X
تبلیغات
Daisypath Anniversary tickers


بانو

یادداشتهای دختری که پدرش بانو صدایش می زند

دیشب دخترکم برای اولین بار به پارک رفت.

و من مجبور شدم وسط پارک گفتگو بهش شیر بدم!!

.      .       .

برادرم میگه واقعا بهشت کمه که زیر پای مادرها ست.

همسرم میگه: آره باید جهنم رو هم می ذاشتند زیر پاشون!

.      .      .

دیشب دخترک تا پنج صبح نگذاشت بخوابیم...

حالا که خوابیده به باباش اس ام اس زدم : می خوای دخترتو بیدار کنم انتقام بگیرم؟

جواب داد: نه گناه داره.....دلت میاد؟

.     .       .

دخترک وقتی هم که بغل باباشه دنبال  می می می گرده!!!

چند روزی است که پسونک خور شده و ساکت کردنش راحت تره....

پماد هیدرودرم رو استفاده کردم..درد سینه هام کمتر شد.

.     . 

دیروز صبح دخترکم اولین کادوی روز پدرش رو داد.

یک عدد خمیر ریش !

قیمتش که مهم نیست.مهم اینه که به یاد پدرش بوده...

.   .     .

اوضاع اقتصادی و کاری همسرم کمی نابسامان است.

و مدام ناراحت است و می گوید: باید یک کاری کنم...فردا دخترک می گوید چرا مرا به دنیا آوردید...

همسرم مرد خیلی مسئولیت پذیری است و همیشه ایده ال ها را برای من و دخترک می خواهد...

نوشته شده در 92/03/04ساعت 16:49 توسط بانو| |

امروز دخترکم یک ماهه شد.

در این یک ماه  من  به جای او تغییرات زیادی کردم...

شب بیداری ها و سختیهای مادری مرا  بزرگتر کرد.

در این یک ماه با خیلی از موقعیتهایی روبرو شدم که تصورش را نمی کردم.

صد بار شکستم و از نو شکسته هایم را بند زدم.

خانه نشین شدن و از صبح تا شب در خانه بودن ، شب تا صبح بیدار بودن ،

درد طاقت فرسا به هنگام شیردهی ، اضافه وزن بیست کیلویی ،

فرصت نداشتن برای کوچکترین علایقم

جدا شدن محل خوابم از همسرم و از دست دادن  گاه و بی گاه آغوشش در طول شب

و گاهی بی حوصلگی ها و کج خلقی هایش ...

همه اینها تاوانی است که من برای مادر شدن پرداختم .

اما باز هم عاشق این دخترک یک ماهه هستم ...

دخترکم تولد یک ماهگی ات مبارک .

من می دانم روزهای شیرین تری در راه است .

 

پینوشت: باز هم پرشین وبلاگ نظر سنجی  وبلاگی گذاشته ، می تونید برید و به وبلاگهای خوب رای بدید.

 

نوشته شده در 92/03/02ساعت 11:2 توسط بانو| |

نمی دونم چرا دخترک وقتی که بیداره به زیبایی وقتی که خوابه نیست.

وقتی می خوابه دلم می خواد بنشینم و به صورت ماهش خیره بشم.

.      .      .

نمی دونم شاید توهم سوسک و دست و پای بلوری باشه!

نوشته شده در 92/02/30ساعت 17:52 توسط بانو| |

بچه داری فرصت وبلاگ نویسی بهم نمیده.

زمانی که نی نی می خوابه سریع یک دوش می گیرم..چیزی درست می کنم و می خورم...

اگر هم فرصت بشه کمی خونه رو جمع و جور می کنم.

مشکل عمده من این روزها درد شدید نوک .سینه هامه..

چند روزی است که موقع شیر دادن درد شدید دارم.

خودم هم نمی دونم علتش چیه ..چون خوب شده بود ولی دوباره دردش برگشته...

وزن دخترک هم بالا نرفته... بردمش دکتر گفت مشکلی نداره..پانزده روز دیگه دوباره بیارش...

امیدوارم که تا پانزده روز آینده رشدش طبیعی باشه و کمی از نگرانی های من کاسته بشه...

دخترک هیچیش به مامانش نرفته...نه قیافه اش و نه خصوصیاتش

 مامانش بیست کیلو اضافه وزن پیدا کرده ولی دخترک صد گرم هم از روز تودلش کمتر شده!!

نوشته شده در 92/02/29ساعت 17:0 توسط بانو| |

این روزها هر روزی که می گذرد، می گویم  خدا رو شکر دخترم یک روز بزرگتر شد.

روزهای اول خیلی سخت گذشت .

گرسنگی دخترک از یک طرف و درد طاقت فرسای سینه و نیامدن شیر از طرف دیگر.

از روز پنجم به بعد با آمدن شیر کمی اوضاع بهتر شد.

اما مشکل دیگر این بود که دخترک خواب رو به خوردن ترجیح می داد.

و هر کسی چیزی می گفت. وقتی بردمش برای تست غربالگری ، مسئول آنجا گفت:

اگر نوزاد چهار ساعت بخوابد و شیر نخورد در خواب قندش پایین می آید و غش می کند.

و من از ترسم بزور می خواستم دهان دخترک را باز کنم و در آن شیر بچکانم !

البته حالا خوابیدنش کمتر شده است.

از روز هشتم هم که مارکوپلوی ما رفت سفر و بچه داری برایم سخت تر شد.

هر چند که همسر مشارکت خاصی در این امر ندارد اما بودنش به یک دنیا می ارزد!!

در نبود مارکوپلو خواهرانم تنهایم نگذاشتند.

اما همزمان با رفتن او ، دخترم هم کمی زرد شد و هم دهانش برفک گرفت.

از دیروز هم که همسرم آمده ، من و دخترکم رسما مستقل شدیم و در خانه تنها می مانیم .

البته هنوز برای حمام کردنش ، حاله جانش تشریف می آورند.

بچه داری سخت و شیرین است و برای منی که به میل قلبی خودم بچه دار شدم ، سخت تر است.

چون فکر می کنم حالا که خواستمش باید به نحو احسن بزرگش کنم..

اما توانایی من در این امربه آن اندازه ای که می خواهم نیست و گاهی عذاب وجدان می گیرم ...

 

نوشته شده در 92/02/23ساعت 14:57 توسط بانو| |

در قشنگترین فصل سال قشنگترین اتفاق زندگیمان را جشن گرفته ایم . . .


دو سال پیش در چنین روزی جشن عروسی مان بود.

و حالا من و دخترم منتظریم که شاید امروز همسرم از سفر ده روزه اش برگردد و جشن کوچکی بگیریم.

نوشته شده در 92/02/21ساعت 12:4 توسط بانو| |

امسال روز مادر برایم رنگ و بوی دیگری دارد.

دختری دارم که نگاه گردن به صورت نازنینش ، به یادم می آورد که من هم مادرم...

روز مادر است  و همسرم در سفر است، و در جشن کوچک دو نفره من و دخترکم ،

سهم من لبخندهای گاه و بی گاه او در خواب است.

.      .      .

مادرم ، تو نیز به خوابم بیا و به لبخندی شادترم ساز.

 

نوشته شده در 92/02/11ساعت 16:18 توسط بانو| |

دوشنبه ساعت دوازده ظهر ، دختر نازنینم به دنیا آمد.

با وزن ۳۲۰۰ گرم...

همه چی خوب پیش رفت.اما روزهای اول مادر بودن خیلی سخت تر از چیزی است که فکر می کردم...

 

 

نوشته شده در 92/02/05ساعت 16:36 توسط بانو| |

در دومین روز از دومین ماه سال،همان ماهی که زمین و زمینیان بهشتی می شوند،

فرشته اردیبهشتی من، پا به زمین می نهد.

آغوشم برای در برگرفتنش از همین حالا باز باز و لبهایم برای چشیدن اولین بوسه مادرانه نیمه باز است.

.        .         .

به انرژیهای مثبت و دعاهای خالص نیازمندم!

 

نوشته شده در 92/01/31ساعت 14:11 توسط بانو| |

قبل از عید گفتند که مرخصی زایمان از شش ماه به نه ماه افزایش پیدا می کند و فقط شورای.نگهبان

باید آن را تایید کند. ولی حالا به دلیل کمبود بودجه ،از طرف شورای.نگهبان رد شده است.

و باید به همان شش ماه مرخصی بسنده کنیم.

اصلا زنها خیلی غلط می کنند که در این مملکت.اسلامی سر کار بروند که مرخصی هم بخواهند.

بهتر است که زنها در خانه بنشینند و بچه داری بکنند و درخواست نابجا هم نداشته باشند.

اصلا کی گفته که آینده این مملکت ر ا بچه های امروز می سازند که دو.لت بخواهد بودجه اضافی صرفشان کند.

اگر ما مادران بخواهیم سه ماه بیشتر بخوریم و بخوابیم و بودجه مملکت را به باد بدهیم پس تکلیف بخور بخور

دیگران چه می شود؟؟؟

همین شش ماه هم از سر ما زیاد است و بهتر است که زیاده خواه نباشیم!

خاک بر سر کشورهای کافر غربی که اجازه می دهند زنهای کافر و بی حجابشان دو سال مرخصی زایمان بروند!

اصلا اگر کسی مرخصی زایمان می خواهد گورش را گم کند و برود در یکی از همان بلاد کفر درخواست پناهندگی

کند و آنقدر در مرخصی زایمان بماند که جانش در بیاید.

بودجه .مملکت .اسلامی از سر راه نیامده که ما زنهای تنبل و بی کاره هدرش دهیم!


 

نوشته شده در 92/01/24ساعت 16:54 توسط بانو| |

آقای مارکوپلو از همان ابتدای پیوندمان گفته بود که هیچ علاقه ای به بچه دار شدن ندارد.

و هر بار که من می گفتم  تو حالا این حرف را می زنی و چند سال بعد که من ناتوان و پیر شدم،

هوس بچه می کنی ،او بارها تکرار کرده بود که به من نامه کتبی می دهد که هیچ وقت تقاضای

پدر شدن نمی کند.

اما لذت مادر شدن من را برآن داشت که به این حرفها اهمیتی ندهم و با ترفندهای زنانه ام ،مادر شوم.

حتی روزی که فهمیدم مادر شده ام را خوب به خاطر دارم.

آقای مارکوپلو طبق معمول ماموریت بود . زنگ زدم و به خیال خودم خبر خوش را دادم.

اما او عصبانی شد و گفت: بلاخره کار خودت رو کردی؟ دهن منو صاف کردی!!!

ومن در تعجب بودم که مادر شدن من چه دخلی به دهن مبارک ایشان دارد؟!!؟!

ولی همین دیروز یکی از نزدیکانم مرا متوجه نکته ظریفی کرد.

گفت بانو توجه کردی از وقتی که تو به ماههای  آخر نزدیک شده ای چقدر رفتار او با کودکان عوض شده!

بله !! آقایی که از بغل کردن و ناز کردن زیباترین کودکان دوری می کرد ،حالا به دنبال پسرک نو پای برادرم

می دود که به آشپزخانه نرود...

در مهمانی ها دو کودک ناز خانواده را بغل می گیرد و ناز می کند .

و گاهی از دور برایشان ذوق می کند و بوسه می فرستد!!!

و جالب اینکه دیروز می گفت باید بروم بازار و یک عالمه اسباب بازی برای دخترک بگیرم...

بله ! به اندازه افزایش قطر شکم بنده ، به مهر پدری در دل آقای مارکوپلو افزوده می شود.

 

نوشته شده در 92/01/17ساعت 16:34 توسط بانو| |

سیسمونی دخترک از محبت مادرم بی بهره نماند.

چند سال پیش وقتی مادرم به مکه رفته بود  یک دست لباس نوزادی متبرک به حرم برای خواهرم

به سوقات آورده بودو از آنجایی که نازنین خواهرم، مادر نشد،لباس نوزادی کودک هرگز نداشته اش

را به دخترک من بخشید...

دیروز که لباسهایش را در کمدش می چیدیم این یک دست لباس رنگ وبوی دیگری برایم داشت.

مامان عزیزم دوستت دارم.

نوشته شده در 92/01/16ساعت 15:50 توسط بانو| |

عید امسال هم داره تموم می شه...

به غیر از دید و بازدیدهای که انجام شد کار خاصی نکردم.

البته سنگینی و درد پاو کمر و دست هم اجازه کار دیگه ای بهم نمی ده...

این روزها کف پای دخترک را از روی شکمم احساس می کنم .

هفته دیگه باید برم دکتر تا نوع و زمان زایمان را مشخص کنیم.

هنوز وسایل دخترک را نچیده ایم.

البته با توجه به یک خوابه بودن خانه،نمی خواهم خیلی هم در چیدن وسایلش عجله کنم

اما من و همسرم یک طرف کمد دیواری را برای دخترک خالی کرده ایم.


پینوشت:دویست تومان خرج گوشی موبایلم شد و خدا رو شکر درست شد!


نوشته شده در 92/01/13ساعت 0:13 توسط بانو| |

صبح زود طبق معمول ابن روزهایم با دل ضعفه  از خواب بیدار شدم.

یک لیوان شیر برای خودم ریختم و دستم رو دراز کردم که از بالای یخچال جعبه شیرینی رو بیارم پایین.

از اونجایی که سه تا از انگشتان  دست چپم از سندرم تونل کارپال رنج می برند و بی حس هستند ،

دست چپم یاری نکرد و زدم گلدان بالای یخچال رو انداختم روی میز شیشه ای کنار یخچال.

صدای خیلی بدی داد ولی نه گلدان شکست و نه شیشه میز .

لبخندی زدم و لیوان شیر بدست ، بالاخره یک شیرینی گردویی از جعبه برداشتم.

بعد از آن گوشی موبایلم را که روی میز شیشه ای گذاشته بودم تا شارژ شود برداشتم .

همین که گوشیم رو برداشتم دیدم صفحه آن خورد شده و نصف صفحه سیاه شده!

بله ! گلدان و شیشه میز جون سالم بدر بردند اما صفحه گوشی من،فدایی شد.

گوشی ام هدیه نوروز ۱۳۹۱ همسرم به من بود!!!

احتمالا عیدی امسال همسرم به من هزینه تعمیر آن است. البته اگر قابل تعمیر باشد!

نوشته شده در 92/01/02ساعت 15:3 توسط بانو| |

دیشب دلم شکست.

داشتیم با همسرم گپ می زدیم .

خواهرش باردار است و من گفتم :طفلکی خواهرت ... موقع زایمانش کی می خواد بره کمکش؟

( این را به این دلیل گفتم که مادرشون اصلا اهل کمک و این حرفها نیست)

همسرم صاف توی چشمهام نگاه گرد و گفت: تو برو یک فکری به حال خودت کن.

دلم شکست...

نه از حرف همسرم ! از بی مادری ام دلم شکست.

دلم شکست... یادم افتاد که نیستی .

یادم افتاد که من بی مادرم ...

یادم افتاد که رفتی و دیگه برنمی گردی...

با خودم گفتم که حتما یک مادر کم محبت داشتن خیلی بهتر از بی مادری است.

 

نوشته شده در 91/12/29ساعت 8:34 توسط بانو| |

هیچ وقت فکر نمی کردم یک روزی برسه که با دیدن افزایش وزنم روی ترازو خوشحال بشم.

مادر بودن چکار که با آدم نمی کنه!!!

نوشته شده در 91/12/29ساعت 8:6 توسط بانو| |

سال نود و یک هم دارد آخرین نفسهایش را می کشد.

سالی که به خانه خودمان عزیمت کردیم و مستاجر بودن را پشت سر گذاشتیم.

سالی که دخترکم مهمان وجودم شد و مادر بودن را برایم به ارمغان آورد.

سالی که پس از یک مدت طولانی محل کارم را عوض کردم.

سالی که در نهایت خانه دار شدم .

سالی که پر از تنشهای اقتصادی بود.

سال نود و یک با تمام فراز ونشیبهاش به پایان رسیده.

امیدوارم سال نود و دو سالی پر از شادی و آرامش باشد.

نوشته شده در 91/12/27ساعت 23:7 توسط بانو| |

امروز اومدم شرکت برای تسویه  حساب .

توی دفتر کارم پر بود از سر رسید و کارت تبریک و هدایای نوروز.

بخاطر خط خوبم مجبور شدم کل کارتهای تبریک را برایشان بنویسم.

بوی عید از لابه لای گلهای روی کارت تبریکها به مشام می رسید.

از طرف شرکتی که  قبلا  کار می کردم هم ، برای مهمونی آخر سالشون دعوت شدم.

 هر چیزی یک زمانی داره ...

با این که دیدن همکارهای سابقم خالی از لطف نیست .

اما برخورد روز آخر آقای مدیر عاملمون رفتن به این مهمونی را برایم سخت می کنه!

امیدوارم سال خیلی خوبی پیش روی همه باشه .

امیدوارم که در سال جدید همه مدیرعاملها پولدار بشوند و به کارمندهاشون حسابی برسند !

امیدوارم کار همه شرکتها رونق بگیره و وضعیت اقتصادیشون بهتر بشه .

امیدوارم وضعیت اقتصادی شوهران ما خانمهای خانه دار هم آنقدر خوب باشه که از خانه دار

بودن خودمان ، احساس بدی نکنیم !

از امروز به بعد می توانید مرا یک خانم خانه دار بنامید!

 

نوشته شده در 91/12/23ساعت 14:13 توسط بانو| |

بالاخره امروز برای سونوگرافی داپلر رفتم.

همسرم هم در راه برگشت به تهران بود که خوشبختانه قبل از انجام سونو رسید.

وقتی قد و بالای بلندش رو با کوپشتی و کیف لپ تاب بعد ۱۴ روز دیدم ،کلی قند در دلم آب شد.

یک ساعتی منتظر بودیم تا نوبتمان شد.

خوشبختانه دخترکم مبتلا به  آی یو جی آر نیست. فقط دلش می خواد لاغر باشه!

در این یک هفته که خونه خواهران عزیزم بودم ، سه کیلو به وزن خودم اضافه شد.

اما فقط چهارصد گرمش سهم دخترک شد.

این یک هفته با موبایلم آن لاین می شدم و نمی تونستم فارسی بنویسم.

امیدوارم خوانندگان مهربان و دلنگرانم مرا بابت این بی خبری یک هفتگی ببخشند.

دوستتان دارم.

نوشته شده در 91/12/21ساعت 18:39 توسط بانو| |

امروز صبح وقت دکتر داشتم.

دکترم گفت که شاید سونوگرافی وزن جنین را اشتباه کرده است.

برای هفته آینده سونو داپلر دارم به اضافه یک هفته استراحت مطلق !

جنین وزنش کم است و ممکن است که........

نمی خواهم به چیزهای بد فکر کنم.

دلبرکم ،من امروز بخاطر وجود نازنین تو از کارم دل کندم.

منتظر مدیر عامل هستم که بیاید و بگویم که دیگر نمی خواهم کار کنم...

می خواهم تمام تلاشم را بکنم که دلبرکم  سالم باشد...

امروز دو برابر میل همیشگی ام  ناهارو صبخانه خوردم.

دلبرکم ، من مادر هستم و عاشق...

به عشق تو از هر چیزی می گذرم... اما تو به این آسانی ها از من نگذر.

 

نوشته شده در 91/12/12ساعت 14:41 توسط بانو| |

دیروز همسرم اومد دنبالم و رفتیم سونوگرافی.

دخترک صورتش رو نشون نداد. حس کردم که لپش رو چسبونده به قلبم..عزیزم.....

 وزن تقریبی دخترک  ۱۳۴۰ گرم اعلام شد.

یعنی این دخترک خیال داره همچنان باربی باشه.

خانم دکتر گفت: قدش بلنده و پاهای کشیده ای داره!

احتمالا به باباش و دایی و خاله ها و دختر خاله هاش رفته!! به من که نرفته!

 


نوشته شده در 91/12/08ساعت 9:43 توسط بانو| |

همسرم قرار بود که دیروز برود.

اما من امروز وقت سونوگرافی دارم . وقتی فهمید رفتنش را یک روز به تعویق انداخت .

لبخندی زدو گفت: من هم می خوام دخترم رو ببینم .. و با این حرفش دلم رو شاد کرد!

حالا امروز بعد از ظهر با هم به سونوگرافی می رویم.

بروم و ببینم این دخترک هنوز مانکن است یا اینکه کمی تپل شده است .

اگر  خوب رشد کرده باشد الان دیگه باید وزنش یک کیلو و نیم باشد.

با حساب برنامه ای که روی گوشیم نصب کرده ام ، شصت و هشت روز دیگر دخترک به دنیا می آید.

نوشته شده در 91/12/07ساعت 12:7 توسط بانو| |

هفته پیش مادر منشی شرکتمون یک عمل جراحی کوچک زنانه داشته.

منشیمون امروز که اومده سرکار ،حال و حوصله نداره و همش نگران مادرشه.

با خودم فکر می کنم اون دوسال که مامان من بیماری لاعلاج داشت و ذره ذره آب شد،

من چه حالی داشتم و خودم خبر نداشتم!!!

.     .    .

دیشب حالم خیلی بد بود ... سرفه های بی امان و دردهای بی امانتر دلم ...

وقتی که دلم درد می گیره و نفسم بالا نمی یاد ، یاد مامانم می افتم...

دلم براش می سوزه که تمام این دردها رو به خاطر بوجود آمدن من ،باید تحمل می کرده.

نوشته شده در 91/12/05ساعت 16:1 توسط بانو| |

این خدایی که من شناختم ،الکی به کسی باج نمیده...

وقنی بهشتش رو گذاشت زیر پای مادرها ، حتما یه جای دیگه داره حالشون رو می گیره !

نوشته شده در 91/12/05ساعت 9:38 توسط بانو| |

دیروز بعد از اتمام کارِ،همسرم هم رسیده بود تهران و اومد دنبالم...

وقتی رسیدیم دم در خونه ،بهش گفتم که بریم کمی خرید کنیم ..

پیاده راه افتادیم و کمی خرت و پرت برای خونه خریدیم..یک بسته هم پنپرز مولفیکس خریدم!!!

همسرم میگه یعنی با این یک بسته دیگه کار بچه ما راه میوفته؟!!

می خندم و می گم : حالا بذار یک بسته توی خونه داشته باشیم ..به موقع اش باز هم می خریم.

در راه برگشت به یک آقایی که دی وی دی می فروخت بر خوردیم..

چند وقت بود که دنبال فیلم سنگ صبور بودم! اون هم این فیلم رو داشت..

همین که فیلم سنگ صبور و ماما را برداشتم. گفت که پلیس داره میاد و باید بره...

فیلم ارگو رو هم داشت اما پلیس مهلت نداد و ما هم به همون دو فیلم بسنده کردیم.

موقع برگشتن هم به اصرار من رفتیم و فلافل خوردیم!! خیلی حال داد...

وقتی برگشتیم خونه فیلم سنگ صبور را دیدم...دلم برای زنهای افغان آتیش گرفت.

موقع خواب ،با زبون افغانی به همسرم گفتم: بیا با من کمی گب بزن!

همسرم گفت: الان وقت خوابه  نه گب زدن!

زن در این فیلم با شوهر به کما رفته اش به اصطلاح خودشان گب می زند و تمام رازهای ده ساله اش

را ، رازهایی که به هیچ کس نگفته ، برای شوهرش بازگو می کند.

و برای اولین بار شوهرش را می بوسد...

نوشته شده در 91/12/02ساعت 10:40 توسط بانو| |

دیگه کم کم سرکار اومدن داره برام سخت میشه..

اما من پررو تر از این حرفهام... باید تا اول اردیبهشت بیام سرکار تا بتونم از مرخصی زایمانم

استفاده کنم... هر چند که اون شش ماه حقوق مرخصی برابر است با دو سوم حقوق پایه

وزارت کار که اصلا با حقوق الانم قابل مقایسه نیست و بیشتر خنده دار می باشد!!

دو سوم چهارصد تومان میشه دویست و شصت وشش هزار تومان!

که واقعا با تورم این روزها پول قابل توجهی است!!!!

همسرم میگه کاش نمیرفتی سرکار و من خودم بیمه ات را رد می کردم تا زایمانت...

اما من فکر می کنم که کار کردن با تمام سختی ها و تنشهایش بهتر از تنها توی خونه موندن است.

و با توجه به این که از حقوقی هم که می گیرم راضی ام ، بهتره که این دو ماه رو هم بیام!

روزهایی که مارکوپلو هست خیلی خوبه...

هم منو می رسونه .. هم غذا درست می کنه ... دیشب یک میگو پلو خوشمزه پخته بود.

اما وقتی که نیست همه چی سخت میشه ..هم رفت و آمدم ..هم تنها موندنم...

نیمه های شب وقتی چشمهام رو باز می کنم و می بینم کنارم خوابیده یک نفس عمیق و راحت

می کشم و دیگه از سایه های لوسر  و هود آشپزخونه نمی ترسم...

محکم بغلش می کنم و توی دلم می گم حتی اگه تمام اون سیاهی های توی آشپزخونه واقعا

 موجودات وحشتناک هم باشند دیگه با وجود مرد من، هیچی نیستند و منو نمی ترسونند!!

نوشته شده در 91/11/30ساعت 12:32 توسط بانو| |

همکارم زنگ زده تبریز یک خانمی گوشی رو برداشته.

همکارم می پرسه: منطقه هشت عملیات انتقال گاز؟

خانم جواب می ده: ما تازه اینجا اسباب کشی کردیم نمی دونم والا!!!

نوشته شده در 91/11/28ساعت 16:12 توسط بانو| |

فسقلی داشت پلو کپی مدرسه اش را حل می کرد.

سوال این بود:

نور از کدام یک از اجسام زیر رد نمی شود؟

۱-آب    ۲- چوب   ۳-شیشه

کمی مکث کرد. احساس کردم که سوال را متوجه نشده است.

خواستم برایش توضیح بدهم که راحتتر مسئله را حل کند.

گفتم فکر کن توی یک اتاق کاملا چوبی هستی و درهایش را هم بستی،آیا نوری به آنجا وارد می شود؟

چشمهایش را کمی ریز کرد و گفت: آره !

با بابام که رفته بودیم سونای خشک، همه جاش چوبی بود اما تاریک نبود!!!!

نوشته شده در 91/11/25ساعت 9:30 توسط بانو| |

دیشب مارکوپلوی من ، بازهم رفت و تنهایم گذاشت.

دخترک هم که گویی از رفتن پدرش دلخور بود تا خود صبح تکان نخورد که نخورد!

کلی نازش را کشیدم ... کمی غر زدم سرش. با این گلو دردم ، شکلات خوردم...

آهنگهای شاد و بلند گوش دادم اما این دخترک خیلی لجبازتر از این حرفهاست.

تا خود صبح دستم روی شکمم بود که شاید تکانی بخورد و مرا از این همه نگرانی رها کند...

صبح با خستگی شب بیداری به سر کار رفتم آنقدر خوابم میامد که روی صندلی اتوبوس چرتم گرفت..

اما همینکه در اتاق کارم و پشت میزم نشستم ، دخترک تکانی به خود داد .

حالا من باهاش قهرم .. آخه این انصافه که در شبی که پدرش هم نیست اینقدر مادرش را دلنگران کند؟

نوشته شده در 91/11/24ساعت 11:10 توسط بانو| |

پنج شنبه ظهر ، همسرم با یک شاخه گل وارد خانه شد.

من هم شنبه را مرخصی گرفته بودم که چهار روز کامل کنار هم باشیم .

سرماخوردگی ام بدتر شد .وقتی رفتم دکتر ،گفت که برونشیت شدی و حالا حالا ها طول می کشد.

و هیچ دارویی که برای بارداری ات هم مناسب باشد نداریم.

چاره کار فقط بخور دادن ، نوشیدن مایعات گرم و آب نمک قر قره کردن است !

شنبه شب هم با حال ناخوشم رفتیم یکی از فیلمهای جشنواره.

فیلم چه خوب شد که برگشتی  ساخته آقای مهرجویی .

البته این فیلم جز خستگی یک ساعت و نیم نشستن بر روی صندلی ، ثمر دیگری برایم نداشت !

نه داستانش چنگی به دل می زد و نه بازی بازیگرهایش.

 

 

نوشته شده در 91/11/23ساعت 10:1 توسط بانو| |


Design By : bkelas