تبليغاتX
بانو

بانو

یادداشتهای دختری که پدرش بانو صدایش می زند

بر اساس یافته های پژوهشگران ،هر نفر می تواند حداکثر با پنج نفر ارتباط صمیمی برقرار کند.

. . .

با این تفاسیر مردهایی که چهارتا زن دارند  می توانند یه دونه هم دوست دختر داشته باشند!!!

ولی خارج از شوخی، داشتن پنج تا دوست صمیمی خیلی سخته...

من که خودم دوتا دوست صمیمی داشتم که یکیش رفت اون ور آب و اون یکی هم انشاالله در این

سالهای آتی میره.. هر دوشون متاهل اند و عملا وقت چندانی برای سپری کردن با هم نداشتیم.

احساس تنهایی می کنم... کم کم باید یه فکر به حال خودم بکنم...

 

نوشته شده در 88/11/21ساعت 11:29 توسط بانو| |

وقتی توی خواب ناز باشی و ساعت سه و نیم بعد نیمه شب صدای پیامک مبایلت بیاد

اگه کسی از اون طرفا رد بشه فکر می کنه داری با عشقت ،پیامک عشقولانه رد و بدل میکنی...

.

.

همراه اول عزیز ،میدونم همیشه همراهمی و هیچکس تنها نیست!!

می دونم حتی توی تختخواب تنهاییهام هم به یاد منی...

اما آقاجان !! همیشه می گن خبر بد رو نباید نصفه شب داد...

حالا نمیشد نصف شبی با اعلام صورت حساب ۵/۸۸  خواب رو به من زهر نکنی؟؟؟

نوشته شده در 88/11/18ساعت 8:30 توسط بانو| |

امروز صبح با دوست خارجکیم رفتم استخر.

بعضی ازکسانی که توی استخر بودند می پرسیدند کجاییه؟ چرا اومده ایران؟ چند سالشه؟

چی می خونه؟ تنها اومده ؟ مجرده؟و برخی سوالهای تکراری دیگر...

برام خیلی جالبه که چرا ما ایرانیها اینقدر خارجی ندیده ایم .مگه خارجیها از فضا اومدن؟

و جالب تر اینه که وقتی ماها به کشورهای دیگه میریم هیچکی ازمون نمی پرسه خرت به چند من؟؟

تازشم برامون خواستگار هم پیدا نمیشه!!

توی جکوزی نشسته بودیم ،خانمی که خودشو به انواع و اقسام زیورآلات مزین کرده بود لبخندی زد و

به من نزدیک شد و گفت : ببخشید این دوستتون قصد ازدواج ندارن؟؟

منم با پروگی پرسیدم :دنبال عروس خارجی می گردین؟؟

گفت : نه بنظرم دختر خوبی اومد!

منو میگی همینطور موندم...

منهای خودم ، استخر مملو از دخترهای خوشگل و خوش هیکل بود چطوری بین همه اونها،این خانمه

تشخیص داد که فقط دوست خارجکی من واسه ازدواج با برادر سی و سه ساله ایشون مناسبه؟؟

...........

فکرشو بکن منم برم یه کشور اروپایی و بدلیل خارجکی بودنم واسم خواستگار پیدا بشه!!!!

باید یه تورایتالیا واسه خودم جور کنم...

نوشته شده در 88/11/15ساعت 19:2 توسط بانو| |

تنهایی خیلی سخته .اونم برای یه دختره هیجده نوزده ساله توی یه شهر غریب که

حتی زبونشون رو هم نمی فهمی....

اما داشتن یه دوست خوب و مهربون می تونه همه این سختیها رو آسون کنه.

دوستی که چهارسال نقش مادرتو و گاهی هم دخترتو بازی کنه...

و حرفایی رو که به هیچکی نمی زنی بتونی به اون بزنی...

اگرچه بعد از ازدواجش صمیمیت و همدلیهاش کمی کمرنگ  شد

اما این دلیلی برای غمگین نبودنم نمیشه

غمگینم چون بهترین یار و یاور سالهای غربتم، امشب داره میره ...

غمگینم چون گوش شنوای تمام راز ها و غمهام داره میره..

غمگینم چون آغوشی که شب رفتن مادرم ،تن رنجور منو تا صبح در بر گرفت داره میره

غمگینم ...............

 

 

نوشته شده در 88/11/14ساعت 8:44 توسط بانو| |

- ورثه می خوان خونه رو بفروشن...نمی دونم چیکار کنم؟؟

+چیکار می تونی بکنی؟ باباش بهش پول نمیده؟

- هه... دلت خوشه ها..باباش!!

+پول هم ندارین که خونه اجاره کنین...پس چی؟

ـ هیچی حتما آخرش میخواد بگه  من و بچه هام بریم خونه بابام..اونم بره خونه باباش.....

+آخرش که چی؟؟ شوهرت توی این همه سال نباید یه سر پناهی برات درست می کرد؟

- میگه تو غصه نخور درستش می کنم!!

+امیدوارم.....

نوشته شده در 88/11/12ساعت 9:43 توسط بانو| |

محققان اعلام کردند که انگلیسیها بخاطر عدم چانه زنی ،سالانه مبالغ زیادی متضرر می شوند که

بعضی علت آن را ادب و بعضی دیگر کمرویی عنوان کردند.

.     .     .

خانم اولی: یه گردنبند جواهر دیدم می گفت یک و هشتصد .کلی چونه زدم گفت یک و هفتصد.

تو میای بریم ببینیم.. شاید تونستی با زبونت قیمتو بیاری پایین تر؟؟؟!!

خانم دومی : با زبونم که نه والا..با جای دیگم شاید!!!!!

نوشته شده در 88/11/10ساعت 11:20 توسط بانو| |

دست چپم رو بیشتر دوست دارم

نه به این دلیل  که باهاش می نویسم

نه به این دلیل که باهاش غذا می خورم

نه به این دلیل که جور بیشتر کارهای دست راستم رو هم می کشه

نه به این دلیل که چپ دستم

دست چپم رو بیشتر دوست دارم فقط به این دلیل که یادگار تو در آن می درخشد.

نوشته شده در 88/11/07ساعت 1:7 توسط بانو| |

 

باز هم انتظار، باز هم بدقولی

باز هم چشمان منتظر، باز هم اشکهایی که  می چکد

شاید هر قطره اشکی می رود تا بشوید مهری را از دلی...

 دلی که دیگر یارای شکایت هم ندارد...

.    .   .

+ اگه دوسم نداشتی ،چیکارم می کردی؟؟

ـ اذیتت نمی کردم!!

نوشته شده در 88/11/05ساعت 23:19 توسط بانو| |

بانو: چرا یکی از این ماساژورها برای خودت نیاوردی؟؟

پدر: پس تو اینجا چیکاره ای؟

بانو: شاید من چند وقت دیگه کارفرمامو عوض کنم!

پدر: خب منم کارمند جدید استخدام می کنم!!

نوشته شده در 88/11/04ساعت 8:26 توسط بانو| |

از حماقت این مردم، سخت محزونم...

با خوندن وبلاگ مردی ، عاشقش میشن..

با خوندن وبلاگ زنی ، به هرزگی متهمش میکنن...

کاش کمی هم خودشونو رصد میکردند ،شاید به حماقت خودشون هم واقف می شدند..

.

.

.

نمی دونستم معنای پاکی اینه که توی چند صد کامنت خصوصی و عمومی خودتو برای

کسی که نمی شناسیش حقیر و ذلیل کنی...

نمی دونستم معنای پاکی اینه که دیگران رو به هرزگی متهم کنی...

نمی دونستم معنای پاکی اینه که قربون صدقه کسیکه نمیشناسیش بری تا بلکه راضی

بشه تا باهات ازدواج کنه...

اگه معنی پاکی اینه...عزیزم من پاک نیستم!!

 

نوشته شده در 88/11/03ساعت 13:27 توسط بانو| |

- چشمها و لبها و گونه های قشنگی داری ،اما دماغت به صورتت نمیاد..

زیبا نیستی اما در کل، دختر خوشتیپ و خوش هیکل وجذابی هستی ...

اگه ده سانت قدت بلندتر بود ،زمین و زمان رو برای بدست آوردنت ،بهم می ریختم!!

.

.

خدایا متشکرم که دماغم بصورتم نمیاد و قدم خیلی بلند نیست..

خدایا متشکرم که مسئولیت این همه بهم ریختگی زمین و زمان به گردن من نیست!!

نوشته شده در 88/11/01ساعت 21:28 توسط بانو| |

اشتیاقی برای دیدن کسی که اشتیاقی برای دیدنت نداره ،نداشته باش...

برای کسی که دلش برات تنگ نمیشه ،دلتنگی نکن...

به کسی که به فکر دلخوشیهای تو نیست ،دلت رو خوش نکن...

در مقابل بد قولی ها،خوش قول نباش...

 

اگر اونجوری که تو بادیگران رفتار میکنی باهات رفتار نمیشه ،مشکل اونا نیست، تو خودتو عوض کن!!!

نوشته شده در 88/10/30ساعت 21:26 توسط بانو| |

دیروز توی مسیر برگشت خونه، داشتیم با همکارم از توی یک پاساژ ردمی شدیم که

چشممون افتاد به یک کفش فروشی که چکمه های خوشگلی داشت. البته ما به

هیچ وجه قصد خرید نداشتیم و فقط ایستاده بودیم و راجع به مدلها نظر می دادیم .

فروشنده که مرد خوشرو و خوش قد و بالایی هم بود اومد بیرون مغازه و اظهار نظرکرد

و اصرار که بیاین تو و امتحانش کنید..از من انکارو از اون اصرار..

اشاره کردم به ظرف خالی اسنکی که خورده بودم و گفتم :الان دستم کثیفه!

ظرف اسنک رو از دستم گرفت و انداخت توی سطل زباله مغازش!!

گفتم:پول کافی ندارم ..کارت خوان دارید؟

گفت:شما تشریف بیارید تو ،ما همه چی داریم..

همینکه ما رفتیم توی مغازه ومشغول پوشیدن چکمه شدیم یکهو یه خانمی اومد وگفت:

کفشی که ازتون خریدم پاشنش در اومده!

 فروشنده برای اینکه مارو از دست نده ،چنان بامتانت با خانمه برخوردکرد که کیف کردم!

کفش رو از خانمه گرفت و گفت :میدم براتون درستش کنن.کفشای ما گارانتی داره!!

وقتی هم که عابر بانکم رو از کیفم در آوردم که پولشو بدم .معلوم شد که اصلا کارت خوان

نداره و با ترفند مارو کشیده توی مغازه!!

می خواست کارتم رو بده مغازه بغل بخونه که از همکارجونم ،پولو گرفتم و دادم به فروشنده!!

.  .  .

پینوشت: بهتر بود بجای رفتن به کلاس مهندسی فروش ،می رفتم پاساژ گردی!!

نوشته شده در 88/10/30ساعت 9:36 توسط بانو| |

وقتی می گی غر زدنم هم دوست داری ، یه نفس راحت می کشم.

اما تورو خدا بهونه نده دستم که باز غر بزنم..

خودم غر زدن خودمو دوست ندارم!!

 

پینوشت: مشترک مورد نظر شما اکثر مواقع در دسترس نیست پس اینقدر خودتونو به در و دیوار نکوبید!!

 

 

نوشته شده در 88/10/29ساعت 13:3 توسط بانو| |

هروقت ازت می پرسم کی میای؟  میگی فردا پس فردا...

من ،معنای این فردا و پس فردا رو خوب میدونم..

یعنی حالا حالاها باید صبر کنم.

نوشته شده در 88/10/28ساعت 15:12 توسط بانو| |

پسر برادرم رو روی پاهام نشانده بودم و باهاش صحبت می کردم ..

یه بلوز دکمه دار پوشیده بودم که یکهو دیدم این پسر فینگیلی ، دکمه اولی رو باز کرد.

گفتم: نکن!!

گفت: میخوام باز کنم.حال میده!

یه دستمال کاغذی برداشتم و آب دماغشو که آویزون شده بود گرفتم و گفتم: تو هنوز آب دماغتو

نمی تونی جمع کنی ، چه می فهمی حال چیه؟؟؟

 

نوشته شده در 88/10/27ساعت 8:20 توسط بانو| |

موفقیت یک مرد،حاصل تلاش همسر اول اوست و همسر دوم حاصل موفقیت او است.

.  .  .

یکی از آشنایانمون همسر مردی شد که هیچ دارایی نداشت. مهریه این خانم یک شاخه

گل تعیین شد و زندگیشون رو توی یه خونه کوچیک اجاره ای با وسایلی که این خانم  به

عنوان جهیزیه برده بود شروع کردند.

اوایل ازدواجشون این آقای شهرستانی و از دانشگاه انصرافی، بیکار تشریف داشتند و این

خانم با تمام مشکلات می ساختند و با حرفه آرایشگری روزگار می گذراندند تا اینکه دری

به تخته خوردو شوهرشان کاری وباری دست وپا کردند و در مدت ۵ سال، ماشین مدل بالا

و خونه یکصد و بیست متری خریدندو با سلیقه خانم ، خونه رو مزین کردند.

البته دیری نپایید که بدلایل نامعین خانم رو مجبور به طلاق کردند!!

حالا این خانم با خبر شنیدن ازدواج شوهر سابقش دچار حمله های عصبی شده و تمام مدت

خودش رو توی یک اتاق تاریک حبس می کنه و فقط گریه می کنه...

.  .  .

حاضرم برای پیشرفت شوهرم هرکاری بکنم اما حاضر نیستم کس دیگری بیادو از حاصل تلاش

من بهره ببره... یعنی تمام تلاشم رو خواهم کرد اما چجوریشو هنوز نمی دونم!!!

 

نوشته شده در 88/10/26ساعت 12:31 توسط بانو| |

-  همسایمون اومده بود.

+ چیکار داشت؟

ـ سقف حمومشون چکه کرده.

+ چشمای منم چکه کرده، اما مثل اینکه سقف حموم همسایتون مهمتره!!

ـ فدای اون چشمات!

.   .   .

تا حالا شده از کسی دلخور باشید اما اون آدم بتونه با گفتن یه جمله ،دلخوریتون رو از بین ببره؟

نوشته شده در 88/10/24ساعت 20:0 توسط بانو| |

 

همیشه در هر رابطه ای یه نفر عاشقتره..خدا کنه اونی که عاشقتره من نباشم!

                                                                                           ( if only )

 

وقتی عاشقتری زودتر دلت تنگ میشه ،بیشتر بهونه می گیری،بیشتر دلت میلرزه..

وقتی عاشقتری بیشتر دلت تاپ و توپ می کنه . بیشتر انتظار میکشی ....

و اون نفر دیگه بیشتر ناز میکنه و تو که عاشقتری بیشتر ناز میخری.....  

 

 

نوشته شده در 88/10/22ساعت 21:45 توسط بانو| |

امروز بیش از هر روز به یادتم

روزی که از وجود گرمت رانده شدم

تا به آغوش پرمهرت دعوت شوم

نوشته شده در 88/10/20ساعت 8:19 توسط بانو| |

از اونجایی که از اتو کردن متنفرم . با پدرم قرار یک معامله پایاپای گذاشتم.

گفتم اگه مانتو منو اتو کنید که فردا بپوشم ،منم پانزده دقیقه ماساژتون میدم!

و بازم از اونجایی که پدرم عاشق اینه که یکی ماساژش بده،استقبال کرد.

هنوز ده دقیقه از ماساژ دادن نگذشته بود که پدر اینجانب طبق عادت همیشگیشون شروع به حرف زدن

در خواب کردند و بعدشم خور و پف!!!

حالا من موندم و یک اتوکار به خواب رفته و یک مانتو چروک!

به این میگن معامله ناپایاپای!

نوشته شده در 88/10/19ساعت 22:27 توسط بانو| |

- می خواد همین امروز ببینتت.

+ من سرماخوردم ..نمیشه..

ـ چیکار به سرماخوردگیت داره..یعنی باید صبر کنند تا سرماخوردگیت خوب شه؟

+ سی و چهار سال صبر کرده ،اینم روش .. بعدشم منو اینجوری ببینند میگن عروس دماغوس!!..

.  .  .

پینوشت: بهانه بهتری نمی تونستم بیارم!

نوشته شده در 88/10/18ساعت 16:43 توسط بانو| |

یکی از همکاران: مهندس !  بالا بردی؟؟؟

همکار دیگر :اینجا همه مهندسن .خیلی چیزهاشونم بالاست ! منظورت کیه؟

. . .

مدیر عامل: اسم فایلشو چی بزنم؟

یکی از همکاران :لیست بزنید.

مدیر عامل: لیس بزنم؟؟؟!!!!

. . .

مشتری: مهندس ! پسش بفرستم؟

یکی از همکاران: نباید اشکالی داشته باشه..مشکل از شماست که بلند نمیشه!!

نوشته شده در 88/10/16ساعت 22:54 توسط بانو| |

مدیر عامل:  شما چرا همه چیتو share کردی؟؟؟

بانو: من!!!؟؟

مدیر عامل: آره دیگه هم درایو c هم درایو d ، اینجوری همه می تونند وارد کامپیوترت بشن!

.    .    .

پینوشت: والا من غیر از درایو c و d چیز دیگمو share نکردم و به کسی هم اجازه ورود ندادم!

البته ناگفته نماند در آینده نه چندان دور تصمیم دارم همه چیمو با یه نفر share کنم!!!!

نوشته شده در 88/10/16ساعت 8:28 توسط بانو| |


از طرف تارای عزیز به یک بازی دعوت شدم! نحوه بازی به این صورته که باید 5 تا از بارزترین

 ویژگی های شخصیتیمو بگم ...  به اختصار می گم:

۱- رک و بی رو در بایستی

۲-کم طاقت و عجول

۳-غرغرو

۴-مبادی آداب

۵-مهربون

پینوشت: این دو تای آخری رو هم گفتم که بدونید خیلی هم غیرقابل تحمل نیستم.

 

نوشته شده در 88/10/15ساعت 11:18 توسط بانو| |

عضو کمیسیون حقوقی و قضایی گفته که زن ها و دخترهایی در جامعه هستند که نمی توانند

همسر انحصاری برای خود داشته باشند.دختری که  نتوانسته شوهر انحصاری پیدا کند دلیلی

ندارد که تا آخر عمر مجرد و بدون شوهر باقی بماند.          

                                                                                 (همشهری)

 

این یعنی چی؟؟یعنی این که آقایون می توانند همسر دوم اختیار کنند و بشوند شوهر غیرانحصاری!

آخه نیست  الان تمام مردهای جامعه، انحصاری اند و دست از پا خطا نمی کنند و زن صیغه ای و خدا

بدور دوست دختر ندارند!!

پروردگارا !  اگه خواستی به من شوهری عطا کنی لطفا از نوع انحصاری اش رو عطا فرما.

من طاقت تقسیم کردن شوهرمو با هیچ کس ندارم.

حتی اگه تمام دخترهای این جامعه از بی شوهری بمیرند!!!!!!!

من در این مورد بشدت انحصار طلب می باشم.دست خودم نیست. خیلی ببخشیدا..

 

 

نوشته شده در 88/10/13ساعت 21:26 توسط بانو| |

این اینترنت گاهی نقش ننه رو برام ایفا میکنه..قربونت برم ننه اینترنت!!!

.

.

خیلی از سوالهایی که هر دختری فقط ازمادرش می پرسه، من میام و جوابشو از اینترنت می گیرم.

نوشته شده در 88/10/13ساعت 8:28 توسط بانو| |

خیلی خوشحالم ازاینکه در جایی زندگی می کنم که قوانینش بر اساس قوانین الهیه...

خیلی خوشحالم که . . .

 

نوشته شده در 88/10/12ساعت 8:58 توسط بانو| |

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

پینوشت: خدایا خسته شدم..........................

من یه آدم معمولیم..بسه دیگه..منو امتحان نکن..قبول نمیشم..

نوشته شده در 88/10/10ساعت 11:59 توسط بانو| |

+ می خوای یه آهنگ آرامش بخش  برات بذارم؟

ـ نه..خودم گذاشتم دارم گوش میدم!!

+پس چرا صداش اینور نمیاد؟؟

ـ صدای تو رو دارم گوش میدم دیگه!!!

 

پینوشت: پروردگار مهربان ، آرامش را به مردمان این سرزمین عطیه فرما!!!

نوشته شده در 88/10/09ساعت 14:4 توسط بانو| |

Design By : Night Melody