تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers


بانو

یادداشتهای دختری که پدرش بانو صدایش می زند

امروز، روز توست

تویی که نیستی...

تویی که امیدی هم به برگشتنت نیست...

امروز روز توست..

تویی که حتی بهترین پدر و خواهر دنیا هم نتوانستند جایت را بگیرند

تویی که آغوش همسرم،نتوانست از غم نداشتن آغوشت بکاهد.

امروز روز توست...

تویی که عشقت بدون قید و شرط بود.

تویی که جای خالی ات با بهترین چیزهای این دنیا پر نمی شود.

امروز روز توست...


نوشته شده در 91/02/23ساعت 16:45 توسط بانو| |

اي به زير پوستم پنهان شده    همچو خون در پوستم جوشان شده

آه،اي بيگانه با پيراهنم              آشناي سبزه داران تنم

اي لبانم،بوسه گاه بوسه ات     خيره چشمانم به راه بوسه ات

اي تشنج هاي لذت در تنم        اي خطوط پيكرت، پيراهنم

از تو تنهاییم خاموشی گرفت      پیکرم بوی هماغوشی گرفت

 

یک سال پیش در چنین روزی  همخونه شدنمون رو جشن گرفتیم...

امیدوارم که سالهای سال همسر و همدل و همراهت باشم...

بیش از اونی که فکر می کردم ،دوستت دارم.

 

نوشته شده در 91/02/21ساعت 10:35 توسط بانو| |

برای رفتن به نمایشگاه کتاب ، بهترین راه استفاده از مترو بود.

سوار مترو شدم. خط تجریش به شدت شلوغ بود.

دختر بچه ای پنج شش ساله بین جمعیت وول می خورد تا اینکه بالاخره روی یک صندلی جا گرفت.

من هم روبرویش ایستاده بودم و نگاهش می کردم.

صورتش کثیف بود و شال سیاه کثیفتری را به دور سرش پیچیده بود.

یک بلوز آبی و شلواری صورتی به تن داشت.

یک جفت صندل منجوق دوزی کرم رنگ هم به پا داشت.

خواستم بهش بگویم که کفشهایت را اشتباهی پوشیدی..

اما حرفم را نزده قورت دادم.

هر دو کفش دختر برای پای چپ بود.

حتما این جور کفشها ارزانترند.

نوشته شده در 91/02/20ساعت 9:27 توسط بانو| |

زن خوابش  نمی آيدو می خواهد با هر ترفندی که شده مانع خوابیدن مرد بشود.

هر سوال و موضوعی که به ذهنش می رسد ،عنوان مي كند.

اما مرد خسته و خوابالود است... با خوابالودگي جوابهاي بي سرو تهي مي دهد.

 بالاخره در اين بازي خواب و بيداري ،مرد پيروز مي شود.

وقتي جوابهاي نصف و نيمه مرد به سكوت بدل مي شود ، زن كاملا نااميد مي شود.

از اتاق حواب به بيرون مي خزد. تكه اي لواشك ترش را همچون لقمه اي در دهانش مي چپاند و

به اين اميد كه آن لقمه لذيذ به اين زودي ها تمام نشود، جلوي مونيتور سيزده اينچي مي نشيند.

نوشته شده در 91/02/17ساعت 23:52 توسط بانو| |

اگر واقعا امسال، سال تولید ملی است،پس چرا به كسي كه مي خواد توليد ملي بكنه،

وام نمي دهدو اين همه آزارش مي دهند؟؟

اسم گذاشتن الكي، چه فايده اي داره آخه؟؟؟كلاس داره آيا ؟؟

 

نوشته شده در 91/02/14ساعت 12:34 توسط بانو| |

چند تا پسر بچه  ده دوازده ساله ، داشتند توی پارک وسطی بازی می کردند.

وقتی توپ رو پرتاب کردند، پسری که وسط ایستاده بود، برخورد توپ را انکار کرد.

پسری که توپ را پرتاب کرده بود با خشم گفت: هر کی دروغ بگه مادرش بمیره!

از چشمهای پسری که وسط ایستاده بود، می توانستم خشم و غرور و بغض را بخوانم.

اما غرور بر بغضش غلبه کرد و گفت: دروغ نمی گم!!

اگر من جای پسرک بودم ، هزار بار فریاد می زدم که دروغ گفتم.

حاضرم در تمام بازی های کودکانه بازنده باشم اما بی مادر  نباشم.

نوشته شده در 91/02/13ساعت 13:9 توسط بانو| |

پیرمرد سواد نداره...

از اینترنت هم چیزی نمی دونه.

می گه: چه جوری میشه؟ یعنی قطعش می کنند؟

مرد جوان لبخند تلخی میزنه و می گه : خب چهل و پنج هزار تومان خیلی بیشتر از سه .هزار. میلیارده....

پیرمرد چیزی نمی فهمه .. اما سرش را به نشانه تایید تکان می ده .


نوشته شده در 91/02/12ساعت 15:47 توسط بانو| |

زنگ زده می گه : فردا به خاطر روز کارگر بعضی جاها تعطیله!

می گم :خب که چی ..ما که تعطیل نیستیم.

می گه : اونجایی که می خواستم برم تعطیله! امشب میام خونه ... اصغرآقا رو کنسل کن!

از اینکه  مجبور نیستم شب تا صبح  تنها بمونم خوشحال می شم و می خندم.

ده دقیقه بعد دوباره زنگ می زنه.

می گه: امشب می خوام برم جایی بازدید .. دیر میام!

عصبانی می شم و می گم: این اصغرآقا که مثل من مسخره تو نیست!

نوشته شده در 91/02/11ساعت 18:58 توسط بانو| |

دیشب در جهت کاهش میلمتری از برامدگی شکم و تنویر افکار عمومی که بنده باردار نمی باشم ،

عزمم را جزم کردم که به پیاده روی بروم.

نزدیک خانه مان ، یک نیمچه پارکی هست. به سوی همانجا روانه شدم.

پارک که چه عرض کنم ، وعده گاه عشاق بود.

روی بیشتر نیمکت ها، دختر و پسرهای جوانی در گوش هم نجوا می کردند.

و هر باری که بنده از کنار هر کدام رد می شدم ،میلیمتری از یکدیگر کناره می گرفتند.

و من وقتی با این حرکت نجیبانه، روبرو شدم ، یاد این مصرع افتادم:

ما برای وصل کردن آمدیم!

تصمیم به اتمام پیاده روی گرفتم.

دلم نمی آمد بیش از این باعث جدایی عشاق شوم.

نوشته شده در 91/02/11ساعت 15:12 توسط بانو| |

دنیای عجیبی است.

خیلی از زنها رو می شناسم که از تنبلی و سرکار نرفتن شوهرهاشون عاصی شده اند.

کسانی رو می شناسم که برای نبودن شوهرشان توی خونه لحظه شماری می کنند.

البته حق هم دارند از بس شوهره توی دست و پاشون هست کلافه می شوند.

یک سری از زنها هم مثل من از ساعتهای طولانی نبودن شوهرشان به ستوه می آیند.

دیروز وقتی با چهارساعت تاخیر به خونه رسید با قفل بزرگی روی در آهنی روبرو شد.

کلید نینداخت که در رو باز کنه ...

در حالی شماره موبایلم رو می گرفت سراسیمه به سوی در کوچه دوید .

ومن تمام مدت از چشمی در نگاهش می کردم.

-کجایی؟؟

+برای تو چه فرقی می کنه؟

- اومدم خونه دیدم نیستی...

+ دیر اومدی .منم برای خودم رفتم گردش...

گوشی رو قطع کردم اما یک دقیقه بعد که دوباره زنگ زد .گفتم توی خونه ام..

. . .

حالا نتیجه تمام غر غرو نق های من این شده که امروز هم که جمعه هست سرکاراست!

با این تفاوت که من هم باهاش اومدم سر کار که دیگه از دیر اومدنش گله ای نکنم.

نوشته شده در 91/02/08ساعت 14:38 توسط بانو| |

جشن تولدٍ ... اما شمع تولد نداریم.

جشن تولدٍ... اما کیک تولد نداریم.

بزن و برقص و ساز و آواز هم نداریم.

از کادو و کارت تبریک هم خبری نیست.

برف شادی و کاغذ رنگی و بادکنک هم نداریم.

جشن تولدٍ اما مهمون نداریم.

جشن تولدٍ یک مامانٍ... اما اصلا مامان نداریم...

 

                                                                             با ادای احترام به فیلم شب یلدای کیومرث پور احمد

                                                                                       و  بازی بی بدیل محمدرضا فروتن

نوشته شده در 91/02/05ساعت 23:43 توسط بانو| |

بنا به درخواست هيات مديره ،نامه اي مفصل راجع به مسائل شركت نوشتم.

مديرعامل وقتي مرا ديد لبخندي زدو گفت : نامه قشنگت را خواندم!!

امروز هم طي جلسه اي كه با هم داشتيم ، دوباره نامه ام را در مقابل خودم خواند و مرور كرد.

لبخندي زد و گفت : اين جمله ها رو از كجا آوردي ؟ چقدر خوب مي نويسي..

.   .   .  .

يكي از همكارانم مي خواست نامه اي بنويسد ، مثل هميشه از من كمك خواست.

يكي از كارهايم را به او محول كردم و به جايش نامه را نوشتم.

وقتي نامه را خواند ، خنديد و گفت: براي دوست پسرهايت هم نامه مي نوشتي؟

گفتم: نه !  اس ام اس و ايميل مي زدم!

.  .  .  .  .

با خودم فكر مي كنم اگر عريضه نويس دم در دادگاه ها بودم،كارم خوب مي گرفت و درآمدم بيشتر بود!!!

 

نوشته شده در 91/02/05ساعت 21:51 توسط بانو| |

وقتی درد در رگ و پی آدمیزاد می پیچه...

وقتی حتی خندیدن ،دردناکترین کار دنیا می شه...

وقتی بدون نی، نتونی یک قلپ آب رو از گلوت پایین بدی...

در اون لحظه های سخت است  که سلامتی شیرین ترین هدیه الهی می شود.

اون موقع هست که می فهمی چه کسانی واقعا دوستت دارند و جویای حال خرابتند.

.        .         .

هنوز درد دارم اما الان خیلی بهترم ، حداقلش اینه که می تونم سرم رو به اطراف بچرخونم.


نوشته شده در 91/02/02ساعت 16:12 توسط بانو| |

پنج شنبه ظهر فسقلی ، خیلی غیر منتظره اومد خونمون و کلی باهاش عشق کردم!!!


گفت: می دونی خاله الهه ام دوباره حامله است!

شکم رو دادم جلو و گفتم: خب ببین عمه ات هم حامله است.

لبخند شیطنت باری زد و گفت: تو از بس می خوری این شکلی شدی!!


فسقلی هم فهمید که دارم هر روز چاق و چاقتر می شوم. دیگه باید خجالت بکشم.


نوشته شده در 91/01/26ساعت 8:49 توسط بانو| |

 من بیشتر از اینکه دلم بخواد پیشوند مهندس و مدیر کنار اسمم باشه ، دلم می خواست هنرمند باشم.

دلم می خواست شعر بگم ، داستان بنویسم ، نقاشی بکشم ، خطاطی کنم ، طراحی کنم ...

دلم می خواست کارم گرافیک یا طراحی دکوراسیون منزل بود...

دلم می خواست فیلم نامه نویس باشم...

.       .       .

اولین روز مدرسه معلم کلاس اول از همه بچه ها خواست که یک نقاشی بکشند.

نقاشی من از همه بهتر بود و معلم ،نقاشی ام رو بالا گرفت و به همه نشون داد اما هیچ وقت نقاش نشدم.


همیشه خطم خوب بود توی خانواده هر وقت کسی می خواست چیزی بنویسه می داد من می نوشتم.

اما هیچ وقت خطاط نشدم.


اولین شعری که گفتم کلاس دوم دبستان بودم و خانم معلم وقتی خواندش ، کلی تشویقم کرد.

اما هیچ وقت شاعر نشدم.


 دبستان می رفتم که چند تا داستان نوشتم اما هیچ وقت نویسنده نشدم...


در نوجوانی دلم می خواست پا روی دلم بذارم و آرزوی مادرم رو برآورده کنم.

مادرم مثل بقیه ی مادر های ایرانی دلش می خواست که من دکتر بشم !!!

اما من دکتر یا همون پزشک که نشدم هیچی ، توی رشته ای هم که درس خوندم نتونستم دکترا بگیرم.

و هیچ وقت نتونستم آرزوی مادرم رو بر آورده کنم .

و به بهانه ی برآورده کردن آرزوی مادرم ،آرزوهای خودم رو هم نقش بر آب کردم.


ادامه مطلب
نوشته شده در 91/01/23ساعت 18:6 توسط بانو| |

نوجوان که بودم همیشه نگران این بودم که روز عروسیم با ناخنهای کوتاه چی کار کنم.

ولی خدا رو شکر اینقدر دیر ازدواج کردم که تکنیک کاشت ناخن اختراع شد!

در نتیجه روز عروسیم ناخنهای قشنگی داشتم.

این روزها هم منتظر اختراعات جدید تری هستم. اگه عمرم کفاف بده!!

نوشته شده در 91/01/19ساعت 15:41 توسط بانو| |

وقتی در ماشین رو باز کردم و نشستم . یک شیشه پر از آلوی ترش غوطه ور در شهد عسل  به دستم داد.

مطمئنم که اون لحظه چشمهام  برق می زد . گفتم : نمی دونی چقدر خوشحالم کردی...

خندید و گفت: قیمت خوشحال کردن تو خیلی پایینه....


نوشته شده در 91/01/15ساعت 15:29 توسط بانو| |

بعد از بیست روز بخور و بخواب و  ور دل همسر عزیز بودن ، اومدن سر کار واقعا سخته.

از سوم تا یازدهم فروردین مسافرت بودیم .کمی کله ام باد خورد.

مسافرت خوبی بود اما هیچ کجا خونه آدم نمیشه..

حتی مجلل ترین تخت خوابها در بهترین هتلها هم نمی تونه جای تخت خواب و پتوی نرم یاسی رنگم رو بگیره..

نوشته شده در 91/01/14ساعت 15:49 توسط بانو| |

سال نود با تمام سختی هایش ،براي من سال خوبي بود.

و چند تحول بزرگ در زندگی ام رخ داد که شاید هر کدامش روزی آرزویم بود.

خدایا ی مهربان ، سپاسگزارم...

خداياي مهربان براي داشتن همسري مهربان و حامي و وفادار از تو سپاسگزارم.

خداياي مهربان براي داشتن خانواده ي خوبي كه دارم از تو سپاسگزارم.

خداياي مهربان تو را سپاس مي گويم براي تمام لحظه هاي خوبي كه در اين سال داشتم.

سال نود را به خدا مي سپارم و اميدوارانه به سال آينده چشم مي دوزم.

 

نوشته شده در 90/12/27ساعت 23:58 توسط بانو| |

امروز مراسم خاکسپاری پدر یکی از همکارانم بود.

با یکی دیگه از همکارهام به بهشت زهرا رفتیم.

خیلی دلم می خواست که سری هم به مامانم بزنم.

اما هرکاری کردم نتونستم به  همکارم بگم.

شاید هم دلم نمی امد که برم و دوباره اون سنگ سرد رو ببینم.

از راه دور به مامانم سلامی کردم و به سوی شرکت برگشتیم.

امیدوارم که مامانم چشم به راهم نمونده باشه.

امیدوارم سال خوبی در پیش باشه ...

و همه ی عزیزانتون لحظه تحویل سال در فاصله ی چند قدمی تون باشند.

نوشته شده در 90/12/22ساعت 15:35 توسط بانو| |

همیشه فکر می کردم اولین سالی که برم خونه خودم ، ده روز قبل از عید خونه تکونی ام تموم میشه.

اما الان که هشت روز به عید مونده من هنوز هیچ کاری نکردم.

تا چهارشنبه هم باید بیام سرکار.

فردا باید لکچر زبان ارائه بدم... پنجشنبه وقت آرایشگاه دارم. جمعه هم امتحان فاینال زبان دارم.

یعنی فقط شنبه و یکشنبه را وقت دارم که هم خونه رو بتکونم ، هم خرید کنم ..

و هم هفت سینم رو بچینم...

تازه فکر می کردم که وقت می کنم و می رم یک دستی هم به خونه پدرم می کشم....

من چرا اینقدر بی برنامه شدم؟؟


نوشته شده در 90/12/21ساعت 8:42 توسط بانو| |

چی میشه اگر از یک احمق به یک احمق تر شکایت بکنید؟؟
نوشته شده در 90/12/17ساعت 15:56 توسط بانو| |

ساعت از دو  و نیم بامداد گذشته...

و با وجودیکه زن باید هشت صبح سرکار باشد ولی هنوز چشم به در دوخته است.

ناگهان صدای زنگ در به صدا در می آید .. مرد از سفر بازگشته با بسته ای کوچک در دستش.

زن بی توجه به آن بسته ، مرد را در آغوش کشیده و غرق بوسه می کند.

وقتی مرد از آغوش زن خلاص می شود ، بسته را به سوی زن می گیرد و می گوید: این برای توست!

زن غرق شادی و تعجب می شود ...

اما با کمی نگرانی می گوید: چرا این رو خریدی ؟ نباید اینقدر هزینه می کردی..

مرد: دوستش نداری مگه؟

زن: خیلی ... اما الان... توی این موقعیت ... نباید این همه هزینه می کردی!!

مرد: به خوشحال کردن تو می ارزه...

نوشته شده در 90/12/15ساعت 16:7 توسط بانو| |

با پدرم و خواهر و برادرهام به آتلیه عکاسی رفتیم و عکس خانوادگي گرفتیم.

در تمام مدتی که عکاس پوزهای ما رو درست می کرد ، شعر خانواده در ذهنم مرور مي شد.

مادر عزيزم ، خانم خانه،  جاي تو در عكس خانوادگي ما هميشه خالي است.

 

مانند دست است ،یک خانواده                                                  هر کس یه انگشت در خانواده

بابا در این دست،انگشت شصت است                                       انکه نخستین انگشت دست است

انگشت بعدی یعنی نشانه                                                      او مادر ماست،خانم خانه

انگشت سوم یعنی برادر                                                         اینجا نشسته پهلوی مادر

پس این یکی کیست؟انگشت دیگر                                           آری درست است،او هست خواهر

من هستم آخر،انگشت کوچک                                                انگشتها را  دیدی تو تک تک

هستیم با هم ،ما پنج انگشت                                                در شادی و غم،مانند یک مشت

نوشته شده در 90/12/12ساعت 13:53 توسط بانو| |

داشتم وارد خونه می شدم که دیدم اگهی تبلیغات انتخاباتی روی در خونمون چسبانده اند.

اسم خانم جلو . دار . زاده بود.

یادم افتاد وقتی مدرسه می رفتم هم تبلیغات انتخاباتی ایشون روی در و دیوار بود .

و ما توی عالم بچه گی و جاهلیت چقدر به فامیلی ایشون خندیدیم.

حالا که فکر می کنم خیلی از اون زمان می گذره.

احتمالا ایشون قصد ندارند یه استراحتی کنند و بازنشست شوند؟

والا من که جای بچه اش هستم دارم برای زمان بازنشستگیم روز شماری می کنم!!!

نوشته شده در 90/12/10ساعت 8:57 توسط بانو| |

از مسئول مربوطه شرکتمان درخواست وام کردم، وام با یک ماه تاخیر پرداخت شد.

دلیل تاخیر اشتباه وارد کردن رمز اینترنتی توسط مدیر عامل محترم بود.

از طرف امور اداری برای روز تولدم نامه زده بودند به واحد مالی، نامه گم شد.

بعد از دوماه مبلغ هدیه بالاخره پرداخت شد.

نامه درخواست پورسانت سال پیش را به مدیر عامل زدم ، نامه در واحد مالی گم شد.

بعد از دو هفته بالاخره قسمتی از درخواست پورسانت پارسالم پرداخت شد.

قبض ها و فاکتور آزمایشگاه را برای بیمه تکمیلی فرستادیم ،

بعد یک ماه زنگ زدم که کی مبلغ را پرداخت می کنند ،می گویند قبضی وجود ندارد.

یعنی با وجودی که ازشون رسید گرفته ایم ، زحمت کشیده اند و کلیه مدارک را گم کرده اند.


بوروکراسی (Bureaucracy) از دو بخش bureau به معنی میز و دفتر کار و پسوند cracy به معنی سالاری ایجاد شده‌است. برابر فارسی آن یعنی دیوان‌سالاری ترجمه‌ای از همین واژه‌است. به طور کلی، دیوان‌سالاری یا بوروکراسی به معنی یک سیستم کارکرد عقلانی و قانونمند است.

بوروکراسی هنوز نیز یکی از محبوب‌ترین شیوه‌های مدیریت کلاسیک جهان است. از سوی دیگر، این نوع سیستم در بسیاری از کشورهای جهان سوم (از جلمه ایران و افغانستان) چنان بوده که آن را به عنوان فساد اداری و یا کاغذبازی و رشوه‌گیری عنوان می‌کنند.                 

                                                                     منبع: ویکی پدیا


نوشته شده در 90/12/08ساعت 9:50 توسط بانو| |

من در خانواده سطح بالایی بزرگ نشدم.

مادرم خانه دار بود و پدرم کارمند یک شرکت بزرگ دولتی بود.

والدینم تحصیلات دانشگاهی نداشتند و جزء اقشار متوسط جامعه بودیم.

تعداد فرزندان زیاد بود و مادرم برای تک تک ما، فرصت چندانی نداشت.

پدرم معمولا بصورت شیفت کار می کرد و زمانی طولانی سر کار بود.

با این همه ، وقتی در این جامعه روزم را شب می کنم ،

می بینم که در سطح بالایی از رفتار اجتماعی قرار دارم.

نمی دانم شاید من با جمع اضداد بر خورده ام.

 شاید هم دچار توهم خود بهتر بینی  شده ام .

در هر صورت از مادرم سپاسگذارم که مرا اینگونه پرورش داد تا مایه عذاب اطرافیانم نباشم.



نوشته شده در 90/12/07ساعت 9:5 توسط بانو| |

آرزوهایی داشتم که دست نیافتنی شدند...

آرزوهایی دارم که برای دست یافتنشان باید شکیبا باشم...

و به آرزوهایی دست یافتم که در این زمان دیگر برایم هیجانی به ارمغان نمی آورند...

اگر آرزوهایم سوار بر توسن بی رحم زمان نبودند شاید امروز خوشحال تر بودم ...

شاید دیگر امروز و فردایی وجود نداشت

شاید انتظاری نبود برای رسیدن به زمانی...

و حسرتی

برای زمانی که از دستش دادم...

نوشته شده در 90/12/01ساعت 11:13 توسط بانو| |

با دو تا از دوستان رفته بودیم برای شوهرانمان خرید کنیم.

هر کدام از ما وقتی می خواست چیزی برای شوهرش انتخاب کند،نگران اين بود كه تنگ نباشد.

من از يك پيراهن چهار خونه مردانه خوشم آمد.

ايكس لارجش را برداشتم. يكي از دوستان گفت : اين بزرگه.. فكر كنم لارجش بهتر باشه.

خلاصه با ترس و لرز سايز لارجش را برداشتم...

وقتي رسيدم خونه با يكي از پيراهنهاي خودش كه از همان مارك بود،مقایسه کردم.

پیراهن خودش سایز مدیوم بود...ياد حرف آقاي فروشنده افتادم،

مي گفت: اگر خانمي بگه سايز دو ايكس لارج مي خوام براي شوهرم ، ما بهش اسمال مي دهيم،

چون به تجربه ثابت شده خانمها هميشه شوهرهاشون رو درشتترين مرد دنيا مي بينند!!!

نوشته شده در 90/11/27ساعت 9:50 توسط بانو| |

روز ولنتاین برای من واقعا روز ولنتاین است.

سه سال پیش در چنین روزی ، عشق زندگی ام را برای اولین بار ملاقات کردم.


یک پسر قدبلند و سبزه با پیراهن چهارخونه مردانه و شلوار جین و کوله پشتی بر روی دوشش.

نوشته شده در 90/11/25ساعت 16:44 توسط بانو| |


Design By : bkelas