Daisypath Anniversary tickers


بانو

یادداشتهای دختری که پدرش بانو صدایش می زند

یک وقتهایی دلم می خواد ازین خونه برم...

یک وقتهایی دلم می خواد ازین محله برم..

یک وقتهایی دلم  می خواد از این شهر و یا ازاین کشور برم...

یک وقتهایی هم دلم میخواد حتی از درون بدنم بیرون برم...

نوشته شده در 93/07/26ساعت 10:8 توسط بانو| |

بی مادری سخت است.

برای این سخت است که هیچ کس مثل مادر نیست.

مادر آدم را عاشقانه دوست دارد...

از وقتی که خودم مادر شده ام فهمیده ام که هیچ عشقی ، عشق مادر و فرزند نمی شود.

و چه سخت است روزی که همچنین عشقی عمیق را از وسط زندگی آدم بردارند.

انگار که درست جلو پایت یک سیاهچال است.

انگار یک حفره در قلبت هست که با هیچ عشقی پر نمی شود.

دیگر نازت خریدار ندارد.

دیگر کسی با وجود بیماری سخت خودش نگران سرماخوردگی ساده تو نیست.

دیگر کسی نیست که ادامه تحصیل تو آرزویش باشد.

دیگر کسی نیست که برای دقیقه های دیر کردنت هم شاکی بشود.

اگر این عشق بزرگ هنوز در وسط زندگیتان است قدرش را بدانید ...

روزی خواهد آمد که جای این عشق حفره ای عمیق و بی رحم می نشیند.

آن روز دور باد.

 

 

 

نوشته شده در 93/07/19ساعت 14:54 توسط بانو| |

وای این روزها چرا مد شده همه به هم می گویند:عشقم! 

طرف بعد سه چهار سال با همکار سابق شوهرش داره احوال پرسی میکنه میگه چطوری عشقم!

زن پسردایی ام خواهرم را عشقم خطاب می کند. 

خواهرزاده ام به همکلاسی ترم یک دانشگاهش میگوید عشقم فردا کلاس داریم?

یکی از دوستان که هروقت کار دارد با بنده تماس میگیرد موقع خداحافظی میگوید عشقم خدانگهدار....

آنقدر این روزها عشقم های الکی می شنوم دلم نمی آید دخترک را عشقم صدایش بزنم. ..

نوشته شده در 93/07/18ساعت 1:37 توسط بانو| |

کودکم روزت مبارک.

هدیه من به تو این است :

امروز با تو مهربانتر باشم.

امروز بیشتر با تو بازی کنم و همچون تو کودک باشم.

امروز آرامتر باشم.

امروز بیشتر از روزها ی دیگر به روح لطیفت احترام بگذارم.

امروز شادتر باشم.

.    .    .

شادی و آرامش و احترام را از کودکان دریغ نکنیم.

 

 

نوشته شده در 93/07/16ساعت 19:25 توسط بانو| |

خدایا از داشتن شوهر با درک و مهربان بر خود می بالم.

شوهر من خوب می دونه که من از صبح تا شب با دخترک سر و کله میزنم..

و خوب درک میکنه که نیاز دارم هفته ای یکی دوباره برم استخر..

در ضمن این رو هم می دونه که باید یکی باشه که دخترک رو نگه داره.. 

بله شوهر مهربان من این وظیفه مهم رو به گردن گرفته...

شوهر مهربانم ازتو بینهایت سپاسگزارم که بجای من میری استخر.

نوشته شده در 93/07/10ساعت 0:40 توسط بانو| |

چه خوب شد که آمدی. ..

با وجود تو دنیای من حسابی رنگی رنگی شده است.

دنیای من این روزها رنگش صورتی است.

تفریحاتم پارک رفتن و کارتون دیدن است.

در کتابفروشی ها بدنبال رنگی ترین کتابها می گردم.

در فروشگاه کیفی صورتی و گلدار توجهم را جلب می کند.

گل سرهای رنگارنگ می خرم...هر چند که تو اجازه نمیدهی آنها را به موهای روشنت بیاویزم. 

در بقالی بدنبال چوب شور و بستنی های رنگی هستم.

با تو شادم. ..

و تلخی های روزگارم را زود فراموش می کنم.

و با هر بوسه ات به دنیای شیرین صورتی پرتاب می شوم.

نوشته شده در 93/07/09ساعت 19:49 توسط بانو| |

یکی از دوستان من ،  که برای پست قبلی کلمنت گذاشته بود.

بهم اس ام اس زده بود که حالا دیگر واقعا با بند بند دلم باهات همدردی میکنم...

راستش منظورش رو فهمیدم اما نمی خواستم باور کنم..

بهش زنگ زدم . بله حقیقت داشت..دوم مهر سایه مهر مادری از سرش کم شد.

باز هم دختری بی مادر شد..قلبم باز هم شکست.

برای شادی روح این مادر و صبوری دل این دختر فهمیده دعا می کنم.

آمین

 

 

 

 

نوشته شده در 93/07/06ساعت 1:31 توسط بانو| |

باز هم مهر ماه شد... مهر ماه که می شود یک جور عجیبی دلم هوای مامانم را می کند... دلم می خواهد که باز دانش آموز شوم... مامانم به درس خوندن من خیلی افتخار می کرد... و نمره های خوبم مرا از خواهر برادرهایم متمایز می کرد. مامانم همیشه می گفت : وقتی به مدرسه تو میام سرم بالاست..خجالت نمی کشم...افتخار می کنم. مهرماه که می شود یک دلتنگی خاصی در دلم رخنه می کند... من دیگر دانش آموز نیستم... دیگر نمره های خوب نمی گیرم... دیگر مامانی نیست که به من و درسخوان بودنم افتخار کند... دیگر مهر ماه برایم ماه مدرسه نیست... چند سالیست که مهر ماه به یادم می آورد که بی مادر شده ام ... ماهی که سایه مهر مادرمان درآن از سرمان کم شد.
نوشته شده در 93/06/31ساعت 23:58 توسط بانو| |

یک ماه در خانه بودم...

دخترک حسابی شیطنت می کند...

وقتی عصبانی می شود گازم می گیرد ولی بعدش که من احساس ناراحتی می کنم..بوسم می کند.

و این بوس و بغل بعد از گاز عجیب می چسبد.

روزها کمی کارتون پپا پیگ می بینیم باهم و من عاشق زندگی کردن به شیوه خانواده پپا هستم..

همیشه خوشحالند و به اشتباهات و خرابکاریشان قاه قاه می خندندو نقش بر زمین می شوند.

دیدن این کارتون را شدیدا توصیه می کنم.برای آموزش زبان انگلیسی هم خوب است.

به غیر از کارتون، نقاشی و توپ بازی هم می کنیم.

گاهی هم فلش کارتهای حیوانات را می آورد و می گوید:اینو بده! یعنی اسمش را بگو ..

و من یکی یکی می گویم و او با زبان خودش تکرار می کند..مثلا به کانگورو می گوید:کانکاری

حرف زدنش هم که خیلی با مزه شده است.

به چاقو می گوید کاکی و به قاشق می گوید قاشی!!!

هر کلمه ای را که می گویم تکرار می کند اما به شیوه خودش!

به عروسکش می گوید بی بی ...

فکر کنم تا دو سالگی به خوبی حرف بزند.

گاهی هم باهاش انگلیسی حرف می زنم و او می فهمد که زبان دیگریست..

وقتی که حوصله ندارد موقع انگلیسی حرف زدن جلوی دهانم را می گیرد و می گوید: نه!!

یعنی فارسی بگو منم بفهمم..

البته یکسری افعال را به انگلیسی بلد است و انجام می دهد.

مانند: بیا . بپر .دست بزن .بشین .بایست.بده.ببوس .بغل کن.سرت راتکان بده..سرت لمس کن

برایش کتاب هم زیاد می خوانم..بعد از من او کتاب را می خواند به زبان خودش!

از علاقه مندی های دیگرش غذا درست کردن است.

بهش بیسکوییت مادر و آب می دهم و او هم برایم سرلاک درست می کندو البته همه جارا کثیف می کند.

اما من دوست دارم که همه چیز را امتحان کند...

یک روز با نمک کل زمین را سفید می کند و روز دیگر با قرمه سبزی همه جا را سبز می کند!!

روی صورت عروسکش با رنگ آّبی خط خطی میکند ..دیوار حمام را بارژلب من قرمز می کند.

دوست دارم شاد باشد و آزاد. . . و از این آزادی نظم را بیاموزد.

" نظم از آزادی زاده می شود،اجازه دهید کودکان براساس طبیعت خود آزادانه رشد کنند "

                                                                                                  ماریا مونتسوری

 

نوشته شده در 93/06/30ساعت 17:43 توسط بانو| |

چند روز پیش تولد برادر بزرگه بود برای عرض تبریک رفتیم خونشون.برادروسطی وبرادر کوچیکه هم بودند. بعد از شام قرار شد پانتومیم بازی کنیم . یگ گروه چهار نفره خانمها و یک گروه چهار نفره هم آقایون. بازیشو که بلدید؟؟ یک چیری انتحاب می کنیم و به یک نفر از گروه مقابل میگیم که با اجرای پانتومیم به هم گروهیهاش حالی کنه اگر جواب رو از روی اجرای پانتومیم، همگروهیشون بگویند برنده می شوند... بازی جالب و خنده داری است. هر دو گروه جوابها رو دادند اما گروه آقایون سرعت جواب دادنشون خیلی سریع تر بود. مثلا من در یکی از بازی ها کلمه محلل را انتخاب کردم ولی آقایون با دو سه تا سوال جوابش دادند!! یکم برام عجیب بود ولی با خودم گفتم خب از تو باهوشترند چرا قبول نمی کنی!!؟؟ شب اومدیم خونه...توی راه هم همسرم می گفت خوب حالتون رو گرفتیم... خیلی اتفاقی داشتم در موبایل همسر یه چیزی رو میدیدم که بعععععله دیدم یکی دو تا از جوابهای بازی پانتومیم به گوشیش اس ام اس شده ..از جمله کلمه محلل!! اونجا بود که فهمیدم آقایون بجای اینکه از هوششان استفاده کنند از مکرشان استفاده کرده اند. فقط من نمی دونم چه جوری اس ام اس دادند که ما خانمهای ساده نفهمیدیم!! البته خوشحال شدم وقتی فهمیدم تقلب کردند..چون نشون می ده که به باهوشتر بودن ما ایمان دارند!
نوشته شده در 93/06/16ساعت 11:46 توسط بانو| |

وقتی کودک زیر دو سال در آغوش مادرش باشد... وقتی هواپیما سقوط کند و آتش بگیرد... کدام یک زودتر از بین می روند؟؟ مادر شاهد پرپر شدن طفلش است؟ یا طفلک زیر دو سال شاهد اخرین نفس های مادر؟؟ کافی است که یک کودک زیر دوسال داشته باشی تا یک هفته ات باشنیدن خبر سوختن هواپیما و وجود سه کودک زیر دوسال در آن ، سیاه و غمگین شود... برای بازماندگان صبر و آرامش آرزومندم
نوشته شده در 93/05/25ساعت 16:33 توسط بانو| |

دیشب سکه شاه ولایت را بعد از سه سال به خونه برگرداندیم! من سال 88 یک پراید خریدم..زیاد هم سوارش نمی شدم چون از رانندگی می ترسیدم! وقتی می خواستم خونه بخرم ،پدرم ماشین رو برداشت و پولش رو بهم داد.اما ماشینم همچنان بنامم بود. فکر کنم پارسال بود که برادر وسطی می خواست پژو 206 اش رو بفروشد پدرم 206 را برداشت وپراید رو داد به برادر کوچیکه! حالا امسال برادر کوچیکه می خواست ماشینشو عوض کنه ..من هم که دیدم ماشین هنوز بنام خودم هست و دنگ و فنگ بنام زدن رو نداره ماشین رو از برادر کوچیکه خریدم! سکه شاه ولایت هرجا رود باز آید! کلا در خانواده ما ماشین ازقانون پایستگی انرژی تبعیت می کنه.. از بین نمی ره ..فقط از دست یکی به دست دیگری می رود!
نوشته شده در 93/05/18ساعت 9:54 توسط بانو| |

تعطیلات رو رفتیم کلاردشت..خیلی توی ترافیک راه رفت و برگشت ماندیم ... زیاد خوش نگذشت.اما به دخترک حسابی خوش گذشت .کلی آب بازی کرد. البته دستش رو هم با بخاری سوزاند.کلاردشت شبهاش خیلی سرد بود و بخاری روشن می کردیم. دو هفته دیگه باید بیام سر کار...حالم اصلا خوب نیست. بین زمین و هوا هستم... تا حالا شده هم خوشحال باشید هم ناراحت؟!؟!؟
نوشته شده در 93/05/13ساعت 14:13 توسط بانو| |

عید همگی پیشا پیش مبارک... خیلی خوشحالم که چهارروز کامل از صبح تا شب می تونم با دخترکم باشم ...
نوشته شده در 93/05/06ساعت 16:47 توسط بانو| |

هفته پیش دخترک رو به یک کارگاه کودک دوزبانه بردم ... و شدیدا مصمم بودم . اما یک جلسه حضور در کارگاه متوجه ام کرد که خودم چقدر توانایی دارم! تمام بازی ها و صحبتهای مربی در حدی بود که خودم قادر به انجامش بودم و تنها با یک برنامه ریزی زمانی می تونم به انجام برسونمش..که البته تا آخر این ماه وقت ندارم. در ضمن شرایط بهداشتی کلاس اصلا مناسب کودکان زیر دوسال نبود. کنار پنجره ها پر از خاک و کثیفی بود و سیستم خنک کننده کلاس هم به زور کار می کرد! و جالب این که یک سری در نوشابه و قوطی خالی پنیر برای آموزش استفاده می کردند. من نمی دونم کسی بهشون نگفته که در قوطی رو ممکنه کودک در دهانش بگذارد؟!؟
نوشته شده در 93/05/05ساعت 9:27 توسط بانو| |

دختر پانزده ماهه ام، هم شیرینتر شده و هم لجوجتر... قطره آهن و ویتامینش را با بدبختی به حلقش می ریزم. اگر کاری را دوست نداشته باشد مطلقا انجام نمی دهد. هر چیزی رو هم که می بینه می گه : منه منه ...یعنی مال منه !! دست به شکستنش عالیست! قوری کوچولویم را شکست ...به اضافه ی دو عدد نمکدان گاوی شکل ، از همانها که همدیگر را سفت بقل می کنند. دو سه تا از مگنت های رو یخچالی را هم که سوغات فرنگ بود شکست! نصف بیشتر لوازم آرایشم هم از دست رفت! البته آثار لوازم آرایش از دست رفته را بر روی کناره های تخت و میز توالت و فرش می توان دید! با تمام ریخت و پاشها و بدقلقی هایش بیشتر از دیروز و کمتر از فردا عاشقش هستم...
نوشته شده در 93/05/04ساعت 12:3 توسط بانو| |

برای اینکه مادر بهتری باشم استعفا دادم... اما فعلا باید تا تحویل تمام کارها و انجام وظایفم سرکار بروم
نوشته شده در 93/05/01ساعت 15:21 توسط بانو| |

سه تاییمون شدیدا سرما خورده ایم! چون سه تاییمون خیلی اهل ماچ و بوسه هستیم. مخصوصا دخترک! روزی شصت بار من و باباش رو بوس می کنه با دهن باز!! البته تازگی یادگرفته که گاهی هم لباشو غنچه کنه..
نوشته شده در 93/04/24ساعت 10:4 توسط بانو| |

یک قوری خیلی کوچولو دارم برای دم کردن زعفران.دیروز دخترک وقتی قوری کوچولو را دید بهانه کرد و خواستش. نزدیک نیم ساعت باهاش سرگرم بود!! چند تا چای الکی هم درست کرد و من نوشیدم! باید براش ازین کاسه بشقابهای اسباب بازی بخرم!! . . . . . . ما از اون خانواده ها هستیم که وسط چله تابستان سرما می خوریم!
نوشته شده در 93/04/23ساعت 9:20 توسط بانو| |

دخترکم می نویسم که یادم باشد . دیروز در سن چهارده ماه و نیمگی اولین کتک را از مادرت که من سراپا تقصیر باشم ، خوردی! هفته پیش دسته عینک آفتابی ام را شکستی هیچ نگفتم. دیروز در راه برگشت به خانه باز بهانه عینک آفتابی را گرفتی..برای اینکه آرامت کنم عینک طبی ام را بدستت دادم...دسته آن را هم از جا کندی..وقتی عینک را ازت گرفتم شروع به داد و فریاد کردی و باز هم آن را می خواستی ...خیلی کلافه شدم ..خیلی یواش با دستم روی دستت زدم و گفتم :نه! اما تو که انتظارش را نداشتی دادو هوارت بیشتر بالا رفت... جالب اینجاست که روزی ده بار زمین می خوری و دردت می گیرد.. اما گریه نمی کنی...یک پشت دستی من چقدر درد داشت که این همه داد و هوار کردی؟؟!
نوشته شده در 93/04/16ساعت 13:36 توسط بانو| |

دیروز که دخترکم رو از مهد گرفتم روی لپش جای یک گاز کبود بود. مربی اش با شرمندگی و هزار بار عذرخواهی موضوع را مطرح کرد. مادر پسری هم که دخترک رو گاز گرفته بود اتفاقا اونجا بود. ولی اصلا بروی خودش نیاورد که به من سلام کنه ، چه برسه به عذرخواهی !!! تازه وقتی مربی گفت که پسرت این کار رو کرده دنبال خط و خش توی دست و بال پسرش می گشت. دلم سوخت ... می دونم که بچه هستند و ممکن بود این اتفاق جلوی چشم خودم توسط یکی از پسردایی ها یا پسر عمه هاش بیفته... اما از این که اون لحظه حضور نداشتم دلم خیلی سوخت ..خیلی!
نوشته شده در 93/04/15ساعت 9:21 توسط بانو| |

امروز دخترکم بهتر شده است و من به سر کار بازگشته ام. دخترکم خیلی شیرین زبونی می کنه. می خوام یکسری آموزشهای غیر مستقیم رو باهاش شروع کنم اما وقت کم میارم. از پنج ماهگی اش فلش کارتهای شیچیدا رو آماده کردم اما هنوز شروع نکردم . حالا هم bilngual بودن بدجوری روی مخم رفته اما باز هم وقتش رو ندارم. و در ضمن می دونم که اگر اشتباه عمل کنم فایده که نداره هیچ ، ممکنه ضرر هم داشته باشه... کار کردن هم وقتم رو بسیار می گیره و هیچ بهره مالی برایم نداره... بیشتر حقوقم میره بابت شهریه مهد و پول آژانس..گاهی هم غذای بیرون!! دارم فکر می کنم یک برنامه جدید برای زندگی مان بچینم.
نوشته شده در 93/04/14ساعت 14:15 توسط بانو| |

سه شبانه روزه که دخترکم اسهال و استفراغ شده... سه روزه که سرکار نرفتم و خونه موندم... سه روزه که دخترکم بجز کمی شیر و آب چیزی نخورده... خدایا سلامتی رو به تن نحیف و بی حال و بی رمق دخترکم برگردان...
نوشته شده در 93/04/11ساعت 23:52 توسط بانو| |

من دقیقا دوازده سال پیش گواهی نامه رانندگی ام را گرفتم .تا پنج سال پیش که ماشین نداشتم. وقتی هم ماشین خریدم آنقدر پدرم بهم استرس وارد می کرد که از رانندگی بدم اومده بود. البته این طبیعی است که وقتی آدم توی کاری تبحر نداره از اون کار بدش میاد. هر وقت که می خواستم جایی برم پدرم می گفت وایستا خودم می رسونمت! اما از وقتی که دخترک اومده خیلی نیاز به رانندگی رو حس کردم. بارها شده که همسرم ماموریت بوده و من با وجود بودن ماشین در پارکینگ مجبور به گرفتن آژانس شده ام. اما دیگه امسال عزمم رو جزم کردم که باید وقتی همسرم نیست بتونم ماشین رو بردارم. ماه پیش چند جلسه تمرینی گرفتم .جلسه آخر هم مربی با ماشین خودم تمرین کرد. و بدین ترتیب من به اون هدفی که داشتم رسیدم و حالا که همسرم ماموریته رانندگی می کنم! البته هنوز هم گاهی دلهره دارم مثل امروز که پدرم اصرار داشت که خودش من رو برسونه... اما من قبول نکردم و با هر جون کندنی که بود اومدم سرکار!!! در ضمن این رو هم بگم که رانندگی کردن با وجود یک بچه کوچولو واقعا سخته. من فعلا دارم رارندگی می کنم تا یه روزی راننده بشوم که مطمئنم می شوم..فقط به خاطر دخترم!
نوشته شده در 93/04/04ساعت 9:22 توسط بانو| |

دخترک را در روز چهارده ماهگیش، برای اولین بار به جشن عروسی بردم. دخترکم خیلی خوشحال بود و وسط سالن رقص تاتی تاتی می کرد. عزیزم الهی در چهارده سالگیت با هم به جشن عروسی برویم.
نوشته شده در 93/04/03ساعت 9:59 توسط بانو| |

ساعت یک دقیقه به پنج بود.

منتظر بودم که پنج بشه و ساعت خروج بزنم.

یکهو مدیر عامل جلوی چشمهام سبز شد و گفت یک لحظه بیا اتاقم.

توی دلم کلی غر زدم که حالا چه وقت کار داشتنه...من باید برم دنبال دخترکم..دیرم میشه و..

وقتی وارد اتاقشون شدم ظرف میوه رو بهم تعارف کرد.

سریع یک زرد آلو برداشتم و گفتم :مهندس امرتون چی بود؟

خندید و گفت : یک موز هم برای دخترت بردار.

یک موز هم برداشتم و منتظر ایستادم..

گفت: هیچی خسته نباشی ..کارم همین بود!

خداخافظی کردم و اومدم بیرون...از افکارم و قضاوت زودهنگامم خجالت کشیدم...

نوشته شده در 93/03/27ساعت 19:4 توسط بانو| |

از آزادی ای که یواشکی باشه ، حالم به هم می خوره...
نوشته شده در 93/03/24ساعت 9:51 توسط بانو| |

دخترکم اولین قدمهایت مبارک باشد. دخترکم یادبگیر بر روی زمین سر افراشته و با غرور راه نروی... یادبگیر آنقدر هم سر بزیر نباشی که پیش رویت را نبینی همیشه سعی کن در بهترین راه ممکن قدم برداری. مواظب راه های بی راهه باش... در میانبر ها با احتیاط قدم بردار... حواست به راهزنها باشد.. آگاه باش که حرمت قانونی را به زیر پا له نکنی... دخترکم ،عزیزکم آرام و پیوسته بسوی خوشبختی و شادکامی قدم بردار
نوشته شده در 93/03/17ساعت 13:54 توسط بانو| |

دخترکم امروز اولین جمله را گفت ... من و باباش کلی ذوق کردیم. صبح بلند شده و می گه : آب بده! قبلا وقتی آب می خواست فقط می گفت: آب
نوشته شده در 93/03/13ساعت 16:3 توسط بانو| |

من شاید بچه داریم خیلی عالی نباشه. شاید خیلی ایرادها داشته باشم. و گاهی ممکنه که لباس دخترکم رو در هوای سرد کم بپوشاندم ... یا در هوای گرم زیاد تنش کنم ... گاهی غذای دخترکم ممکنه دیر بشه ... من مادر با تجربه ای نیستم ... اصلا شاید مادر خیلی خوبی نباشم . اما یک چیز رو خیلی خوب می دونم ، خوب می دونم که دخترکم نباید صحنه های خشن و دعوا و فحاشی رو ببینه . خوب می تونم به خاطر دخترکم در خشمگین ترین حالت سکوت کنم . و تمام بدی ها و کج فهمی های عالم را بخاطر گوشه لبخند دخترکم ببخشم. خوب می دونم که نباید بخاطر نادانی دیگران، شادترین لحظه های دخترکم رو غمین کنم ... و اگر کسی هم نادانسته بخواهد لحظه های خشن رو جلوی چشمهای معصوم دخترکم بیاره، صحنه رو ترک می کنم... پدر و مادرهای مهربون ! پاسداری از روح فرزندتون به اندازه پاسداری از جسمش ارزش داره!! شمایی که حتی براتون مهمه که مارک نپی فرزندتون بهترین باشه، کمی هم به فکر شکنندگی روحش باشید!
نوشته شده در 93/03/07ساعت 8:54 توسط بانو| |


Design By : bkelas