Daisypath Anniversary tickers


بانو

یادداشتهای دختری که پدرش بانو صدایش می زند

خونه خواهرها ترمه دیده بودم.

موقع چیدن سفره هفت سین با خودم گفتم پس چرا من ترمه ندارم.

یادم افتاد که من موقع جهیزه بردن ، مادر نداشتم.

باید ترمه بخرم. نه به خاطر خودم...

شاید دخترم روزی که می خواد جهیزه ببره ، من نباشم.

سفره هفت سینش بی ترمه نمونه.

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۰۳ساعت 1:32 توسط بانو| |

بهش می گم سعی کن در سال جدید الکی عصبانی نشی.

می گه باشه تمام سعی ام رو می کنم که راستکی عصبانی بشم!

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۰۱ساعت 11:4 توسط بانو| |

خانه تکانی تقریبا تمام شد.چند تا کار کوچک مانده است.

با وجود دخترک و نبودن همسر خیلی سخت بود..

اما هیچ کار سختی غیر ممکن نیست!

سال 93 سال بدی نبود برای من.

شش ماه اول یک مادر کارمند بودم و شش ماه دوم یک مادر خانه دار.

به نظر خودم در هر دو موفق بودم...

اما شش ماه دوم را با وجود بدی آب و هوا بیشتر دوست دارم.

دوستان جدیدی که همه مثل من مادر هستند پیدا کردم...

کمی در روابط انسانی ام تغییراتی ایجاد شد که همه مطلوب بودند.

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۸ساعت 0:26 توسط بانو| |

امروز در راستای دوزبانگی دخترک، دیداری داشتیم با یک پسر کوچولو ی ناز.

دوستی می گفت جهت پیدا کردن دوست خوب برای فرزندان باید وقت گذاشت.

مادر این پسر کوچولو رو به طور مجازی می شناختم.

خانمی تحصیلکرده که برای آموزش و پرورش پسرش وقت و هزینه صرف می کند.

ملاقات خوبی بود..

و من برای  شاد بودن و رویش دخترکم باز هم ازین ملاقاتها خوب ترتیب می دهم.

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۰۱ساعت 3:3 توسط بانو| |

دخترکم رو که از شیر گرفتم تا چند وقت مامان صدایم نمی کرد و اسم کوچیکم رو صدا می زد. 

تا اینکه چند روزی رفتیم مشهد و انجا بود که دوباره به سمت مادر بودن مشرف شدم. 

حالا چند روزه که به من میگه مامانه و به باباش میگه باباله!!! 

هر چند وقت یکبار یه اسمی برام میزاره !!! 

روند دوزبانگی اش هم خیلی خوب داره پیش می ره و راضی هستم.

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۱۱ساعت 23:42 توسط بانو| |

دهم آذرماه دخترک را از شیر گرفتم.درست در روز تولد پدرش. 

زیاد سخت نبود...

اما از لحاظ روحی کمی به من سخت گذشت.

مثل اینکه  یکی از بندهایی که من و دخترکم رو بهم وصل می کرد را با دست خودم پاره کردم.

دخترکم عاشقانه دوستت دارم ...و دوست دارم مستقل و قوی باشی.

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۰۲ساعت 18:8 توسط بانو| |

این همه لگو و فلش کارت و اسباب بازی و مداد رنگی و کتاب داستان.

توی اتاق نشیمن که در واقع اتاق پذیرایی و اتاق ناهار خوری مون هم حساب میشه.

می گم نمیشه دیوار رو دو سه متر بکنم و یک اتاق واسه دخترک درست کنم?

خدا جون تو که بالاخره اتاق رو میدی لطفا زودتر بده....

اگر الان بدی بیشتر ذوق میکنم..

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۰۶ساعت 13:15 توسط بانو| |

دخترکم نوزده ماهه شد.

دخترکم شیرین و شیرین تر می شود.

صبحها که از خواب بر می خیزد شیرینترین سلام دنیا را نثارم می کند.

کمی لج باز و خود رای است که اقتضای سن اوست.

اما از محبت چیزی کم ندارد...

روزی ده ها بار بدون آنکه طلب کنم می بوستم. 

چندین بار در آغوش مهربان خود مهمانم می کند...

برایم ناز می کند..می رقصد..نقاشی می کشد.

دنیایم را می سازد.

نوزده ماهگی ات مبارک.الهی نوزده سالگی ات را ببینم

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۰۳ساعت 0:43 توسط بانو| |

برگ گلم ، دخترکم...

تو هنوز آنقدر بزرگ نشدی که برایت از غمهایم بگویم...

خوب که فکر می کنم می بینم که اگر بزرگ هم شوی باز دلم نمی آید غمگینت کنم.

بر من ننگ باد روزی که بخواهم در ازای عشقی که به تو می بخشم چیزی بخواهم.

شرمم باد اگر امروز در دلت محبت بکارم که فردا روزی بخواهم درو کنم.

برگ گلم من عاشقم. .عاشقانه دوستت دارم..

تو خواه مهربان باشی خواه نباشی...

روزگارت خوش باد

شرم بر من مادر که روزی از شادی تو شاد نباشم.

ننگ بر من باد اگر روزی متوقع باشم.

برگ گلم...تو به من عشق می دهی...

سلام صبحگاهی تو را با عالمی معاوضه نمی کنم.

اگر امروز تمام وقت و عمر و انرژی ام را به پایت میریزم...

هنوز هم بدهکار لبخندهایی شیرین تو هستم.

برگ گلم...ننگ بر من مادر باد اگر روزی عاشق نباشم.

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۰۱ساعت 23:15 توسط بانو| |

احساس می کنم که دهانم یک غار بزرگ است

و هر کدام از دندانهایم یک صندوقچه پر از سکه های طلا...

صندوقچه هایی که فقط دندانپزشکم قادر به باز کردن و برداشتشان است!

حالا فقط من نیستم که... شاید صدتا ازین غارهای گنج داشته باشه...شایدم بیشتر...

 

نوشته شده در ۹۳/۰۸/۱۴ساعت 23:37 توسط بانو| |

یک وقتهایی دلم می خواد ازین خونه برم...

یک وقتهایی دلم می خواد ازین محله برم..

یک وقتهایی دلم  می خواد از این شهر و یا ازاین کشور برم...

یک وقتهایی هم دلم میخواد حتی از درون بدنم بیرون برم...

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۲۶ساعت 10:8 توسط بانو| |

بی مادری سخت است.

برای این سخت است که هیچ کس مثل مادر نیست.

مادر آدم را عاشقانه دوست دارد...

از وقتی که خودم مادر شده ام فهمیده ام که هیچ عشقی ، عشق مادر و فرزند نمی شود.

و چه سخت است روزی که همچنین عشقی عمیق را از وسط زندگی آدم بردارند.

انگار که درست جلو پایت یک سیاهچال است.

انگار یک حفره در قلبت هست که با هیچ عشقی پر نمی شود.

دیگر نازت خریدار ندارد.

دیگر کسی با وجود بیماری سخت خودش نگران سرماخوردگی ساده تو نیست.

دیگر کسی نیست که ادامه تحصیل تو آرزویش باشد.

دیگر کسی نیست که برای دقیقه های دیر کردنت هم شاکی بشود.

اگر این عشق بزرگ هنوز در وسط زندگیتان است قدرش را بدانید ...

روزی خواهد آمد که جای این عشق حفره ای عمیق و بی رحم می نشیند.

آن روز دور باد.

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۱۹ساعت 14:54 توسط بانو| |

وای این روزها چرا مد شده همه به هم می گویند:عشقم! 

طرف بعد سه چهار سال با همکار سابق شوهرش داره احوال پرسی میکنه میگه چطوری عشقم!

زن پسردایی ام خواهرم را عشقم خطاب می کند. 

خواهرزاده ام به همکلاسی ترم یک دانشگاهش میگوید عشقم فردا کلاس داریم?

یکی از دوستان که هروقت کار دارد با بنده تماس میگیرد موقع خداحافظی میگوید عشقم خدانگهدار....

آنقدر این روزها عشقم های الکی می شنوم دلم نمی آید دخترک را عشقم صدایش بزنم. ..

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۱۸ساعت 1:37 توسط بانو| |

کودکم روزت مبارک.

هدیه من به تو این است :

امروز با تو مهربانتر باشم.

امروز بیشتر با تو بازی کنم و همچون تو کودک باشم.

امروز آرامتر باشم.

امروز بیشتر از روزها ی دیگر به روح لطیفت احترام بگذارم.

امروز شادتر باشم.

.    .    .

شادی و آرامش و احترام را از کودکان دریغ نکنیم.

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۱۶ساعت 19:25 توسط بانو| |

خدایا از داشتن شوهر با درک و مهربان بر خود می بالم.

شوهر من خوب می دونه که من از صبح تا شب با دخترک سر و کله میزنم..

و خوب درک میکنه که نیاز دارم هفته ای یکی دوباره برم استخر..

در ضمن این رو هم می دونه که باید یکی باشه که دخترک رو نگه داره.. 

بله شوهر مهربان من این وظیفه مهم رو به گردن گرفته...

شوهر مهربانم ازتو بینهایت سپاسگزارم که بجای من میری استخر.

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۱۰ساعت 0:40 توسط بانو| |

چه خوب شد که آمدی. ..

با وجود تو دنیای من حسابی رنگی رنگی شده است.

دنیای من این روزها رنگش صورتی است.

تفریحاتم پارک رفتن و کارتون دیدن است.

در کتابفروشی ها بدنبال رنگی ترین کتابها می گردم.

در فروشگاه کیفی صورتی و گلدار توجهم را جلب می کند.

گل سرهای رنگارنگ می خرم...هر چند که تو اجازه نمیدهی آنها را به موهای روشنت بیاویزم. 

در بقالی بدنبال چوب شور و بستنی های رنگی هستم.

با تو شادم. ..

و تلخی های روزگارم را زود فراموش می کنم.

و با هر بوسه ات به دنیای شیرین صورتی پرتاب می شوم.

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۰۹ساعت 19:49 توسط بانو| |

یکی از دوستان من ،  که برای پست قبلی کلمنت گذاشته بود.

بهم اس ام اس زده بود که حالا دیگر واقعا با بند بند دلم باهات همدردی میکنم...

راستش منظورش رو فهمیدم اما نمی خواستم باور کنم..

بهش زنگ زدم . بله حقیقت داشت..دوم مهر سایه مهر مادری از سرش کم شد.

باز هم دختری بی مادر شد..قلبم باز هم شکست.

برای شادی روح این مادر و صبوری دل این دختر فهمیده دعا می کنم.

آمین

 

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۰۶ساعت 1:31 توسط بانو| |

باز هم مهر ماه شد... مهر ماه که می شود یک جور عجیبی دلم هوای مامانم را می کند... دلم می خواهد که باز دانش آموز شوم... مامانم به درس خوندن من خیلی افتخار می کرد... و نمره های خوبم مرا از خواهر برادرهایم متمایز می کرد. مامانم همیشه می گفت : وقتی به مدرسه تو میام سرم بالاست..خجالت نمی کشم...افتخار می کنم. مهرماه که می شود یک دلتنگی خاصی در دلم رخنه می کند... من دیگر دانش آموز نیستم... دیگر نمره های خوب نمی گیرم... دیگر مامانی نیست که به من و درسخوان بودنم افتخار کند... دیگر مهر ماه برایم ماه مدرسه نیست... چند سالیست که مهر ماه به یادم می آورد که بی مادر شده ام ... ماهی که سایه مهر مادرمان درآن از سرمان کم شد.
نوشته شده در ۹۳/۰۶/۳۱ساعت 23:58 توسط بانو| |

یک ماه در خانه بودم...

دخترک حسابی شیطنت می کند...

وقتی عصبانی می شود گازم می گیرد ولی بعدش که من احساس ناراحتی می کنم..بوسم می کند.

و این بوس و بغل بعد از گاز عجیب می چسبد.

روزها کمی کارتون پپا پیگ می بینیم باهم و من عاشق زندگی کردن به شیوه خانواده پپا هستم..

همیشه خوشحالند و به اشتباهات و خرابکاریشان قاه قاه می خندندو نقش بر زمین می شوند.

دیدن این کارتون را شدیدا توصیه می کنم.برای آموزش زبان انگلیسی هم خوب است.

به غیر از کارتون، نقاشی و توپ بازی هم می کنیم.

گاهی هم فلش کارتهای حیوانات را می آورد و می گوید:اینو بده! یعنی اسمش را بگو ..

و من یکی یکی می گویم و او با زبان خودش تکرار می کند..مثلا به کانگورو می گوید:کانکاری

حرف زدنش هم که خیلی با مزه شده است.

به چاقو می گوید کاکی و به قاشق می گوید قاشی!!!

هر کلمه ای را که می گویم تکرار می کند اما به شیوه خودش!

به عروسکش می گوید بی بی ...

فکر کنم تا دو سالگی به خوبی حرف بزند.

گاهی هم باهاش انگلیسی حرف می زنم و او می فهمد که زبان دیگریست..

وقتی که حوصله ندارد موقع انگلیسی حرف زدن جلوی دهانم را می گیرد و می گوید: نه!!

یعنی فارسی بگو منم بفهمم..

البته یکسری افعال را به انگلیسی بلد است و انجام می دهد.

مانند: بیا . بپر .دست بزن .بشین .بایست.بده.ببوس .بغل کن.سرت راتکان بده..سرت لمس کن

برایش کتاب هم زیاد می خوانم..بعد از من او کتاب را می خواند به زبان خودش!

از علاقه مندی های دیگرش غذا درست کردن است.

بهش بیسکوییت مادر و آب می دهم و او هم برایم سرلاک درست می کندو البته همه جارا کثیف می کند.

اما من دوست دارم که همه چیز را امتحان کند...

یک روز با نمک کل زمین را سفید می کند و روز دیگر با قرمه سبزی همه جا را سبز می کند!!

روی صورت عروسکش با رنگ آّبی خط خطی میکند ..دیوار حمام را بارژلب من قرمز می کند.

دوست دارم شاد باشد و آزاد. . . و از این آزادی نظم را بیاموزد.

" نظم از آزادی زاده می شود،اجازه دهید کودکان براساس طبیعت خود آزادانه رشد کنند "

                                                                                                  ماریا مونتسوری

 

نوشته شده در ۹۳/۰۶/۳۰ساعت 17:43 توسط بانو| |

چند روز پیش تولد برادر بزرگه بود برای عرض تبریک رفتیم خونشون.برادروسطی وبرادر کوچیکه هم بودند. بعد از شام قرار شد پانتومیم بازی کنیم . یگ گروه چهار نفره خانمها و یک گروه چهار نفره هم آقایون. بازیشو که بلدید؟؟ یک چیری انتحاب می کنیم و به یک نفر از گروه مقابل میگیم که با اجرای پانتومیم به هم گروهیهاش حالی کنه اگر جواب رو از روی اجرای پانتومیم، همگروهیشون بگویند برنده می شوند... بازی جالب و خنده داری است. هر دو گروه جوابها رو دادند اما گروه آقایون سرعت جواب دادنشون خیلی سریع تر بود. مثلا من در یکی از بازی ها کلمه محلل را انتخاب کردم ولی آقایون با دو سه تا سوال جوابش دادند!! یکم برام عجیب بود ولی با خودم گفتم خب از تو باهوشترند چرا قبول نمی کنی!!؟؟ شب اومدیم خونه...توی راه هم همسرم می گفت خوب حالتون رو گرفتیم... خیلی اتفاقی داشتم در موبایل همسر یه چیزی رو میدیدم که بعععععله دیدم یکی دو تا از جوابهای بازی پانتومیم به گوشیش اس ام اس شده ..از جمله کلمه محلل!! اونجا بود که فهمیدم آقایون بجای اینکه از هوششان استفاده کنند از مکرشان استفاده کرده اند. فقط من نمی دونم چه جوری اس ام اس دادند که ما خانمهای ساده نفهمیدیم!! البته خوشحال شدم وقتی فهمیدم تقلب کردند..چون نشون می ده که به باهوشتر بودن ما ایمان دارند!
نوشته شده در ۹۳/۰۶/۱۶ساعت 11:46 توسط بانو| |

وقتی کودک زیر دو سال در آغوش مادرش باشد... وقتی هواپیما سقوط کند و آتش بگیرد... کدام یک زودتر از بین می روند؟؟ مادر شاهد پرپر شدن طفلش است؟ یا طفلک زیر دو سال شاهد اخرین نفس های مادر؟؟ کافی است که یک کودک زیر دوسال داشته باشی تا یک هفته ات باشنیدن خبر سوختن هواپیما و وجود سه کودک زیر دوسال در آن ، سیاه و غمگین شود... برای بازماندگان صبر و آرامش آرزومندم
نوشته شده در ۹۳/۰۵/۲۵ساعت 16:33 توسط بانو| |

دیشب سکه شاه ولایت را بعد از سه سال به خونه برگرداندیم! من سال 88 یک پراید خریدم..زیاد هم سوارش نمی شدم چون از رانندگی می ترسیدم! وقتی می خواستم خونه بخرم ،پدرم ماشین رو برداشت و پولش رو بهم داد.اما ماشینم همچنان بنامم بود. فکر کنم پارسال بود که برادر وسطی می خواست پژو 206 اش رو بفروشد پدرم 206 را برداشت وپراید رو داد به برادر کوچیکه! حالا امسال برادر کوچیکه می خواست ماشینشو عوض کنه ..من هم که دیدم ماشین هنوز بنام خودم هست و دنگ و فنگ بنام زدن رو نداره ماشین رو از برادر کوچیکه خریدم! سکه شاه ولایت هرجا رود باز آید! کلا در خانواده ما ماشین ازقانون پایستگی انرژی تبعیت می کنه.. از بین نمی ره ..فقط از دست یکی به دست دیگری می رود!
نوشته شده در ۹۳/۰۵/۱۸ساعت 9:54 توسط بانو| |

تعطیلات رو رفتیم کلاردشت..خیلی توی ترافیک راه رفت و برگشت ماندیم ... زیاد خوش نگذشت.اما به دخترک حسابی خوش گذشت .کلی آب بازی کرد. البته دستش رو هم با بخاری سوزاند.کلاردشت شبهاش خیلی سرد بود و بخاری روشن می کردیم. دو هفته دیگه باید بیام سر کار...حالم اصلا خوب نیست. بین زمین و هوا هستم... تا حالا شده هم خوشحال باشید هم ناراحت؟!؟!؟
نوشته شده در ۹۳/۰۵/۱۳ساعت 14:13 توسط بانو| |

عید همگی پیشا پیش مبارک... خیلی خوشحالم که چهارروز کامل از صبح تا شب می تونم با دخترکم باشم ...
نوشته شده در ۹۳/۰۵/۰۶ساعت 16:47 توسط بانو| |

هفته پیش دخترک رو به یک کارگاه کودک دوزبانه بردم ... و شدیدا مصمم بودم . اما یک جلسه حضور در کارگاه متوجه ام کرد که خودم چقدر توانایی دارم! تمام بازی ها و صحبتهای مربی در حدی بود که خودم قادر به انجامش بودم و تنها با یک برنامه ریزی زمانی می تونم به انجام برسونمش..که البته تا آخر این ماه وقت ندارم. در ضمن شرایط بهداشتی کلاس اصلا مناسب کودکان زیر دوسال نبود. کنار پنجره ها پر از خاک و کثیفی بود و سیستم خنک کننده کلاس هم به زور کار می کرد! و جالب این که یک سری در نوشابه و قوطی خالی پنیر برای آموزش استفاده می کردند. من نمی دونم کسی بهشون نگفته که در قوطی رو ممکنه کودک در دهانش بگذارد؟!؟
نوشته شده در ۹۳/۰۵/۰۵ساعت 9:27 توسط بانو| |

دختر پانزده ماهه ام، هم شیرینتر شده و هم لجوجتر... قطره آهن و ویتامینش را با بدبختی به حلقش می ریزم. اگر کاری را دوست نداشته باشد مطلقا انجام نمی دهد. هر چیزی رو هم که می بینه می گه : منه منه ...یعنی مال منه !! دست به شکستنش عالیست! قوری کوچولویم را شکست ...به اضافه ی دو عدد نمکدان گاوی شکل ، از همانها که همدیگر را سفت بقل می کنند. دو سه تا از مگنت های رو یخچالی را هم که سوغات فرنگ بود شکست! نصف بیشتر لوازم آرایشم هم از دست رفت! البته آثار لوازم آرایش از دست رفته را بر روی کناره های تخت و میز توالت و فرش می توان دید! با تمام ریخت و پاشها و بدقلقی هایش بیشتر از دیروز و کمتر از فردا عاشقش هستم...
نوشته شده در ۹۳/۰۵/۰۴ساعت 12:3 توسط بانو| |

برای اینکه مادر بهتری باشم استعفا دادم... اما فعلا باید تا تحویل تمام کارها و انجام وظایفم سرکار بروم
نوشته شده در ۹۳/۰۵/۰۱ساعت 15:21 توسط بانو| |

سه تاییمون شدیدا سرما خورده ایم! چون سه تاییمون خیلی اهل ماچ و بوسه هستیم. مخصوصا دخترک! روزی شصت بار من و باباش رو بوس می کنه با دهن باز!! البته تازگی یادگرفته که گاهی هم لباشو غنچه کنه..
نوشته شده در ۹۳/۰۴/۲۴ساعت 10:4 توسط بانو| |

یک قوری خیلی کوچولو دارم برای دم کردن زعفران.دیروز دخترک وقتی قوری کوچولو را دید بهانه کرد و خواستش. نزدیک نیم ساعت باهاش سرگرم بود!! چند تا چای الکی هم درست کرد و من نوشیدم! باید براش ازین کاسه بشقابهای اسباب بازی بخرم!! . . . . . . ما از اون خانواده ها هستیم که وسط چله تابستان سرما می خوریم!
نوشته شده در ۹۳/۰۴/۲۳ساعت 9:20 توسط بانو| |

دخترکم می نویسم که یادم باشد . دیروز در سن چهارده ماه و نیمگی اولین کتک را از مادرت که من سراپا تقصیر باشم ، خوردی! هفته پیش دسته عینک آفتابی ام را شکستی هیچ نگفتم. دیروز در راه برگشت به خانه باز بهانه عینک آفتابی را گرفتی..برای اینکه آرامت کنم عینک طبی ام را بدستت دادم...دسته آن را هم از جا کندی..وقتی عینک را ازت گرفتم شروع به داد و فریاد کردی و باز هم آن را می خواستی ...خیلی کلافه شدم ..خیلی یواش با دستم روی دستت زدم و گفتم :نه! اما تو که انتظارش را نداشتی دادو هوارت بیشتر بالا رفت... جالب اینجاست که روزی ده بار زمین می خوری و دردت می گیرد.. اما گریه نمی کنی...یک پشت دستی من چقدر درد داشت که این همه داد و هوار کردی؟؟!
نوشته شده در ۹۳/۰۴/۱۶ساعت 13:36 توسط بانو| |


Design By : bkelas