتون ! می تونید توی پنجره تون راه برید!

مامانش گفت: منظورش اینه که شما تراس دارید!

 

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۲۴ساعت 15:17 توسط بانو| |

دیشب فیلم آرایش غلیظ جشنواره را دیدم. یک فیلم در ژانر طنز اجتماعی

فیلم نسبتا خوش ساختی بود اما داستانش خیلی دلچسب نبود.

داستان در مورد کلاهبرداری بود و سادگی خانم ها و کلک زدن و دون ژوان بودن آقایون  را به تصویر می کشید!

بازی آقای حامد بهداد بی نظیر بود. خانم طناز طباطبایی هم نقشش بهش می آمد..

اما صحنه های کتک کاری و مصرف موادش اصلا برای بچه ها مناسب نبود.

به یک بار دیدنش می ارزید.

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۲۰ساعت 12:12 توسط بانو| |

یکی از دوستانم یک مدت طولانی کارمند بود اما بعد از بچه دار شدنش به ناچار ، مثل من و بیشتر

خانمها ی دیگر، خونه نشین و به اصطلاح خانه دار شد.

این دوست عزیز به تازگی یک کاری رو توی خونه شروع کرده است. امیدوارم که موفق بشود.

برای حمایت از او لینک وبلاگش رو اینجا می گذارم تا خوانندگان عزیزم به وبلاگش بروند و نظر بدهند.

امیدوارم کار کوچکی در جهت رونق کسب و کارش بشود.

از تمام عزیزانی که وقت می گذارند سپاس گذارم.

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۱۹ساعت 17:59 توسط بانو| |

قشنگترین لکه هایی که دیدم  جای پنج تا انگشت کوچوله که به راحتی روی آینه و تی وی و شیشه میز

دیده می شه...انقدر این لکه ها دوست داشتنی هستند که حتی گاهی دلم نمیاد پاکشون کنم!

.    .    .

دیشب رفتیم سینما و یکی از فیلمهای جشنواره به نام کلاشینکف را دیدیم. زیاد جالب نبود.

امکانش رو دارم که همه فیلم های جشنواره را برم ببینم اما با وجود دخترک نمیشه!

پارسال هم بخاطر سنگینی خودم فقط یک فیلم رو دیدم ...

تا ببینیم سال آینده چه پیش می آید.

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۱۹ساعت 13:7 توسط بانو| |

وقتی دخترکم می خوابد، هول می شوم !

نمی دانم چکار کنم ؟

یک چای سبز برای خودم درست کنم و بدون اینکه کسی از پاهایم آویزان شود که آن لیوان را از من بقاپد ،

بنوشمش یا نه یک پرتقال پوست بکنم و بی آنکه بخواهم یواشکی پشت کانتر اوپن باشم ، روی مبل لم

بدهم و هر پر پرتقال را با ناز در دهان بگذارم!

یا شاید بهتر باشد بروم و بادمجان های درون یخچال را بردارم و بنشینم و پوستشان بگیرم تا خراب نشده اند

یا سرخشان کنم و یا اینکه نه با پوست کبابشان کنم...

نمی دانم شاید بهتر باشد اپی لیدی ام را بدست بگیرم و شاخ برگهای اضافی ام را هرس کنم...اما این دیگر

خیلی صدا دارد و مثل ظرف شدن و جارو برقی کشیدن منتفی است!

کلا به کارهای صدادار فکر نمی کنم !

به همین خاطر است که هنوز نمی دانم چطور نخ را باید سوار چرخ خیاطی ام کنم !

به هنگام بیداری دخترک هم که استفاده از چرخ خیاطی ممکن نیست.

حمام رفتن  را هم بی خیال می شوم چون دلم نمی خواهد تجربه با تن نیمه شسته پریدن از درون حمام را

دوباره تکرارکنم...

لپ تابم را روشن می کنم ...صدایش را خفه می کنم و در سکوت کوتاه خانه ، وبلاگ می خوانم!

 

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۱۷ساعت 0:42 توسط بانو| |

برای تلطیف روحیه مون چهارشنبه بعد از ظهر به سوی نمک آبرود حرکت کردیم..

چهارشنبه و پنج شنبه به خوشی گذشت.

جمعه هوا برفی شد . شنبه صبح می خواستیم به سوی تهران حرکت کنیم که همراهان گفتند صبر کنیم

تا باریدن برف تموم بشه و بعد از ظهر بریم بسوی تهران.

اما بارش برف کمتر نشد که بیشتر شد.

یکشنبه صبح آنقدر برف آمده بود که ماشینهامون قادر به حرکت نبودند!

برف به قدری زیاد بود که حتی نمی تونستیم تا سر شهرک بریم و چیزی بخریم.

می گفتند حدود دو متر برف آمده ...

به باریدن برف قطع آب و برق رو هم اضافه کنید!

برای شستشو برف داغ می کردیم و برای گرم شدن ویلا شعله های اجاق گاز را روشن گذاشته بودیم.

البته خدا رو شکر مقداری خوراکی و آب معدنی داشتیم!

شیر خشک دخترک رو به اتمام بود ... و سرما هم خورده بود.

پدر دخترک هرچی لباس داشت پوشید و رفت توی دل برف که شیر خشک گیر بیاورد اما هیچ جا باز نبود...

به شهرداری و راهداری و آتش نشانی و پلیس زنگ زدیم که لودر بفرستند که راه را باز کنند.

اما هیچ خبری نشد ! مثل اینکه یادمون رفته بود اینجا ایران است!!

یک روز دیگر هم در ویلا محبوس شدیم...

اما همسرم رفت و هر طور شده راننده لودر رو گیر آورد و مجبورش کرد که راه را باز کند!

دوشنبه صبح تونستیم از ویلا بیاییم بیرون!

توی راه دوتا خانم جوان را دیدیم و سوارشان کردیم..

مسافر بودند و از کرج آمده بودند...می گفتند که دو روزه که در تاریکی بوده اند وغیر از برف آب شده

هیچی نخورده اند..یکیشون هم سه ماهه حامله بود.

بله همه این اتفاقات در همین نمک آبرود اتفاق افتاد!

تجربه ای شد که در این کشور پر از امکانات و رفاه شهروندی با بچه کوچیک زمستون هوس سفر نکنم!

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۱۵ساعت 15:42 توسط بانو| |

قیمه بدون لپه خیلی هم خوشمزه شد.

به جای لپه توش یک عالمه لیبه ریختم!!!

 

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۰۸ساعت 14:28 توسط بانو| |

دیشب بهم گفت : فردا برام قیمه درست کن !

ظهر زنگ زده می گه نمیشه قیمه بادمجونش کنی ؟؟

می گم بادمجان نداریم!

اومدم شام رو کم کم آماده کنم دیدم لپه هم نداریم!!!

قیمه رو بدون لپه میشه درست کرد؟

پینوشت : این جاها ازین سوپرمارکتهای تلفنی  وجود ندارد.

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۰۷ساعت 15:4 توسط بانو| |

دیشب شام خونه برادر بزرگه بودیم.

موقع برگشتن  توی ماشین گوشی همسر روی ویبره بود و لرزید.

گوشی رو برداشته و می بینیم روی صفحه گوشی نوشته همسرم !

یعنی همسرش داشت زنگ می زد!!

از من می پرسه این کیه؟

می گم گوشی توست از من می پرسی.

نگاهم به پشت گوشی افتاد. رنگش به جای سفید ، سرخابی بود!!

بله شوهر گیج ما گوشی خانم برادرم رو با خودش اشتباهی آورده بود.

و اون همسری هم که زنگ می زد برادرم بود که ببینه گوشی کجاست....

جالب اینجاست که گوشی خودش رو هم آورده بود!

می خندم و بهش می گم اقلا گوشی خودتو جا می گذاشتی فکر نکنن ما دزدیم !

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۰۵ساعت 17:20 توسط بانو| |

مرد من !  با من حرف برن

من ساعتهای طولانی با دخترکم تنها هستم

روزهای من بی دیالوگ است

روزها را با منولوگهایم شب می کنم به شوقی که تو بیایی و منولوگهایم دیالوگ شوند.

اما تو می آیی و خستگی را بهانه سکوت ممتدت می کنی

با من حرف بزن

و در پاسخ سوال همیشگی ام  که می پرسم امروز چطور بود نگو که کار که چطور بودن ندارد!

و هر چیزی را که می پرسم چرا به من نگفتی ... نگو که مگر مهم بود!!

مرد من ! هیچ چیز مهم تر از رابطه من و تو نیست

رابطه ای که من تلاش می کنم با موضوعات پیش پا افتاده به آن گرمی بخشم

مرد من با من حرف بزن

می نویسم ... نه به آن دلیل که تو بخوانی

می نویسم که قلبم سبک شود و یا شاید مردی شبیه تو این را بخواند و با همسرش حرف بزند

می دانم که تو فرصت خواندن اینجا را هم نداری...

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۰۳ساعت 0:53 توسط بانو| |

دخترکم نه ماهه شد.

به ایستادن علاقه پیدا کرده و هرچی که بشود ازش بالا رفت می گیرد و تلاش می کند که بایستد.

گاهی وقتها از پاهای من آویزان می شود و گاهی دست به دامنم می شود تا جایی که دامنم را پایم  در میاورد.

کلمات به به  و ددر را با مفهومش می گوید .

وقتی غذا می خواهد به به می گوید و  وقتی  کسی بخواهد بیرون برود دد دد  می کند.

وقتی چیزی مخالف میلش باشد با کوبیدن پاهایش اعتراضش را نشان می دهد.

یکی از دندانهای بالاییش هم به جمع دو دندان پایین اضافه شده است.

متاسفانه علاقه شدیدی به لپ تاب و موبایل و کنترل و گوشی تلفن بی سیم دارد!

یکی دیگر از علایقش سیم است .از سیم تلویزیون بگیر تا سیم جارو برقی و شارژ موبایل.

هر چیزی هم که بخواهم بخورم هوس می کند از چایی داغ تا بستنی سرد !

وقت خوابش هم دیرتر شده ...تا همین الان بیدار است و اجازه نوشتن بیشتر به من نمی دهد....

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۰۲ساعت 23:22 توسط بانو| |

ننه سرما هم  ایران  نموند و رفت.

ویزا گرفته رفته کانادا . فکر نکنم دیگه برگرده ...اصلا شاید اقامت گرفته باشه.

نمی دونم زبان فرانسه اش رو تکمیل کرد یا  آیلس و تافل گرفت؟؟!!

شایدم یه شوهر خوب اون ور آبی پیدا کرد...

حالا ما به بچه هامون چه جوری حالی کنیم که ما هم یه زمانی ننه سرما داشتیم؟؟

یعنی دخترکم باور می کنه که من در کودکی درست وسط حیاط پدری ، آدم برفی ساخته ام؟؟؟

یعنی باورش میشه که خونمون جز مناطقی بود که با باریدن برف مدرسه مون تعطیل می شد؟؟

باورش میشه که من یک روزی از شدت برف بازی دستام قرمز و سوزن سوزن شده؟؟

 

 

 

نوشته شده در ۹۲/۱۰/۳۰ساعت 12:24 توسط بانو| |

سر در گم شدم. یه چیزی کمه اما نمی دونم چی...

می دونم که من زن خانه داری نیستم...

خانه موندن برام سخته. بی در آمد بودن سخت تر...

باید یک کاری یاد بگیرم...

بچه داری خیلی وقت گیر و سخته اما من رو راضی نمی کنه...

دلم می خواد برم سرکار...

ادامه تحصیل بدم...

بنشینم زبان بخونم...

برم کلاس ورزش یا نقاشی یا شایدم  کلاس رقص...

اما یک زن بچه دار که مادری نداره که بچه اش رو نگه داره و مادرشوهری که اهل بچه نگه داشتن باشه

باید بمونه خونه و بچه داریشو بکنه..

بی انصاف نیستم .هر وقت کار فوری داشتم دخترکم رو به خاله هاش سپردم...

اما مادربزرگ یک چیز دیگه است...می تونی برای مدت طولانی یا هر روز بچه ات رو بسپاری بهش...

شاید اگر زمستون زودتر تموم بشه حال من هم بهتر بشه...

نوشته شده در ۹۲/۱۰/۲۹ساعت 22:29 توسط بانو| |

همسرم داشت با دخترک حرف می زد. بهش می گفت : من و تو می خواهیم بریم ددر..

گفتم: پس من چی ..؟ من رو نمی برین؟

جواب داد: مگه ما بیلبوردهای تبلیغات فرزند بیشتر زندگی شادتریم که تنهایی بریم گردش ..تو رو نبریم؟

نوشته شده در ۹۲/۱۰/۲۹ساعت 2:0 توسط بانو| |

دخترکم تازگی ها موقع تعویض و شلوار پوشیدن خیلی بازی در میاره و می خواد فرار کند.

امشب هم همین کارو کرد و با کلی سختی و وول خوردنش شلوارش رو پاش کردم.

بعدش تلفن زنگ زد و من مشغول شدم ...

وقتی با تلفن حرف می زدم  دخترک بغل باباش بود و خیلی بی قراری می کرد.

فوری تلفن را قطع کردم و مشغول شیردادن به دخترکم شدم

ولی شیر نمی خورد و گریه می کرد.

دادمش دوباره بغل باباش... کمی آروم می شد  ولی دوباره جیغ می زد.

می دونستم جاییش درد می کنه ... همسرم نگران شد گفت پاشو ببریمش دکتر.

کمی فکر کردم گفتم دندونشه یا شاید دلشه...

همسرم دلش رو می مالید.

یکهو چشمم به انگشتهای پاش افتاد. دبدم یه نخ از حاشیه شلوار شکافته شده و دور دو تا از

اتگشتهای پاش محکم پیچیده شده .... سریع بازش کردم.

جبغ های دخترک تموم شد و خندید. دوباره شد همون عسل همیشگیم...

یکهو دلم شکست...دلم برای کودکهای زبان بسته شکست...

خدایا بچه های  ناشنوا که زبان تکلم ندارند چه جوری دردهاشون رو بیان می کنند؟؟

دخترک من که ان شا اله تا چندی دیگر زبان باز می کند ... اما  تو یک رحمی به حال اون بچه ها بکن. 

نوشته شده در ۹۲/۱۰/۲۷ساعت 23:37 توسط بانو| |


Design By : bkelas