X
تبلیغات
Daisypath Anniversary tickers


بانو

یادداشتهای دختری که پدرش بانو صدایش می زند

آخر وقت کاری روز چهارشنبه ، همکاران خسته از کار راجع به کادوی روز مادر صحبت می کردند.

یکی می گفت که فروشگاه تعطیلات حراج زده.

یکی می گفت لباسهای تعطیلات بدرد مامانم نمی خوره..

یکی می گفت مامانم گفته یک تی شرت براش بخرم..

و دیگری می گفت وای من پول ندارم فقط مامانم رو می بوسم...

و من در سکوت خودم بغضم رو فرو می دادم.

.          .        .

مامان زیبای آسمونی ، من برای روز مادر چه کاری برات بکنم که خوشحال بشی؟!!!؟

نوشته شده در 93/01/28ساعت 12:54 توسط بانو| |

اولین پرونده ام سرکار مثبت شد.

همکارا اصرار داشتند که شیرینی بدهم.

یکی از خانمها اکه رژیم غذایی داره که چاق نشه ، جلوی بقیه داد زد: به من شیر بده! من شیرینی نمی خورم!

لبخندی زدم و با صدای آهسته گفتم : من فقط به دخترم شیر می دهم.

.        .        .

ساعت ناهار می رم مهد و به دخترکم شیر می دهم...

البته  اون شیر می خوره و من دلتنگی ام رو رفع می کنم.

نوشته شده در 93/01/26ساعت 23:58 توسط بانو| |

دخترکم چند روزی است که مریض شده و تب می کنه..

یک روز مرخصی گرفتم...امروز هم گذاشتمش خونه خاله اش...

حس مادر بد بودن داره دیوونه ام می کنه...

نوشته شده در 93/01/26ساعت 12:55 توسط بانو| |

بعد از یکسال توی خونه موندن ، هفته اول کار کردن یکم سخته...

مخصوصا صبحها بیدار شدن و خودت و دخترک رو حاضر کردن!

دلم را برای یک پنج شنبه و جمعه آرام صابون زده بودم...

اما ... پنج شنبه ناهار مهمان بودم و هنوز هم پام به خونه نرسیده بود همسرم با مادرش خونه بودند...

پنج شنبه و جمعه در جوار مادرشوهر بی هیچ استراحتی گذشت.

دلم رو به آخر این هفته خوش کردم که گویا این هفته هم مهمون داریم. ادامه دید و بازدید عید...

من نمی دونم اونایی که کل عید رو می روند مسافرت و بعد عید می رن عید دیدنی ،چه فکری می کنند؟؟

آیا فکر نمی کنند چیزی بنام مادر کارمند وجود داره؟؟ مادری که عاشق آخر هفته های آرومه؟؟؟

نوشته شده در 93/01/23ساعت 14:24 توسط بانو| |

اولین روز کار تا اینجا که خوب پیش رفته است.

دخترکم هم با مهدش خوب کنار اومده ...

امیدوارم روزهای آینده هم به همین خوبی و آرامی باشه...

نوشته شده در 93/01/16ساعت 15:50 توسط بانو| |

دخترکم یازده ماهه شد.

یازده ماهگی اش با آغاز بهار مقارن شد.

هنوز نمیتواند یه تنهایی بایستد.

حرف زیاد میزند اما به غیر از چند کلمه اش بقیه حرفهایش را نمی فهمم...

یک کار جالبش این است که کنترل تی وی را جلویش می گیرد مثلا می خواهد کانال را عوض کند!

این روزها بیشتر از غذای خانه را به او می دهم.

یک ماهه دیگر دخترکم یک ساله می شود!!!

نوشته شده در 93/01/02ساعت 19:31 توسط بانو| |

روزهای آخر سال رو بدون وجود همسرم می گذرونم.

دیروز خونه پدرم بودم و یحچال و  فریزرش رو تمیز کردم . واقعا خونه ای که زن توش نیست خونه نیست..

قرار بود مبلهامون رو بدم همسرم شامپو بکشه که چون نیست خودم دست بکار شدم.

یک عالمه کارهای خرده ریز هم مونده که دارم یواش یواش انجامشون می دم.

برای اولین بار امسال سبزه گذاشتم . از خودم ابتکار دادم و مخلوط ماش و عدس گذاشتم.

امیدوارم که خوب بشه و دخترکم امسال سبزه کار مامانش رو ببینه.

می خوام سه تا تخم مرغ هم رنگ کنم.البته اگر کارهای خونه و دخترک بذارند!

کلی هم سبزی فیریزری کردم که برای بعد عید که می رم سر کار ، راحت باشم.

البته می خوام هویج و لوبیا و چیزهای دیگه هم فریزری کنم اما منتظرم آقامون بیاد بریم خرید!

برای عید هم هیچی نخریدم فقط یک مانتو خواهر مهربان برایم دوخت که خیلی خوشگل شد.

سال نود و دو هم دیگه داره میره....سالی که بزرگترین اتفاق زندگی ام رقم خورد.

سالی که مادر شدم و سهمم رو از بهشت گرفتم...

سال خوبی بود اما بعضی روزهایش خیلی دچار افسردگی و روزمرگی بودم که فکر می کنم طبیعی بوده...

بعضی روزهایش هم علاقه و ارتباط خوبم با همسرم رو به زوال رفت که فکر می کنم اونم طبیعی بوده...

سال نود و دو  خیلی درد جسمی داشتم امیدوارم سال جدید سال سلامتی و تناسب اندام باشه.

بسیار خوشحالم که پروسه بچه دار شدن رو پشت سر گذاشتم و در سال جدید یک فرشته در آغوش دارم...

امیدوارم سال نودو سه هم سال پیشرفت و خوشبختی باشه .. برای همه.

پینوشت: راستی غیر از مانتو یک شال سورمه ای هم گرفتم که هنر دست پروانه جون می باشد. 

نوشته شده در 92/12/23ساعت 14:30 توسط بانو| |

یک بقالی نزدیک خونه است که ما همه خریدهامون رو از اونجا می کنیم.

چند وقت پیش  دیدم که یک تابلو به دیوارش زده و به عنوان بقال نمونه محل معرفی شده !

با خودم گفتم خب مگه این چیکار میکنه که دیگران نمی کنند؟!!

تا اینکه امروز فهمیدم!

امروز از اون سر خیابان می اومدم و می خواستم چیزی بخرم گفتم که از همین سر راه می خرم دیگه تا

بقالی خودمون نمی رم...

اول که رفتم داخل یک آقایی یک بسته حلوا شکری و یک کره کوچک خریده بود و در جیبهایش دنبال پول

خرد می گشت ...بقال هم گفت : منم پول خرد ندارم و کره را برداشت و گفت همین حلواتو بردار و برو

این جوری حسابت درست میشه!!!

اون آقا هم به ناچار قبول کرد و بدون خریدن کره ، مغازه رو ترک کرد.

من نیم کیلو هات داگ و یک بسته پوشک مولفیکس کوچک می خواستم.

من از قیمت هات داگ خبر نداشتم و به قیمتش اعتراضی نکردم اما قیمت مولفیکس رو خوب بلدم!

قیمتش رو هزار تومان بیشتر حساب کرد و وقتی گفتم :بقالی اون سر کوچه هزارتومان ارزونتر میده .

گفت: اونا تاریخ گذشته است که ارزونتره!!

منم جواب دادم : پس فقط هات داگ رو حساب کنید ! دختر من به پوشک تاریخ گذشته عادت داره!!!

و به این ترتیب فهمیدم که بقال با بقال فرق داره ، همونطور که مهندس با مهندس فرق می کنه!

نوشته شده در 92/12/19ساعت 13:39 توسط بانو| |

دیشب دخترک دل درد داشت و خیلی ناجور گریه می کرد.

همسرم هم می خواست ساعت ۱۲ شب بره ماموریت و کلی عصبی شده بود .

گریه های دخترک بند نمی امد و همسرم هم خودش رو باخته بود یا غر می زد یا بد و بیراه می گفت.

کلی هم دنبال عینکش گشت و توی اون شرایط  همه چیز رو بهم می ریخت که عینکشو پیدا کنه..

کمی بحثمون شد ... نیمه شب دخترک رو لباس پوشاندم و رفتیم بیمارستان.

البته به خیر گذشت و دارویی که خودم بهش دادم اثر کرد و توی راه رسیدن به بیمارستان کاملا دردش

بر طرف شده بود.

همسر من در موقعیتهای بحرانی خودش رو گم می کنه مخصوصا اگر مسئله بیماری یکی از عزیزانش

در میون باشه .. قبلا هم موقع بیماری پدرش همینجوری شده بود.

باید یک کلاس مدیریت بحران بفرستمش.

 

نوشته شده در 92/12/18ساعت 16:17 توسط بانو| |

دیروز مهمونی بودم و برای مدت طولانی کفش پام بود.

از دیشب تا حالا دوباره گوشه ناخن شصت پام رفته توی گوشتش و درد می کنه...

من که تا آخر عمرم نمی تونم بدون کفش برم مهمونی ...

کفش گشاد یا دمپایی هم که نمی تونم توی مهمونی ها پام کنم...

خدایا تو که این جهان را با این همه دقت آفریدی ، لطفا یک دقتی هم در نحوه رشد ناخن من اعمال بفرما.

به این ناخنم بگو یک میلیمتر اینور تر رشد کنه لطفا .

ممنونم

 

نوشته شده در 92/12/17ساعت 9:0 توسط بانو| |

دیگه نمی تونم به خودم ببالم که تا حالا سر دخترکم داد نزدم.

دیگه نمی تونم  باد توی  گلویم بندازم  و با صدای رسا بگم که من مادر صبوری هستم...

امروز برای اولین بار سرش  داد زدم و او هم که انتظارش را نداشت  گریه کرد.

در لحظه پشیمان شدم اما سودی نداشت.

قولی را که به خودم داده بودم شکستم...

 

نوشته شده در 92/12/14ساعت 23:48 توسط بانو| |

می گم : پدر ...من رفتم سرکار بعضی وقتها میای دنبال من و دخترک؟؟

می گه : من هر وقت بخوای میام دنبالتون...اصلا میام ماشینم رو پایین شرکتتون پارک می کنم !

نوشته شده در 92/12/12ساعت 15:18 توسط بانو| |

یکی از همکارای سابق  که عکسهای دخترک را دیده بود به یک همکار دیگرم گفت:

مهندس شما قکر می کردید که دختر خانم فلانی اینقدر خوشگل بشه!؟؟

و بدین روی بنده را با خاک یکسان کرد!!

قبلا هم که تلفنی باهاش صحبت کرده بودم بهم گفت: خانم فلانی شما چون دلت پاکه دخترت خوشگل شده!!

منم خدارو شکر کردم حالا که زشتم اقلا دلم پاک بوده و این پاکی دلم زده ژنتیک دخترک رو دگرگون کرده!!

امروز توی ماشین از پدرم پرسیدم : پدر این دخترک اصلا شبیه من نیست؟

پدرم خیلی جدی گفت: نه تو خیلی خوشگلتر بودی!

و من همون موقع حس اون سوسکی رو داشتم که دست و پاش بلوریه!

 

نوشته شده در 92/12/12ساعت 1:0 توسط بانو| |

صبح سه تایی شال و کلاه کردیم و رفتیم بیرون.

همسرم من و دخترک را دم در مهد کودک گذاشت و رفت.

قبلا تنهایی رفته بودم و با مدیر مهد کودک صحبت کرده بودم. از نظر نظافت هم چکشان کردم.

امروز هم دخترک را بردم که ببینم از مربی اش خوشش می آید یا نه!!

که خدا رو شکر بدش نیامد .البته دخترک من فوق العاده اجتماعی و غریب دوست است.

یک ساعتی هم رفت بالا توی اتاق مخصوص شیر خواران.

من و خانم مدیر هم از مونیتور نگاهشان می کردیم..

کلا چهار تا بچه بودند که کوچکترینشان یک دختر هشت ماهه بود.

بعد هم خودم رفتم بالا هم اتاقشان و هم اتاق تعویض را دیدم. ظاهرا که تمیز بود.

ولی از همه مهمتر این که از پنجره شرکت ، حیاط مهد معلوم است!

البته دخترکم را هیچ وقت در حیاط نخواهند برد که بخواهم از پنجره ببینمش....

ولی همین که می دانم نزدیکم است ، دلم آرامتر است.

شهریه فروردین ماه را پرداخت کردم .

یک لیست بلند بالا هم بهم دادند که باید تهیه کنم که شامل دستمال و رختخواب و پوشک و کتاب داستان و

از این جور چیزهاست. البته من آن لیست را موقع آمدن جا گذاشتم که باید دوباره لیست را بگیرم.

و بدین ترتیب دخترکم از سال آینده مهدکودکی می شود.

خدایا من نمی توانم زن خانه دار خوبی باشم امیدوارم مادر و کارمند خوبی باشم.

 

نوشته شده در 92/12/12ساعت 0:37 توسط بانو| |

قربون مست نگاهت
قربون چشمای ماهت
قربون گرمی دستات
صدای آروم پاهات

چرا بارونو ندیدی
رفتن جونو ندیدی
خستگیهامو ندیدی
چرا اشکامو ندیدی

مگه این دنیا چقدر بود
بدیهاش چندتا سبد بود
تو که تنهام نمیذاشتی
توی غمهام نمیذاشتی

گفتی با دو تا ستاره
میشه آسمون بباره
منم و گریه ی بارون
غربت خیس خیابون

توی باغچه ی نگاهم پر گریه پر آهم
کاشکی بودی و میدیدی همه ی گلاشو چیدی
تموم روزای هفته که پره غم شده رفته
من و گلدونت میشینیم فقط عکساتو میبینیم

روز پنج شنبه دوباره
وعده ی دیدن یاره
روی سنگ سردی از غم
میریزه اشکای خستم
تا که قاصدک دوباره
خبری ازت بیاره
با یه دسته گل ارزون
پیشتم من زیر بارون

 

ترانه ای زیبا از آقای مازیار فلاحی که با هر بار شنیدنش چشمهام بارونی میشه

 

نوشته شده در 92/12/10ساعت 12:59 توسط بانو| |

امروز ناهار به رستوران دوست داشتنی دارچین رفتیم.

غذاش مثل دفعه پیش عالی بود. محیطش و رفتار کارکنانش هم خیلی خوب .

و خوشبختانه صندلی کودک هم داشت و دخترک حسابی کیف کرد.

دفعه قبل که رفته بودیم دخترک را باردار بودم و نیاز به صندلی نداشت!

کاش همه رستورانها صندلی کودک داشتند.

نوشته شده در 92/12/09ساعت 23:52 توسط بانو| |

این روزها ، آقای همسر  نزدیکهای ساعت هشت به خانه می زسد و ساعت ده هم می خوابد.

صبحها هم خواب وبیدارم که می رود.

و مکالمه ما در کل شبانه روز منتهی به چند جمله کوتاه است.

نوشته شده در 92/12/05ساعت 22:13 توسط بانو| |

اصلا فکرشو نمی کردم  نوزادی که شدیدا  به من نیازمند است ، یک روزی غذا در دهان من بگذارد!!!

این روزها خوشمزه ترین سیب و خیار و نان دنیا رو دخترکم در دهانم می گذارد.

اگر هم ممانعت کنم بزور واصل می شود!!

تا حالا لقمه هایی به این خوشمزگی نخورده بودم.

.      .       .

بطور همزمان سه تا موقعیت کاری برام پیش اومده و ممکن است که بعد از عید دخترک را به مهد بسپارم...

شاید هم اگر فردمناسبی پیدا بشود که دخترک را نگه دارد دیگه مهد نفرستمش!!

دغدغه این روزهام اینه ...

نوشته شده در 92/12/05ساعت 16:30 توسط بانو| |

ما آدمها واسه کارهای مهم  وقت نداریم .

برای کتاب خواندن  یا  پختن کیک  وقت نداریم.

برای سرکار رفتن وقت نداریم.

برای بازی با بچه هامون وقت نداریم

برای خیاطی یا بافتنی و یا برای کمک به همدیگه وقت نداریم.

برای خونه تکونی و تمیز کردن خونه وقت نداریم.

گاهی حتی برای جواب دادن به یک تلفن ضروری هم وقت نداریم!

اما بری فضولی توی زندگی دیگران همیشه وقت داریم.

نوشته شده در 92/12/04ساعت 11:2 توسط بانو| |

صندلی ماشین را  برای دخترک بر روی صندلی عقب نصب کردیم.

اما دخترک لجباز است و به نشستن روی آن تن نمی دهد.

روز اول آنقدر از آن پشت به کمر پدرش لگد زد و جیغ زد که عطای صندلی اش را به لقایش بخشیدیم.

همسرم گفت: بیخودی پول حرام کردیم.

من گفتم : کم کم عادت می کند تازه اگر هم استفاده نشد می توانیم به یک آدم محتاج ببخشیمش !

خندید و گفت: آدم محتاج ماشینش کجا بود که صندلی ماشین برای بچه اش بخواهد!!!

 

نوشته شده در 92/12/03ساعت 1:22 توسط بانو| |

دخترکم ده ماهه شد.

هنوز نمی تواند به تنهایی بایستد. اما از میز و مبل و در کابینت و یخچال بالا می رود.

کلمه بیا و بده و نه را کاملا می شناسد و تکرار می کند.

نسبت به ماه پیش پر سرو صدا تر شده است البته شیطنتها و فضولی هایش هم بیشتر شده است.

شش تا دندان دارد و گاز زدن را به خوبی یاد گرفته است.

علاقه بسیار زیادی به ددر رفتن دارد. منتظرم که هوا بهتر شود و بتوانم بیشتر بیرون ببرمش...

این سرماخوردگی هم دل از من و دخترکم نمی کند . 

کمی بهتر می شویم ولی دوباره سرفه و آبریزش بینی به سراغمان می آید.

خدا همه نی نی ها را به سلامت  نگه دارد.

آمین

 

نوشته شده در 92/12/02ساعت 18:28 توسط بانو| |

دقیقا پنج سال گذشت.

از اولین باری که نگاهم در نگاهت افتاد

نم نم باران و قد رعنای تو

هنوز یادم هست که چه پوشیده بودی ...

پیراهن چهارخانه ، شلوار لی ، کوله پشتی ...

هنوز یادم هست که چه پوشیده بودم

پالتو سیاه ، شال طوسی رنگ تی تی  با حاشیه براق هفت رنگ

هنوز آن شال را دارم ... اما دیگر براق نیست...حاشیه اش هم  دیگر هفت رنگ نیست ...

هنوز جعبه شکلات به شکل قلب را یادم هست!

از همان جعبه هایی که سرنوشتشان این است که جای سوزن و نخ شوند...

پنج سال گذشت و ما بجای اینکه در این روز به هم هدیه دهیم کلی هدیه برای ثمره عشقمان خریدیم...

امروز برای دخترک نازم یک ماشین بزرگ ، صندلی ماشین و یک صندلی مخصوص بازی خریدیم...

دل در دلم نیست که فردا شود و به دخترکم ماشین سواری یاد دهم!

به او یاد دهم که چگونه روی صندلی اش بنشیند...

به او یاد دهم که بدون گرفتن هدیه هم می توان بهترین روز ولنتاین دنیا  را داشت...

نوشته شده در 92/11/26ساعت 0:31 توسط بانو| |

یک خانم کوچولو با پدر و مادرش  مهمونمون بود.

رفت توی آشپزخونه و گفت: خوش بحالتون ! می تونید توی پنجره تون راه برید!

مامانش گفت: منظورش اینه که شما تراس دارید!

 

نوشته شده در 92/11/24ساعت 15:17 توسط بانو| |

دیشب فیلم آرایش غلیظ جشنواره را دیدم. یک فیلم در ژانر طنز اجتماعی

فیلم نسبتا خوش ساختی بود اما داستانش خیلی دلچسب نبود.

داستان در مورد کلاهبرداری بود و سادگی خانم ها و کلک زدن و دون ژوان بودن آقایون  را به تصویر می کشید!

بازی آقای حامد بهداد بی نظیر بود. خانم طناز طباطبایی هم نقشش بهش می آمد..

اما صحنه های کتک کاری و مصرف موادش اصلا برای بچه ها مناسب نبود.

به یک بار دیدنش می ارزید.

نوشته شده در 92/11/20ساعت 12:12 توسط بانو| |

یکی از دوستانم یک مدت طولانی کارمند بود اما بعد از بچه دار شدنش به ناچار ، مثل من و بیشتر

خانمها ی دیگر، خونه نشین و به اصطلاح خانه دار شد.

این دوست عزیز به تازگی یک کاری رو توی خونه شروع کرده است. امیدوارم که موفق بشود.

برای حمایت از او لینک وبلاگش رو اینجا می گذارم تا خوانندگان عزیزم به وبلاگش بروند و نظر بدهند.

امیدوارم کار کوچکی در جهت رونق کسب و کارش بشود.

از تمام عزیزانی که وقت می گذارند سپاس گذارم.

نوشته شده در 92/11/19ساعت 17:59 توسط بانو| |

قشنگترین لکه هایی که دیدم  جای پنج تا انگشت کوچوله که به راحتی روی آینه و تی وی و شیشه میز

دیده می شه...انقدر این لکه ها دوست داشتنی هستند که حتی گاهی دلم نمیاد پاکشون کنم!

.    .    .

دیشب رفتیم سینما و یکی از فیلمهای جشنواره به نام کلاشینکف را دیدیم. زیاد جالب نبود.

امکانش رو دارم که همه فیلم های جشنواره را برم ببینم اما با وجود دخترک نمیشه!

پارسال هم بخاطر سنگینی خودم فقط یک فیلم رو دیدم ...

تا ببینیم سال آینده چه پیش می آید.

نوشته شده در 92/11/19ساعت 13:7 توسط بانو| |

وقتی دخترکم می خوابد، هول می شوم !

نمی دانم چکار کنم ؟

یک چای سبز برای خودم درست کنم و بدون اینکه کسی از پاهایم آویزان شود که آن لیوان را از من بقاپد ،

بنوشمش یا نه یک پرتقال پوست بکنم و بی آنکه بخواهم یواشکی پشت کانتر اوپن باشم ، روی مبل لم

بدهم و هر پر پرتقال را با ناز در دهان بگذارم!

یا شاید بهتر باشد بروم و بادمجان های درون یخچال را بردارم و بنشینم و پوستشان بگیرم تا خراب نشده اند

یا سرخشان کنم و یا اینکه نه با پوست کبابشان کنم...

نمی دانم شاید بهتر باشد اپی لیدی ام را بدست بگیرم و شاخ برگهای اضافی ام را هرس کنم...اما این دیگر

خیلی صدا دارد و مثل ظرف شدن و جارو برقی کشیدن منتفی است!

کلا به کارهای صدادار فکر نمی کنم !

به همین خاطر است که هنوز نمی دانم چطور نخ را باید سوار چرخ خیاطی ام کنم !

به هنگام بیداری دخترک هم که استفاده از چرخ خیاطی ممکن نیست.

حمام رفتن  را هم بی خیال می شوم چون دلم نمی خواهد تجربه با تن نیمه شسته پریدن از درون حمام را

دوباره تکرارکنم...

لپ تابم را روشن می کنم ...صدایش را خفه می کنم و در سکوت کوتاه خانه ، وبلاگ می خوانم!

 

نوشته شده در 92/11/17ساعت 0:42 توسط بانو| |

برای تلطیف روحیه مون چهارشنبه بعد از ظهر به سوی نمک آبرود حرکت کردیم..

چهارشنبه و پنج شنبه به خوشی گذشت.

جمعه هوا برفی شد . شنبه صبح می خواستیم به سوی تهران حرکت کنیم که همراهان گفتند صبر کنیم

تا باریدن برف تموم بشه و بعد از ظهر بریم بسوی تهران.

اما بارش برف کمتر نشد که بیشتر شد.

یکشنبه صبح آنقدر برف آمده بود که ماشینهامون قادر به حرکت نبودند!

برف به قدری زیاد بود که حتی نمی تونستیم تا سر شهرک بریم و چیزی بخریم.

می گفتند حدود دو متر برف آمده ...

به باریدن برف قطع آب و برق رو هم اضافه کنید!

برای شستشو برف داغ می کردیم و برای گرم شدن ویلا شعله های اجاق گاز را روشن گذاشته بودیم.

البته خدا رو شکر مقداری خوراکی و آب معدنی داشتیم!

شیر خشک دخترک رو به اتمام بود ... و سرما هم خورده بود.

پدر دخترک هرچی لباس داشت پوشید و رفت توی دل برف که شیر خشک گیر بیاورد اما هیچ جا باز نبود...

به شهرداری و راهداری و آتش نشانی و پلیس زنگ زدیم که لودر بفرستند که راه را باز کنند.

اما هیچ خبری نشد ! مثل اینکه یادمون رفته بود اینجا ایران است!!

یک روز دیگر هم در ویلا محبوس شدیم...

اما همسرم رفت و هر طور شده راننده لودر رو گیر آورد و مجبورش کرد که راه را باز کند!

دوشنبه صبح تونستیم از ویلا بیاییم بیرون!

توی راه دوتا خانم جوان را دیدیم و سوارشان کردیم..

مسافر بودند و از کرج آمده بودند...می گفتند که دو روزه که در تاریکی بوده اند وغیر از برف آب شده

هیچی نخورده اند..یکیشون هم سه ماهه حامله بود.

بله همه این اتفاقات در همین نمک آبرود اتفاق افتاد!

تجربه ای شد که در این کشور پر از امکانات و رفاه شهروندی با بچه کوچیک زمستون هوس سفر نکنم!

نوشته شده در 92/11/15ساعت 15:42 توسط بانو| |

قیمه بدون لپه خیلی هم خوشمزه شد.

به جای لپه توش یک عالمه لیبه ریختم!!!

 

نوشته شده در 92/11/08ساعت 14:28 توسط بانو| |

دیشب بهم گفت : فردا برام قیمه درست کن !

ظهر زنگ زده می گه نمیشه قیمه بادمجونش کنی ؟؟

می گم بادمجان نداریم!

اومدم شام رو کم کم آماده کنم دیدم لپه هم نداریم!!!

قیمه رو بدون لپه میشه درست کرد؟

پینوشت : این جاها ازین سوپرمارکتهای تلفنی  وجود ندارد.

نوشته شده در 92/11/07ساعت 15:4 توسط بانو| |


Design By : bkelas