Daisypath Anniversary tickers


بانو

یادداشتهای دختری که پدرش بانو صدایش می زند

عید همگی پیشا پیش مبارک... خیلی خوشحالم که چهارروز کامل از صبح تا شب می تونم با دخترکم باشم ...
نوشته شده در 93/05/06ساعت 16:47 توسط بانو| |

هفته پیش دخترک رو به یک کارگاه کودک دوزبانه بردم ... و شدیدا مصمم بودم . اما یک جلسه حضور در کارگاه متوجه ام کرد که خودم چقدر توانایی دارم! تمام بازی ها و صحبتهای مربی در حدی بود که خودم قادر به انجامش بودم و تنها با یک برنامه ریزی زمانی می تونم به انجام برسونمش..که البته تا آخر این ماه وقت ندارم. در ضمن شرایط بهداشتی کلاس اصلا مناسب کودکان زیر دوسال نبود. کنار پنجره ها پر از خاک و کثیفی بود و سیستم خنک کننده کلاس هم به زور کار می کرد! و جالب این که یک سری در نوشابه و قوطی خالی پنیر برای آموزش استفاده می کردند. من نمی دونم کسی بهشون نگفته که در قوطی رو ممکنه کودک در دهانش بگذارد؟!؟
نوشته شده در 93/05/05ساعت 9:27 توسط بانو| |

دختر پانزده ماهه ام، هم شیرینتر شده و هم لجوجتر... قطره آهن و ویتامینش را با بدبختی به حلقش می ریزم. اگر کاری را دوست نداشته باشد مطلقا انجام نمی دهد. هر چیزی رو هم که می بینه می گه : منه منه ...یعنی مال منه !! دست به شکستنش عالیست! قوری کوچولویم را شکست ...به اضافه ی دو عدد نمکدان گاوی شکل ، از همانها که همدیگر را سفت بقل می کنند. دو سه تا از مگنت های رو یخچالی را هم که سوغات فرنگ بود شکست! نصف بیشتر لوازم آرایشم هم از دست رفت! البته آثار لوازم آرایش از دست رفته را بر روی کناره های تخت و میز توالت و فرش می توان دید! با تمام ریخت و پاشها و بدقلقی هایش بیشتر از دیروز و کمتر از فردا عاشقش هستم...
نوشته شده در 93/05/04ساعت 12:3 توسط بانو| |

برای اینکه مادر بهتری باشم استعفا دادم... اما فعلا باید تا تحویل تمام کارها و انجام وظایفم سرکار بروم
نوشته شده در 93/05/01ساعت 15:21 توسط بانو| |

سه تاییمون شدیدا سرما خورده ایم! چون سه تاییمون خیلی اهل ماچ و بوسه هستیم. مخصوصا دخترک! روزی شصت بار من و باباش رو بوس می کنه با دهن باز!! البته تازگی یادگرفته که گاهی هم لباشو غنچه کنه..
نوشته شده در 93/04/24ساعت 10:4 توسط بانو| |

یک قوری خیلی کوچولو دارم برای دم کردن زعفران.دیروز دخترک وقتی قوری کوچولو را دید بهانه کرد و خواستش. نزدیک نیم ساعت باهاش سرگرم بود!! چند تا چای الکی هم درست کرد و من نوشیدم! باید براش ازین کاسه بشقابهای اسباب بازی بخرم!! . . . . . . ما از اون خانواده ها هستیم که وسط چله تابستان سرما می خوریم!
نوشته شده در 93/04/23ساعت 9:20 توسط بانو| |

دخترکم می نویسم که یادم باشد . دیروز در سن چهارده ماه و نیمگی اولین کتک را از مادرت که من سراپا تقصیر باشم ، خوردی! هفته پیش دسته عینک آفتابی ام را شکستی هیچ نگفتم. دیروز در راه برگشت به خانه باز بهانه عینک آفتابی را گرفتی..برای اینکه آرامت کنم عینک طبی ام را بدستت دادم...دسته آن را هم از جا کندی..وقتی عینک را ازت گرفتم شروع به داد و فریاد کردی و باز هم آن را می خواستی ...خیلی کلافه شدم ..خیلی یواش با دستم روی دستت زدم و گفتم :نه! اما تو که انتظارش را نداشتی دادو هوارت بیشتر بالا رفت... جالب اینجاست که روزی ده بار زمین می خوری و دردت می گیرد.. اما گریه نمی کنی...یک پشت دستی من چقدر درد داشت که این همه داد و هوار کردی؟؟!
نوشته شده در 93/04/16ساعت 13:36 توسط بانو| |

دیروز که دخترکم رو از مهد گرفتم روی لپش جای یک گاز کبود بود. مربی اش با شرمندگی و هزار بار عذرخواهی موضوع را مطرح کرد. مادر پسری هم که دخترک رو گاز گرفته بود اتفاقا اونجا بود. ولی اصلا بروی خودش نیاورد که به من سلام کنه ، چه برسه به عذرخواهی !!! تازه وقتی مربی گفت که پسرت این کار رو کرده دنبال خط و خش توی دست و بال پسرش می گشت. دلم سوخت ... می دونم که بچه هستند و ممکن بود این اتفاق جلوی چشم خودم توسط یکی از پسردایی ها یا پسر عمه هاش بیفته... اما از این که اون لحظه حضور نداشتم دلم خیلی سوخت ..خیلی!
نوشته شده در 93/04/15ساعت 9:21 توسط بانو| |

امروز دخترکم بهتر شده است و من به سر کار بازگشته ام. دخترکم خیلی شیرین زبونی می کنه. می خوام یکسری آموزشهای غیر مستقیم رو باهاش شروع کنم اما وقت کم میارم. از پنج ماهگی اش فلش کارتهای شیچیدا رو آماده کردم اما هنوز شروع نکردم . حالا هم bilngual بودن بدجوری روی مخم رفته اما باز هم وقتش رو ندارم. و در ضمن می دونم که اگر اشتباه عمل کنم فایده که نداره هیچ ، ممکنه ضرر هم داشته باشه... کار کردن هم وقتم رو بسیار می گیره و هیچ بهره مالی برایم نداره... بیشتر حقوقم میره بابت شهریه مهد و پول آژانس..گاهی هم غذای بیرون!! دارم فکر می کنم یک برنامه جدید برای زندگی مان بچینم.
نوشته شده در 93/04/14ساعت 14:15 توسط بانو| |

سه شبانه روزه که دخترکم اسهال و استفراغ شده... سه روزه که سرکار نرفتم و خونه موندم... سه روزه که دخترکم بجز کمی شیر و آب چیزی نخورده... خدایا سلامتی رو به تن نحیف و بی حال و بی رمق دخترکم برگردان...
نوشته شده در 93/04/11ساعت 23:52 توسط بانو| |

من دقیقا دوازده سال پیش گواهی نامه رانندگی ام را گرفتم .تا پنج سال پیش که ماشین نداشتم. وقتی هم ماشین خریدم آنقدر پدرم بهم استرس وارد می کرد که از رانندگی بدم اومده بود. البته این طبیعی است که وقتی آدم توی کاری تبحر نداره از اون کار بدش میاد. هر وقت که می خواستم جایی برم پدرم می گفت وایستا خودم می رسونمت! اما از وقتی که دخترک اومده خیلی نیاز به رانندگی رو حس کردم. بارها شده که همسرم ماموریت بوده و من با وجود بودن ماشین در پارکینگ مجبور به گرفتن آژانس شده ام. اما دیگه امسال عزمم رو جزم کردم که باید وقتی همسرم نیست بتونم ماشین رو بردارم. ماه پیش چند جلسه تمرینی گرفتم .جلسه آخر هم مربی با ماشین خودم تمرین کرد. و بدین ترتیب من به اون هدفی که داشتم رسیدم و حالا که همسرم ماموریته رانندگی می کنم! البته هنوز هم گاهی دلهره دارم مثل امروز که پدرم اصرار داشت که خودش من رو برسونه... اما من قبول نکردم و با هر جون کندنی که بود اومدم سرکار!!! در ضمن این رو هم بگم که رانندگی کردن با وجود یک بچه کوچولو واقعا سخته. من فعلا دارم رارندگی می کنم تا یه روزی راننده بشوم که مطمئنم می شوم..فقط به خاطر دخترم!
نوشته شده در 93/04/04ساعت 9:22 توسط بانو| |

دخترک را در روز چهارده ماهگیش، برای اولین بار به جشن عروسی بردم. دخترکم خیلی خوشحال بود و وسط سالن رقص تاتی تاتی می کرد. عزیزم الهی در چهارده سالگیت با هم به جشن عروسی برویم.
نوشته شده در 93/04/03ساعت 9:59 توسط بانو| |

ساعت یک دقیقه به پنج بود.

منتظر بودم که پنج بشه و ساعت خروج بزنم.

یکهو مدیر عامل جلوی چشمهام سبز شد و گفت یک لحظه بیا اتاقم.

توی دلم کلی غر زدم که حالا چه وقت کار داشتنه...من باید برم دنبال دخترکم..دیرم میشه و..

وقتی وارد اتاقشون شدم ظرف میوه رو بهم تعارف کرد.

سریع یک زرد آلو برداشتم و گفتم :مهندس امرتون چی بود؟

خندید و گفت : یک موز هم برای دخترت بردار.

یک موز هم برداشتم و منتظر ایستادم..

گفت: هیچی خسته نباشی ..کارم همین بود!

خداخافظی کردم و اومدم بیرون...از افکارم و قضاوت زودهنگامم خجالت کشیدم...

نوشته شده در 93/03/27ساعت 19:4 توسط بانو| |

از آزادی ای که یواشکی باشه ، حالم به هم می خوره...
نوشته شده در 93/03/24ساعت 9:51 توسط بانو| |

دخترکم اولین قدمهایت مبارک باشد. دخترکم یادبگیر بر روی زمین سر افراشته و با غرور راه نروی... یادبگیر آنقدر هم سر بزیر نباشی که پیش رویت را نبینی همیشه سعی کن در بهترین راه ممکن قدم برداری. مواظب راه های بی راهه باش... در میانبر ها با احتیاط قدم بردار... حواست به راهزنها باشد.. آگاه باش که حرمت قانونی را به زیر پا له نکنی... دخترکم ،عزیزکم آرام و پیوسته بسوی خوشبختی و شادکامی قدم بردار
نوشته شده در 93/03/17ساعت 13:54 توسط بانو| |

دخترکم امروز اولین جمله را گفت ... من و باباش کلی ذوق کردیم. صبح بلند شده و می گه : آب بده! قبلا وقتی آب می خواست فقط می گفت: آب
نوشته شده در 93/03/13ساعت 16:3 توسط بانو| |

من شاید بچه داریم خیلی عالی نباشه. شاید خیلی ایرادها داشته باشم. و گاهی ممکنه که لباس دخترکم رو در هوای سرد کم بپوشاندم ... یا در هوای گرم زیاد تنش کنم ... گاهی غذای دخترکم ممکنه دیر بشه ... من مادر با تجربه ای نیستم ... اصلا شاید مادر خیلی خوبی نباشم . اما یک چیز رو خیلی خوب می دونم ، خوب می دونم که دخترکم نباید صحنه های خشن و دعوا و فحاشی رو ببینه . خوب می تونم به خاطر دخترکم در خشمگین ترین حالت سکوت کنم . و تمام بدی ها و کج فهمی های عالم را بخاطر گوشه لبخند دخترکم ببخشم. خوب می دونم که نباید بخاطر نادانی دیگران، شادترین لحظه های دخترکم رو غمین کنم ... و اگر کسی هم نادانسته بخواهد لحظه های خشن رو جلوی چشمهای معصوم دخترکم بیاره، صحنه رو ترک می کنم... پدر و مادرهای مهربون ! پاسداری از روح فرزندتون به اندازه پاسداری از جسمش ارزش داره!! شمایی که حتی براتون مهمه که مارک نپی فرزندتون بهترین باشه، کمی هم به فکر شکنندگی روحش باشید!
نوشته شده در 93/03/07ساعت 8:54 توسط بانو| |

دخترکم بالاخره در سیزده ماهگی بدون کمک و گرفتن دستش به جایی ایستاد. دخترکم خیلی از کلمات را یاد گرفته... مامان وبابا ..آب ..پر...پا ... تاپ ... ناز... نه. .بده.. بخواب ...بیدار. بوسیدن و ناز کردن رو خوب بلده... اتل متل و لی لی حوضک و کلاغ پر باری می کند. اسم اسباب بازیهایش را می شناسد. وقتی بهش می گم یک آهنگ بزن مامان برقصه ، می ره و آهنگهای ماشینش را برای می زنه تا برقصم. چند روز پیش روسری خواهرم را برده بود توی اتاق.بهش گفتم برو روسری رو بیار ..رفت توی اتاق و روسری را برایمان آورد...علاقه زیادی به تورق کتاب دارد..ماشین و توپ هم خیلی دوست دارد. اما به عروسک علاقه ای نشان نمی دهد. خط خطی کردن رو هم خیلی دوست دارد و بیشتر از دستش راستش استفاده می کند.
نوشته شده در 93/03/03ساعت 9:44 توسط بانو| |

روزهایی که دلم برایش می تپید کجا رفتند؟ روزهایی که در نبودش ، لباسهایش را می بوسیدم.. روزهایی که در فراقش قلبم می گرفت... روزهایی که برای آمدنش لحظه شماری می کردم. روزهایی که مهربانتر بود و دوستداشتنی تر ... روزهایی که دوست داشتنش آسان ترین کار دنیا بود.. دوستش داشتم و از بودنش غرق لذت بودم خدایا هیچ عشقی را به زوال نرسان! آمین
نوشته شده در 93/02/30ساعت 9:59 توسط بانو| |

پنج شنبه و جمعه به پاشویه کردن دخترک و تمیز کردن جاهایی که بالا می آورد، گذشت. شنبه رو هم مرخصی گرفتم که حسابی روبراه بشه و نره بچه های دیگر رو مریض کنه... مادر بودن فقط لاس زدن با یک نی نی ناز و بوس و آغوش نیست... گاهی وقتها لحظه های خیلی سخت هم داره...
نوشته شده در 93/02/28ساعت 11:26 توسط بانو| |

مردان مسلح بوکو حرام به اسم اسلام و مسلمونی یک عده از دخترهای نیجری را دزدیده اند.

جرمشون هم درس خوندن است.

گفته شده است که این دختران فروخته خواهند شد و یا به ازدواج اجباری اعضای بوکوحرام در می‌آیند.

کجای اسلام گفته که دختر نباید درس بخونه؟!!!

چرا هر چی عقب موندگی و جهالت توی دنیاست به اسم اسلام تموم میشه...

چرا ؟!؟!؟

نوشته شده در 93/02/22ساعت 13:22 توسط بانو| |

سه سال پیش در چنین روزی لباس عروس پوشیدم و به خانه بخت رفتم .

بعد از سه سال ، بعد از روزهای تاریک و روشن هنوز احساس خوشبختی می کنم.

نوشته شده در 93/02/21ساعت 11:36 توسط بانو| |

روزی که همسرم  کوله اش را برای ماموریت می بست، دخترک دور و برش می پلکید.

دیروز همسرم از اونجا تماس گرفته و با خوشحالی می گه : می دونی توی کوله ام چی بود؟

می گم چی؟

می گه: شلوار گل گلی دخترک...بوی دخترک رو میده... دیدمش کلی بوسش کردم!

خندیدم و گفتم: اون رو گذاشته که دلت تنگ نشه زیاد!

نوشته شده در 93/02/17ساعت 11:26 توسط بانو| |

امروز موقع برگشتن خونه راحت ترم...چون فقط یک کیف همراهمه...

همسرم خیلی شیک و فانتزی کیف دخترک رو خونه جا گذاشت!

البته جای شکرش باقیست که خود دخترک رو توی خونه جا نگذاشت.

نوشته شده در 93/02/13ساعت 8:45 توسط بانو| |

هرکی که می شنود دخترکم رو مهد میزارم اگر نکوهشم نکنه ، کلی نصیحتم می کنه!!

همه میگن که توی مهد به بچه داروی خواب آور می دن!! می ترسوننشون..

اما توی مهد دخترکم از این خبرها نیست.

خودم می دونم که مهد مثل مادر نمیشه اما خونه موندن من هم باعث بی حوصله گی ام می شد.

یک مادر خسته بهتر از یک مادر افسرده و بی حوصله است...

هر چند که خونه به تمیزی سابق نیست ...

هر چند که خیلی سخته با بچه ای در آغوش و دوتا کیف آویزون به هر دو شونه ات راه بری...

هر چند که کتف و پشتم این روزها بیشتر درد می کنه...

اما این روزها شادترم. . .

امیدوارم که دخترکم هم شاد باشه.

نوشته شده در 93/02/09ساعت 10:10 توسط بانو| |

مادر بهشتی ام  ، مادر اردیبهشتی ام

تولدت مبارک...

 

اردیبهشت از تو سپاسگزارم که بهترین اتفاقهای زندگی ام متعلق به توست. 

نوشته شده در 93/02/06ساعت 9:23 توسط بانو| |

صبح زود بیدار شدم . ازقبل وسایلم را جمع کرده بودم .

با همسرم و دو خواهر بزرگترم به سمت بیمارستان رفتیم...

کارهای پذیرش را که انجام دادیم از همراهانم جدا شدم و رفتم بالا.

تمام لباسهایم را در آوردم و لباس مخصوص بیمارستان را پوشیدم.

قرار بود ساعت ۱۰ صبح سزارین بشوم .اما دکترم زنگ زد که ساعت ۱۱ می آید.

بالاخره دکترم آمد و پرستار مرا با صندلی چرخ دار به سوی اتاق عمل برد.

همسرم هم دم در بود..بعد از خداحافظی وارد اتاق شدم...

دکترم با خنده و شوخی سلام کرد.

بعد دکتر بیهوشی که یک آقای مسن بود آمد و دیگر چیزی نفهمیدم...

وقتی بهوش آمدم در اتاق ریکاوری بودم...

پرستار اسمم را صدا می زد.چشمهایم را باز کردم و گفتم: بچه ام سالمه؟؟

پرستار گفت: سالمه سالمه...

بعد مرا به اتاقم بردند.اتاقم خصوصی بود و فقط من بودم.

خواهرانم بودند.گفتند یک دختر خیلی زیبا به دنیا آورده ام. دخترکم را نشانم دادند.

شبیه فرشته ها بود. صورت گردو پوست صورتی..کمی از موهای بورش از زیر کلاهش بیرون زده بود!

بوسیدمش...درد نداشتم اما گرسنه و گیج بودم...

ساعت سه ملاقات کنندگان آمدند و همه می گفتند که نوزاد زیباست..

حتی با خنده و شوخی می گفتند که مطمئنید که این نوزاد، دختر شماست!


ادامه مطلب
نوشته شده در 93/02/02ساعت 8:58 توسط بانو| |

زیباترینم ، عزیزترینم ، شیرین ترینم ، نازنین ترینم...

دلیل شادبودنم ... دلیل پویا بودنم...

از تو سپاسگزارم که یک سال پیش با آمدنت مرا به لقب زیبای مادر مزین کردی...

از تو سپاسگزارم که بهترین حس دنیا ، مادر بودن را به من هدیه کردی...

دخترم هیچ چیز این دنیا به شیرینی شنیدن کلمه مامان از زبان تو نیست.

.      .     .

روز مادر بر تمام مادران مبارک

نوشته شده در 93/01/31ساعت 8:52 توسط بانو| |

آخر وقت کاری روز چهارشنبه ، همکاران خسته از کار راجع به کادوی روز مادر صحبت می کردند.

یکی می گفت که فروشگاه تعطیلات حراج زده.

یکی می گفت لباسهای تعطیلات بدرد مامانم نمی خوره..

یکی می گفت مامانم گفته یک تی شرت براش بخرم..

و دیگری می گفت وای من پول ندارم فقط مامانم رو می بوسم...

و من در سکوت خودم بغضم رو فرو می دادم.

.          .        .

مامان زیبای آسمونی ، من برای روز مادر چه کاری برات بکنم که خوشحال بشی؟!!!؟

نوشته شده در 93/01/28ساعت 12:54 توسط بانو| |

اولین پرونده ام سرکار مثبت شد.

همکارا اصرار داشتند که شیرینی بدهم.

یکی از خانمها اکه رژیم غذایی داره که چاق نشه ، جلوی بقیه داد زد: به من شیر بده! من شیرینی نمی خورم!

لبخندی زدم و با صدای آهسته گفتم : من فقط به دخترم شیر می دهم.

.        .        .

ساعت ناهار می رم مهد و به دخترکم شیر می دهم...

البته  اون شیر می خوره و من دلتنگی ام رو رفع می کنم.

نوشته شده در 93/01/26ساعت 23:58 توسط بانو| |


Design By : bkelas